پاک و منزه اهل پرواز
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


تیر 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          





جستجو





  مادرم   ...


#مادرم-را دعا کنید..
این روز ها برایم سخت می گذرد..
این روز ها با خود دو غم به همراه دارم…
یکی از آن ها را با شما مشترک هستم…غم مادر پهلو شکسته…خوب می دانم شما هم با این غم آشنایی دارید…خوب مادری بود…خوب مادری کرد…غم دیگرم از برای مادرم هست ..مادرم مریض است..وقتی او را می بینم که درد می کشد به یاد مادر پهلو شکسته می افتم..و غصه ام بیشتر می شود..وقتی می بینم که درد می کشد و گریه می کند و من کاری از دستم بر نمی آید بیشتر غصه می خورم.. مادربه تنهایی، دنیایی است برای خودش…الان مادر هست ؛ ولی وقتی گاهی به این فکر می کنم که روزی نباشد، به یاد عزیزان زهرا می افتم..چه مادری را از دست دادند!!! حتی آسمان باید خون می بارید از این مصیبت..شاید هم خون باریده باشد…من از کجا می دانم..

الان مادرم خواب است و من بیدار…می خواهم دعا کنم آخر شنیده ام میگویند دعا اثر دارد …اول از همه برای نگرانی مادر پهلو شکسته که از برای مهدی اش دارد..خدایا او را برسان….

دوم برای همه مریض ها..خدایا همه مریض ها را شفای عاجل مرحمت بفرما..
التماس دعای فراوان..

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[جمعه 1396-12-11] [ 11:07:00 ب.ظ ]





  بانوی نور   ...



#تولیدی_به_قلم_خودم
#بانوی نور…
و من دارم از آشفتگی رنج می برم، چه رنجی است این آشفتگی..

چرا کسی نیست؟؟؟ آهاااااای آیا کسی صدای مرا می شنود؟؟؟
کسی در درون من است کسی که قصد دارد مرا آرام کند و آرامشی کاذب به من بدهد؛ ولی با این تظاهر به همدردی نمی تواند کاری از پیش ببرد و من همچنان آشفته….
ناگهان نوری از دور می بینم و با چشمان خود می بینم که هر کس او را صدا می زند و از او طلب نور می کند، به سمتش رفته و او را پر از نور می کند…

و همچنین دیدم درختی خشکیده و کمر شکسته و تنها هم، از او نور طلب کرد و او با بزرگواری به او اهدا کرد و او را راست قامت کرد..

چه نور عجیبی است آن نور و من نمی دانم از کجا و چه زمان متولد شده است…
و من در دل میگویم ای کاش مرا هم بخواند، ای کاش…

انگار صدای مرا شنیده است، دارد به من اشاره می کند و من خوشحال از این اجابت دعا..به سمت او می روم، آرام آرام که به سمتش می روم حساس سبکی می کنم…

انگار خبری از شخص پنهان درونم نیست، انگار خواب رفته است آن شخص سرکش؛ ولی ناگهان بیدار می شود و می بیند که من تنهایش گذاشته ام، خشمگین و بدون لحظه ای درنگ حمله ور می شود جلوی راهم را سد می کند و مبارزه ای تن به تن رخ می دهد. او پیروز می شود و زیبایی آن نور پر فروغ را در نظرم محو می کند و من خیال می کنم که سرابی بیش نبوده است..
خسته از این جنگ تن به تن و ناامید دارم با خود حرف میزنم و میگویم چه نوری بود!!!! یعنی واقعا سرابی بیش نبود؟؟؟

ناگهان نیرویی مرا به عقب باز می گرداند و به عقب نگاه می کنم، متوجه او می شوم و می بینم، نه واقعا هست، واقعا وجود دارد و دارد مرا فرا می خواند، عزمم را جزم می کنم و از خود عبور می کنم، با تمام قوا از خود عبور می کنم و خود را به او می رسانم و خوشحال از این پیروزی و وصال، نیرو می گیرم، آرام می شوم، پرواز می کنم…
چه نوری!!! چه آرامشی!!!

