#داستان واقعی #به_قلم_خودم
گوسفندان از چرا برگشته اند و آهی جان تلاش می کند که آن ها را به آغل ببرد، از دستش فرار می کنند و این طرف و آن طرف می روند, حسابی خسته و کلافه شده است، آن طرف تر پدر را می بیند که دارد از درد چشم به خود می پیچد ولی دم نمی زند, از یک طرف پدر و درد یک ماهه ی چشم، از یک طرف شیطنت گوسفندان، رو به آسمان می کند و می گوید خدایا آخر مگر چشم کور هم درد دارد؟؟ کاخدادوست صدای دخترش را می شنود، طی این هفت سال که از نابینایی اش می گذشت پیش او بوده، هر چند خیلی پیرمرد زبر و زرنگی است و با این حال کوری همه ی کار هایش را خودش انجام می داد؛ ولی قبلا این درد ها را نداشت، یک ماهی می شد که درد هم به کوری او اضافه شده بود. دخترش را خیلی دوست دارد و می داند که او هم جانش را برای بابا خدادوست می دهد، بعد از فوت مادر علاقه پدر و دختر نسبت به هم بیشتر شده بود. آهی جان به دنبال گوسفندان رفت و از کپری که پدر در آن بود دور شد، کپر کناری آن ها مال مش حیدر بود او را آهسته صدا می زند و از او می خواهد که او را محله بالا ببرد، پیش پسرش جعفر. دو سه روزی از رفتنش پیش جعفر می گذشت. صبح بلند شد نماز بخواند، هنوز چشم هایش خواب آلوده بود، از زیر پشه بند بیرون آمد، سرش را که رو به آسمان بلند کرد ، باورش نمی شد.



















