بخشش، در ریشهایترین معنایش، یعنی دادنِ چیزی به کسی که آن چیز را نیاز دارد اما خودش نمیتواند آن را داشته باشد. طبق درک عامه، این یک چیز مادی است: ما از اساس با شنیدن لفظ «بخشندگی»، دادنِ پول در ذهنمان تداعی میشود.
درباره خوب بودن آلن دوباتن
بخشش، در ریشهایترین معنایش، یعنی دادنِ چیزی به کسی که آن چیز را نیاز دارد اما خودش نمیتواند آن را داشته باشد. طبق درک عامه، این یک چیز مادی است: ما از اساس با شنیدن لفظ «بخشندگی»، دادنِ پول در ذهنمان تداعی میشود.
درباره خوب بودن آلن دوباتن
علت اینکه دنیا در حال حاضر به چنین وضع اسفناکی افتاده این است که همه کارشان را نیمه کاره انجام میدهند؛
افکارشان را نیمه کاره بیان میکنند و گناهکار بودن یا پرهیزگار بودنشان هم نیمه کاره است.
ای بابا، تا آخر برو و محکم بکوب و نترس، موفق خواهی شد.
خداوند از نیمه شیطان بسیار بیش از شیطان تمام عیار نفرت دارد.
زوربای یونانی. نیکوس کازانتزاکیس
یا حسین ابن علی
خون گرم ِ تو هنوز
از زمین می جوشد
هر کجا باغِ گلِ سرخی هست
آب از این چشمه ی خون می نوشد
کربلایی ست دلم!!!
هوشنگ ابتهاج
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است…
شب اول ماه رمضان است
و من دلشکسته سلام میدهم
سلام بر قلب شکسته و تنهای امیر المومنین علی علیه السلام بالای چاه
سلام بر پهلوی شکسته ی حضرت زهرا سلام الله عليها پشت در سوخته
سلام بر دل شکسته ی حضرت حسن علیه السلام در کوچه
سلام بر کمر شکسته حضرت عشق بالای سر جسم پاره پاره ی حضرت علی اکبر علیه السلام
سلام بر او در همه ی این لحظات
بیا
تمام این لحظات.. منتظر لحظه ی ظهور اند
به قلم مهاجر
ما را مثل عقرب بار آورده اند؛مثل عقرب!
ما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم. بخیلیم؛بخیل! خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.
اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود. تنگ نظریم ما مردم. تنگ نظر و بخیل. بخیل و بدخواه. وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر است.وقتی می بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست. انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم!
کلیدر - محمود دولت آبادی
پدرم که درگذشت سه ماهِ تمام بی اختیار، زار می زدم، بر فرد از دست رفته، بر پدری که دلش از چوبی که می تراشید نرم تر بود اشک می ریختم. ولی بخصوص گریه ام از آن رو بود که به او نگفته بودم دوستش دارم، روزی که اشک هایم را پاک میکردم، آدمی دیگر شده بودم، نمی توانستم با کسی مواجه شوم و به او نگویم که دوستش دارم. نخستین کسی که این اعلام به او صورت گرفت، دوستم موشه بود
*چرا چنین چیزهای احمقانه ای می گویی؟
*حرف احمقانه ای نمیزنم. به تو میگویم که دوستت دارم
*آه عیسا حماقت نکن
*ابله، خرف، احمق* هر شب با انبانی از اهانت های تازه به خانه بازمیگشتم مادرم کوشید برایم توضیح دهد که قانونی نانوشته وجود دارد که انسان را به خاموشی در باب احساس هایش ناگزیر میکند
*کدام قانون؟
*آزرم
*ولی… مادر!! برای این که به دیگران بگوییم دوستشان داریم وقتی باقی نیست که بخواهیم تلف کنیم. ممکن است همه بمیرند مگر چنین نیست؟
زمانی که چنین میگفتم مادرم خاموش، اشک میریخت، دست نوازش به موهایم می کشید تا به فکر هایم آرامش ببخشد
**عیسای کوچک من!! نباید بیش از حد مهر ورزید، وگرنه رنجِ بسیار خواهی برد.
کتاب انجیل های من
اریک امانوئل اشمیت
اگر هزاران نفر دوستت داشتند
من یکی از آن ها بودم
اگر یک نفر دوستت داشت
من او بودم
اگر هیچ کس دوستت نداشت
من مرده ام
نامه هایی به میلنا اثر فرانتس کافکا
مودب نبودن همیشه بد نیست، گاهی شاید بهتر باشد برخی با آدم بی نزاکت باشند. دست کم آدم را از مصیبت دوست داشتن شان نجات می دهند.
کتاب جوان خام
فئودور داستایفسکی
هلیا!
احساس رقابت، احساس حقارت است.
بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند.
من از آنکه دو انگشت بر او باشد انگشت بر میدارم.
رقیب، یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست.