و از آن نور می پرسم تو کیستی که اینچنین مرا مجذوب خود کرده ای؟؟تو کیستی که من با دیدنت هم به آرامش رسیده ام، هم در گلویم بغضی نشسته است…

کجا بوده ای؟؟ چه وقت متولد شده ای؟؟ چرا من نمیدیدمت؟؟
و از همه مهم تر این چه بغضی است که با دیدنت گلویم را فشار می دهد؟؟؟؟؟و او سکوت می کند، سکوتی که در درون خود هزار فریاد دارد. سکوتی که هزار حرف با خود به همراه دارد

و من از این سکوت پر فریاد بغضم شدید تر می شود، دلم می خواهد زار زار بگریم تا معلوم شود او کیست.
و انگار کسی او را معرفی می کند، او فاطمه ی زهرای علی است…
مادر پهلو شکسته، حالا میفهمم که دلیل آرامشم چیست، دست به دامن خوب کسی برده ام اگر در کنار مادر خوبی ها نتوان آرامش پیدا کرد، کجا پیدا می شود؟؟
و اما دلیل بغض من، حالا می فهمم…
چه به جا و مناسب در گلویم بغض نشسته است…و از او می پرسم..

بی بی جان حسن(ع) کجاست؟؟؟مگر او با تو در کوچه نبود؟؟؟مگر او تنها شاهد نبود؟او را تنها گذاشته ای؟؟چه کسی او را آرام می کند در این شب ها؟؟؟چه کسی همدردی می کند با او؟؟ تنهایی گوشه ای نشسته و مادر مادر می کند، صدای او تا این جا هم می آید..بی بی جان مولای خوبی ها را چه کرده اید؟؟ او را در بین کوفیان تنها گذاشته اید؟؟حسین و زینب چه شدند؟؟؟…

انگار بغضم لبریز و شکسته شد، حق به من بدهید نام حسین را که آوردم دلم زیر و رو شد، بغض که چیزی نیست.. یا حسین..

ای بانوی نور..کنارم بمان…تنهایم مگذار….

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 02:14:00 ق.ظ ]





  باران رحمت   ...


#تولیدی_به_قلم_خودم

ای عزیز تر از جانم! ببار باران، ببار باران رحمتت را..
باران ببار که خشکی حاصل از گناه تمام وجودمان را فرا گرفته است و سربازان امام زمان(عج)، خوب می دانند که این(ببار) گفتنم، نه از باب امر است؛ بلکه از باب دعای این حقیر است…و خودت هم خوب می دانی..
خدای خوب من، ای بزرگوار و رحیم، ما را سیراب کن و از این خشکی نجاتمان بده….
ای مهربانم، مگر این جسم نحیف چقدر تحمل دارد؟؟؟باران ببار…

بارانی ببار، درشت دانه، تند ریز و پرشتاب و همچنین پیوسته، بارانی ببار که از برکت آن ثمر دهم و ثمر من، گل های زیبا و رنگارنگ باشد؛؛ چرا که ثمره ی من در حال حاضر بیشترش علف هرز است…

بارانی از ابرهای رحمت و مهربانی، از ابرهایی که عاقبتشان به خیر است و راهی برای نجاتمان باشد.
به فرشتگان فرمان بده تا باریدن را شروع کنند؛؛ چرا که من منتظرم،مدت هاست منتظرم، منتظر رحمت بی پایانت.
ای خوب من، تلاش خود را میکنم که بعد از باریدن، ریشه ی دوستی ام را محکم کنم؛ چرا که اگر ریشه محکم شود، عاقبت، به خیر می شود..

چه بسا بعضی با این باران احیا شوند …
چه بسا کسانی که گناه کمرشان را شکسته است، با این باران قامت راست کنند و چه بسا پیوند و دوستی ای از جنس نور با تو شروع کنند…
چه بسا کسانی که تازه محبتشان ریشه دوانده است، با این باران ریشه اش محکم تر شود…
چه بسا نیکان که دل هاشان پر از نور است و با این باران، نور از آن لبریز شود…
و چه زیبا و دیدنی است لحظه ای که نور از دلی لبریز شود.
و من دهان دلم آب می افتد با دیدن این نور لبریز و همچنان شکمم را صابون میزنم و منتظر روزی خواهم ماند که لبریز از نور شوم.