بگذار آنچه از دست رفتنیست از دست برود.
تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.
من این را بارها تکرار کردم هلیا!
نادر ابراهیمی - بار دیگر شهری که دوست می داشتم
هر وقت دیدی برده اندت بالا و دارند بادت می کنند، بدان که روزگار از دست آویزانت کرده است به قناره که پوستت را بکند.
قیدار.. رضا امیر خانی
عاشقی خدا توفیر دارد با عاشقی ما…
خدا عاشقی است که حتی دوست ندارد، اسم معشوقش را کسی بداند…
به او می گوید:
رجل!
صفحه ی 293
کتاب : قیدار / نویسنده : رضا امیرخانی
برای یک چینی چیزی حیرت آورتر از آن نیست که مجسمه زنی را بر بلندای بندر نیویورک قرار داده اند.مخصوصا اگر به او بگویند این تندیس نه مظهر جنس زن که نشانه ی آزادی است!او هرگز نخواهد توانست درک کند که در غرب، اندام یک زن می تواند مظهر صلح و عدالت و آزادی به حساب بیاید…
کتاب جنس ضعیف
برای خانه ی سوخته، باز، شاید بشود خانه ای بنا کرد.
دل سوخته را بگو چه کنیم؟
آتش بدون دود / جلد هفتم - نادر ابراهیمی
سر پست نگهبانی بودم
پدر زیر چادر نگهبانی خوابش برده بود
باران از کاسه ی چشمان خدا میبارید
و از چشمان من هم
گفتم *خدایا قربونت برم.. چرا گریه میکنی؟؟ *
گفت..* من به خاطر تو گریه میکنم *
گفتم..* به خاطر من؟؟ *
گفت.. *فقط به خاطر خودت.. *
گفتم.. *قربون قلبت برم.. نمیتونم بگم گریه نکن.. چون وقتی خدایی به این عظمت داره به خاطر من ناچیز گریه میکنه.. داغ روی قلبم التیام پیدا میکنه.. *
کاسه ی چشمانم قرمز شده بود مثل خون.. و هنوز از چشمانم اشک میبارید
کاسه ی چشمان خدا هم..
کنار هم نشسته بودیم..
و من سعی داشتم دانه های رحمت ریخته از چشمانش را شمارش کنم.. هر چه بیشتر تلاش میکردم.. کمتر نتیجه میگرفتم..
و او اشک های مرا از صورت پاک میکرد..
گفتم خدایا.. به این رحمت ریخته شده از چشمانت.. رحمی کن
مرا از این کلاف محکمِ تنهایی و غم که تمام وجودم را پیچیده در خود، پرواز بده
به قلم مهاجر
ما در زندگی خود به《کم ها》قانع شده ایم ، تمام زندگی ما به یک حساب بانکی و دو تا خانه و یک ماشین و یک زن و چند بچه و … ختم شده است . تمام《عمر خود را می دهیم》تا همین ها را بدست آوریم و در نهایت هم آنها را می گذاریم و جدا می شویم ، در حالی که تمام دعوت انبیاء این است که :(أَرَضِيتُم بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الْآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ ﺁﻳﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﻯ ﺁﺧﺮﺕ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ ﻣﺘﺎﻉ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﺧﺮﺕ ﺟﺰ ﺍﻧﺪﻛﻰ ﻧﻴﺴﺖ) .
به خدا قسم بهره های زندگی دنیا خیلی کم است ! همه انبیاء الهی آمدند و ما را صدا زدند ، فریاد زدند ، شمشیر زدند ، زمین گیر و زندانی شدند و فرقشان شکافته شد که به کم ها قانع نشوید ! این دنیا کم است ، آدمی برای زندگی هفتاد سال نیست ، اما ما دعوت آنها را ندیده و فریاد آنها را نشنیده گرفتیم ؛ چرا که زمین گیر و به دنیای کم قانع شده ایم .
اخبات ، علی صفایی حائری ، ص ۳۵۶
کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهرخانه ی خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد ! مسلمانی بس است
خلق دلسنگاند و من آیینه با خود میبرم
بشکنیدم دوستان! دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است میبارد! فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم
سفرهات را جمع کن ای عشق، مهمانی بس است!
فاضل نظری
می فروشی در لباس پارسا برگشته است
آه از این نفرین که با دست دعا برگشته است
پینه های دست و پا سر زد به پیشانی، عجب!