ان شاء الله لبریز از نور باشید..
التماس دعا…

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1396-12-10] [ 11:44:00 ق.ظ ]





  ای کاش هیچ کس دلش مثل غار علیصدر نباشد..   ...


#تولیدی_به_قلم_خودم

ای کاش هیچ کس دلش مثل غار علیصدر نباشد ..
شاید کسی بپرسد غار علیصدر کجاست؟؟؟ و چرا من دعا می کنم که دلش مثل او نباشد..

بزرگی می گوید: غار علیصدر، خیلی تماشایی است. همه چیزش عالی، دمای آب ثابت،دمای هوا ثابت و آب غار، زلال زلال مثل اشک چشم؛ ولی در آن خبری از حیات نیست هیچ جنبنده ای در آن پیدا نمی شود..شاید بپرسید آخر چرا؟؟چرا با این همه زیبایی هیچ جنبنده ای در آن سرک نمی کشد؟؟؟؟ چون نور خورشید، این منبع حیات در آن راهی ندارد، خوب باید هم این طور شود، برای تنبیه اوست؛ چرا که همه چیزش عالی است ولی نور خورشید را در خود راه نمی دهد، باید هم تنبیه شود و حیاتی نداشته باشد…

ای کاش دل هیچکس مثل او(غار علیصدر) نباشد، دلی که همه چیز دارد ولی نور خدا در آن نیست، چه فایده ای دارد؟ این دل بمیرد بهتر است، شما بگویید وجدانا این طور نیست؟؟؟

ای کاش زندگی هیچ کسی مثل او نباشد….
دلم کمی نور می خواهد، دلم کمی هوس نور کرده است، چه کنم؟؟؟ دل است دیگر، هوس می کند…
دلم کمی نور می خواهد، شاید بر اثر این نور، بدی از آن رخت بر بندد و خوبی در آن سرک بکشد و بگوید: به به، چه جای خوبی….
این خوبی که می گویم، عام است و شامل همه خوبی ها می شود، من جمله: به دوست محبت کردن، دست پیری را گرفتن،…..و از خود گذشتن، از نقل و نبات پرهیز کردن….

می دانی نقل و نبات چیست؟؟؟
شاید ندانی، نقل و نبات پشت کسی حرف زدن است و چه بد نقل و نباتی است در ظاهر لذت بخش؛ ولی ویران کننده، بعضی ها هر چه می خورند سیر نمی شوند و آن قدر با اشتها از آن می خورند که دیگران هم دهانشان آب می افتد و به آن ناخونکی می زنند..

دلم کمی حیات می خواهد، دلم حیاتی دوباره می خواهد،دلم حیات از نوع طیبه می خواهد..
چه خوب حیاتی است این حیات طیبه…..
بزرگی به دنبال به دست آوردن آن رفت، چهل سال..
چهل سال این در و آن در زدن برای حیاتی طیبه، شاید کسی بگوید چهل سال؟؟؟ خیلی زیاد است، اگر آن را به دست نیاورد چه؟؟؟وقتش هدر رفته است؛ ولی نه، این طور نیست، شاید درصد احتمال به دست آوردن آن، ضعیف باشد ولی فلسفی ها خوب می دانند که علاوه بر درصد احتمال، باید درصد محتمل را هم در نظر گرفت، درصد به دست آوردن حیات طیبه، ضعیف است؛ ولی در عوض، محتمل،حیات طیبه ای است که من آن را درک نکرده ام و شاید آن هایی که درک کرده اند هم، توان توصیفش را نداشته باشند، پس اگر چهل سال یا بیشتر هم طول بکشد باز هم ارزشش را دارد.
این طور نیست؟؟؟؟شما بگویید، آیا این طور نیست؟؟؟؟

و من دلم حیات طیبه می خواهد، شما را به خدا بگویید چه کنم؟؟؟؟؟ :’(
به امید حیات طیبه برای کسانی که یک ذره به فکر به دست آوردن آن هستند… 😌

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 04:20:00 ق.ظ ]





  خانه تکانی دل   ...