کفر با پیراهن زهد و ریا برگشته است
داد از این طرز مسلمانی که هر کس در نظر
قبله را می جوید اما از خدا برگشته است
خیمه ی خورشید را “دین دارها” آتش زدند
آه معنای حقیقت تا کجا برگشته است
ای دل غمگین به استقبال زیبایی بیا
کاروانی را که روی نیزه ها برگشته است
چند بار آخر به استقبال یک تن می روند
سر جدا، بازو جدا، پیکر جدا برگشته است
جاءَ نورُ اشبه الناس بِخَیر الاولیاء
گوییا پیغمبر از غار حرا برگشته است
هر که آن خورشید را در خون شناور دید گفت
حکم قتل نور از شام بلا برگشته است
از بد و نیک جهان جای شکایت هست و نیست
خوب یا بد هر چه هست از ما به ما برگشته است
((فاضل نظری))
تضمین غزل
بار دیگر شمر ، سوی کربلا برگشته است
این هدیه را اگر نپذیری کجا برم
جان است جان! اگر تو نگیری کجا برم
یار عزیز! یوسف من کم تحمل است
این برده را برای اسیری کجا برم
بخت مرا سیاه چو گیسوی خود مخواه
موی سفید را سر پیری کجا برم
ای قلب زخم خورده ی بیمار، من تو را
گر پیش پای دوست نمیری کجا برم
جان هدیه ای است پیشکش آورده از خودت
این هدیه را اگر نپذیری کجا برم
مهمترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است، خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می میرد، خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم، لابد خواهد گفت مصاحبت آدم ها. ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد، آیا چیزی می ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان می گویند بلی. به عقیده آن ها آدم نمی تواند فقط دربند شکم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبت اند. ولی از اینها که بگذریم، یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند و آن این است که بدانیم ما کیستیم و در اینجا چه می کنیم.
– دنیای سوفی اثر یوستین گردر
بسیاری از افراد معتقدند هنگام مواجهه با مرگ، تغییرات ماندنی و چشمگیر در آنان بیشتر میشود. وقتی حدود ده سال روی بیمارانی که به علت سرطان رودرروی مرگ قرار گرفته بودند، کار کردم، متوجه شدم بسیاری از آنها به جای اینکه تسلیم یاس و ناامیدی شوند، به نحو شگفتانگیز و مفیدی متحول میشوند. زندگی خود را با رعایت حقتقدمها دوباره برنامهریزی میکنند و دیگر به چیزهای بیاهمیت بها نمیدهند. قدرت نه گفتن پیدا میکنند و کارهایی را که واقعا دوست ندارند انجام نمیدهند. با افرادی که دوستشان دارند صمیمانهتر ارتباط برقرار میکنند. آنها از حقایق اساسی زندگی، تغییر فصول، زیبایی طبیعت و آخرین کریسمس یا سال جدیدی که پشت سر گذاردهاند، از صمیم قلب قدردانی میکنند.
حتی بعضی از افراد با نگاه جدیدی که به زندگی پیدا کرده بودند، میگفتند ترس آنها از مردم کمتر شده است، قدرت ریسک بیشتری پیدا کردهاند و از بابت طردشدگی، کمتر نگرانند. یکی از بیمارانم اظهارنظر خندهداری میکرد: “سرطان، روانرنجوری را درمان میکند.”
بیمار دیگری میگفت: “حیف که تا حالا منتظر ماندم. حالا که سراسر بدنم را سلولهای سرطانی فرا گرفته، تازه یاد گرفتم چطور زندگی کنم!”
– خیره به خورشید نگریستن اثر اروین د یالوم
دلش شکسته بود..
و داشت طعم تلخ جدایی را میچشید و رنج می برد
اما او نمیدانست..
تمام بالغ شدن ها و پخته شدن ها از یک جدایی شروع میشود
جدا شدن از یک عشق
جدا شدن از یک امنیت
جدا شدن از یک قدرت
جدا شدن از یک وابستگی
جدا شدن از هر چیزی که فکر می کنیم بدون آن پوچ میشویم
و این جدایی ها اتفاق می افتند
تا بگویند که بدون هیچ چیز به پوچی نمی رسیم..
تا یاد بگیریم که ما فراتر از تمام اتفاقات بد زندگی مان هستیم
و همیشه چیزهایی هستند که به وجود ما معنا میدهند
اتفاق می افتند
تا تجربه کنیم و قوی تر شویم
تا بدانیم که همیشه راه هایی هستند که انتظار قدم های ما را می کشند…
تا بدانیم تکیه گاه محکم و واقعی خداست..
به قلم مهاجر
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخِ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
عرفان نظر آهاری
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یکم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چه قدر ساده ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می شوی
چرک می شوی و تکه ای زباله میشوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
*
دستمال کاغذی
دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن نازک و سفیدش دوید
خونِ درد!
*
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی مثل دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگر چه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
قطره های اشک کاشت
عرفان نظر آهاری
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن سرسری آمد و رفت
*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم،قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
*
یکی گفت:
چرا این اتاق پر دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوار هایش سیاه است
یکی گفت :
چرا نور اینجا کم است؟
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
*
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم
خدایا تو قلب مرا می خری؟؟
*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست
و من روی در نوشتم :
ببخشید دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس جز او
کسی را نداریم
عرفان نظرآهاری