#تولیدی-به-قلم-خودم

دیروز پدرم کتش را شست، بعد از خشک شدن آن را پوشید. از دور دیدم دارد با خود چیزی زمزمه می کند، تا به حال او را در حال زمزمه کردن با خود ندیده بودم…با خود گفتم چه اتفاقی افتاده؟

در همین لحظه پدر مرا مخاطب قرار داد و گفت: چقدر سبک شده است!!!وقتی دید من همین طور هاج و واج به او نگاه میکنم، گفت: کتم را می گویم، چقدر سبک شده است!!!! و همین حرف او کافی بود تا مرا به فکر وادارد.

با خود گفتم: چه جالب!! او بعد از شستن کتش، آن را دارای احساس سبکی دیده است، شاید بپرسید آخر مگر کت هم احساس دارد؟آری او هم احساس دارد، او هم می داند رنج چیست، آرامش چیست.

آری او هم از آلودگی و ناپاکی رنج می برد، آلودگی که از او جدا شود، رنجش پایان یافته و احساس آرامش و سبکی به او دست می دهد.

نزدیک عید است همه در حال خانه تکانی هستند، همه در حال دادن احساس سبکی و آرامش به اسباب و اثاث زندگی خود هستند، همه دارند آلودگی را از آن ها پاک می کنند، می خواهند از پاکی آن ها آرامش دریافت کنند.

ولی آیا این می تواند کافی باشد برای رسیدن به آرامش حقیقی؟ شاید بتواند کمی دخیل باشد؛ ولی اصل و اساس آرامش از جای دیگری آب می خورد و جای دیگری باید آن را جستجو کرد.

و چه از دل مهم تر است، بعضی مصداق لایعقلون هستند و فکر نمی کنند و نمی دانند که اگر به خانه تکانی دل مشغول شوند بهتر است، نمی دانند منشاء آرامش از پاکی دل است، باید دل را برداشت و به گوشه دنجی برد و آن را روی بند آویز کرد و آن قدر با چوب به آن زد که ناخالصی ها از آن بیرون رود..

و دل این منبع احساس،آخر گناه دارد بگذار او هم احساس سبکی کند، او هم احساس سبکی و آرامش را دوست دارد..

راستی!!!فکر می کنید چوب زدن برای دلی که خیلی آلوده شده کافی است؟؟؟؟ 

من فکر می کنم کافی نباشد وباید آن را در تشتی از نور گذاشت و آن قدر آن را چنگ زد تا پاک شود و بعد آن را جلوی نور قرآن قرار داد تا خشک شود. نور قرآن قدرتی فوق العاده دارد و می توان از آن برای زینت دادن خانه ی دل هم استفاده کرد….

بیایید خانه دلمان را تکانی داده تا گرد و خاک ها و آلودگی هایی که مثل کنه به دلمان چسبیده جدا کنیم، درست است درد دارد، خیلی هم درد دارد، ولی ارزشش را دارد.

خانه دلها باید مزین به نور قرآن شود، آن وقت است که حال دل خوب می شود، آرام می شود..

خانه دلتان نو و تر و تازه به نور قرآن، ان شاء الله

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1396-12-09] [ 07:10:00 ب.ظ ]





  سرما خوردگی روح   ...


#تولیدی_به_قلم_خودم
سرمای سختی خورده ام، امروز مادر غذای خوش رنگ و بویی درست کرده بود، البته من بویش را احساس نمیکردم. ولی با تصورم از غذا های قبلی می دانم حتما بوی خوش سابق را دارد، خدا خیرش بدهد با این حالی که مریض است ولی کوتاهی نمی کند، از حوزه که به خانه برگشتم دیدم بقیه دارند غذا میخورند و من با این حال که گرسنه بودم نمی توانستم غذا بخورم، میلی به غذا نداشتم، مادر دلسوزانه به من گفت باید مراقبت می کردی، راست می گفت لاپرهیزی خودم باعث شده بود که الان به این حال نزار بیفتم. پدر می گفت: آدم وقتی احتیاط نکند همین طور می شود.
میدانید مثل چه می ماند؟؟ تا به حال دقت کرده اید؟؟ روح آدمی هم همین طور است، وای به روزی که روح آدم سرما بخورد، دیگر حتی نسبت به غذا هایی که خیلی علاقه داشته هم بی میل می شود، بویایی از کار می افتد، بوی خوبی ها را احساس نمی کند، چشایی از کار می افتد، سستی و تنبلی به سراغ آدم می آید، سستی در انجام خوبی ها..
غبطه می خورم به حال کسانی که روح خود را اینقدر پرورش داده و رسیدگی کرده اند که در مقابل بیماری های روحی واکسینه شده اند.
می گویند بخور آب گرم خوب است، باید کمی بخور بدهم، هم بخور برای سرما خوردگی جسمم و هم برای سرما خوردگی روحم، شاید بگویید بخور برای روح؟؟ آری قرآن را باز می کنم و نگاهم را به آن می دوزم و آنقدر به آن خیره می شوم تا تاثیر خود را بگذارد، چطور برای درمان جسم باید عمل به دستور و مداومت باشد، در مورد روح هم همین طور است، عمل و مداومت تاثیر آن را حتمی می کند.
قرآن مسکن است، آری در آن خداوند ساده و روان فرموده اند: از عفونت ها پرهیز کنید، از دل شکستن،حسد،گوشت برادر مرده ی خود را خوردن، این ها باعث سرما خوردگی روح می شود.
اما وای بر کسانی که بیماری لاعلاج روحی دارند و آن ها کسانی هستند که شرک می ورزند.چه بد عاقبتی دارد شرک…
به امید بهبودی.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 05:51:00 ب.ظ ]





  محرم اسرار   ...


#تولیدی_به_قلم_خودم

به محرم اسرار بگویید راز درون را…

به محرم اسرار بگویید، درد دل کنید ، به راستی او خوب محرمی است، شاید در ظاهر، گوینده فقط تو باشی؛ ولی این طورنیست، او هم با تو حرف می زند، دست محبت بر سرت می کشد و ناز تو را در همه حال و همه وقت خریدار است..

دست بر سرت می کشد، با عشق و مهربانی به تو می گوید: اگر بدانی چقدر دوستت دارم، بند بند وجودت از هم گسسته می شود…

او خوب ناز کشیدن را می داند، اینقدر دست نوازش بر سرت می کشد که پر می شوی از آرامش و چه بسا آرامش از وجودت لبریز شود…

آیا طعم آرامش را چشیده ای؟؟؟؟

آیا می دانی آرامش از چه جنسی است؟؟؟؟

آرامش خود خداست، خود خودش، آری و چه آرامشی…

من وقتی دلم می گیرد، هیچ چیزی جز جوشن، آرامم نمی کند، از نام های او برای خود جوشنی می سازم کبیر، آن قدر کبیر که تمام گرفتگی های دلم را باز کند،آن جوشن مقدس را بر تن می کنم

آن را بر تن می کنم، گوشه ای دنج پیدا میکنم و  او را قسم میدهم به نام هایش..

ای صاحب غریبان..ای نزدیک تر از هر نزدیک..ای دوست تر از هر دوست..ای اجابت کن دعا ها..ای مونس دل های بی پناه…و من چه دوست و مونسی بهتر از او می خواهم، هر چقدر خطا کنم باز هم مرا می بخشد، باز هم چشم پوشی می کند…

ای دوست آن کس که برای او دوستی نیست، بر دل پر گناه و آشوبم نظر کن…

و با هر کلمه ای که بر زبان جاری میکنم احساسی در من شکفته می شود…
و اطمینان میکنم که او هست…
اطمینان میکنم که او مرا می بیند…
و هر لحظه دست نوازش بر سرم می کشد و می گوید: نگران نباش، من تو را برای خودم آفریده ام، من بیشتر از همه تو را دوست دارم…اگر دلت گرفت، اگر بر اثر اعمال خودت گرفتار شدی، نامید مشو ، مرا فراموش نکن، من هستم، از من بخواه، من خود وعده داده ام که هر کس مرا بخواند اجابتش می کنم.
خدایا نظری کن..
الهی آمین..

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 12:27:00 ب.ظ ]





1 2 3 5

  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
 
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی