قَال عليه السالم: مَنْ جَرَى فِي عِنَان أَمَلِهِ عَثَرَ بِأَجَلِه،ِ آن كس كه در پى آرزوى خويش تازد، مرگ او را از پاى در آورد
مَنْ : اسم شرط جازم، مبني بر سكون، مبتدا، محلا مرفوع
جَرَى : فعل ماضي معلوم، ثالثي مجرد، از ریشه جَرَیَ ناقص یایي، مبني برفتح مقدر، فعل شرط و محلا مجزوم ضمير هو در جری مستتر و فاعل آن است.
فِي عِنَان : جار مجرور ضرف لغو، متعلق به جری
أَمَلِ : اسم، جامد، معرفه به اضافه، مضاف الیه.
هِا: ضمیرمتصل مجروری، مضاف الیه، محلا مجرور.
عَثَرَ فعل ماضي معلوم، ثلاثی مجرد مبني بر فتح، جواب شرط محلا مجزوم. ضمير هو در عثر مستتر و فاعل آن است. بِأَجَلِ : جارمجرور متعلق به عثر
هِا: ضمیر متصل مجروری مضاف الیه. جمله عثر باجله چون مقرون به فاء یا اذای فجائیه نیست؛ محلي از اعراب ندارد، مجموع شرط و جزاء محلا مرفوع و خبر برای من است.
کل جمله من عثر…جمله مستأنفه است و محلي از اعراب ندارد.
موضوع: "ادبیات عربی"
قال علیه السلام: و في الَّذِينَ اعْتَزَلُوا الْقِتَالَ مَعَهُ ، خَذَلُوا الْحَقَّ وَ لَمْ يَنْصُرُوا الْبَاطِلَ
وَاو: حرف استيناف
فِي: حرف جر مبني بر سكون، عامل
الَّذِينَ : از اسماي موصول مختص ، جمع مذكر ، معرفه ، مبني بر فتح ، مجرور به في جارمجرور متعلق به قال است
اعْتَزَلُوا :: فعل ماضي معلوم ، جمع مذكر غايب، ثالثي مزيد، از باب افتعال ، واو: ضمير متصل مرفوعي، فاعل
الْقِتَال.. اسم جامد، مصدري، وزن فِعال مصدر دوم باب مفاعله، معرفه به أل، مفعول به، لفظاً منصوب است
مع : از اسماي دائم الضافه، مفعول فيه است. ظرف متعلق به القتال.
ها : ضمير متصل مجروري، مضاف اليه. اعتزلوا القتال معه.. « جمله صله الذين است. ومحلي از اعراب ندارد.
كل جمله قال في الذين اعتزولوا القتال معه جمله مستأنفه است و محلي از اعراب ندارد.
جمله بعد مقول قول و مفعول به قال است.
خَذَلُوا : فعل ماضي معلوم ، ثالثي مجرد، جمع مذكرغايب، ، واو : ضمير متصل مرفوعي مرفوع، فاعل.
الْحَقَّ: اسم جامد مصدري، معرفه به أل، لفظاً منصوب ، مفعول به خذلوا.
و جمله خذلوا الحق مقول قول،
مفعول به منصوب
واو : حرف عطف، مبني برفتح ، غيرعامل
لَمْ : حرف جزم، مبني بر سكون ، عامل
فعل مضارع بعدش را مجزوم مي كند يَنْصُرُوا: فعل مضارع مجزوم، به سبب لم، جمع مذكرغايب عالمت جزم آن
حذف نون است
واو : ضمير متصل مرفوعي مرفوع، فاعل. الْبَاطِلَ :اسم فاعل، معرفه به أل، مفعول به يَنْصُرُوا
جمله لَمْ يَنْصُرُوا الْبَاطِل معطوف به جمله قبل و محلا منصوب است
غَيِّرُوا الشَّيْبَ وَ لَا تَشَبَّهُوا بِالْيَهُودِ فَقَالَ إِنَّمَا قَال:َ )صلى اهلل عليه و اله( ذَلِكَ وَ الدِّينُ قُلٌّ فَأَمَّا الْنَ وَ قَدِ
اتَّسَعَ نِطَاقُهُ وَ ضَرَبَ بِجِرَانِهِ فَامْرُؤٌ وَ مَا اخْتَار
واو:: استینافیه ، مبنی برفتح، غیر عامل،
سُئِل،َ :: فعل ماضی مجهول، مهموز، مبنی بر فتح ) ضمیر هو در آن مستتر و به امام علی )ع( برمی گردد، نایب
فاعل آن است( )علیه السالم( جمله معترضه است كه محلی از اعراب ندارد،
عَن::ْ حرف جر، مبني بر سكون، عامل است » قَوْل:ِ اسم جامد مصدری، معرفه به اضافه، مجرور ) جار
مجرور متعلق به فعل سُئل است،
الرَّسُولِ :: صفت مشبهه، معرفه به أل مضاف الیه، ) صلى فعل، اهلل فاعل علیه و اله( جمله معترضه است كه
محلی از اعراب ندارد،
غَيِّرُوا :: صیغه سوم فعل امر حاضر، ثالثی مزید از باب تفعیل، واو: ضمیر متصل مرفوعی، فاعل،
الشَّيْبَ :: مفعول به فعل غیّروا ، جمله » غیّروا الشیب « محالً منصوب و مفعول به برای قول است.
وَاو: حرف عطف، » الَ :: حرف نهی، مبنی برسکون، عامل، فعل بعد خودش را جزم به حذف نون میدهد،
واو: ضمیر متصل مرفوعی، فاعل،
تَشَبَّهُوا :: فعل مضارع، مجزوم به حذف نون، واو: ضمیر متصل مرفوعی، فاعل،
بِالْيَهُودِ :: جارمجرور متعلق به تشبهوا، جمله، لَا تَشَبَّهُوا بِالْیَهُودِ ، معطوف به جمله غَیِّرُوا الشَّیْبَ محالً
منصوب است. » فاء : حرف عطف برای ترتیب است ،
قَالَ : فعل ماضي معلوم از ثالثي مجرد، از ريشه قول و اجوف واوي است ) ضمير هو در آن مستتر و فاعل است(
إِنَّمَا :: إِنَّ : از حروف مشبهة بالفعل ، مبنی برفتح عامل ، رفع به اسم ونصب به خبر » مَا : ماي كافه
قَالَ :: فعل ماضی معلوم از ثالثی مجرد و اجوف واوی است ) ضمیر هو در آن مستتر و فاعل است( )صلى اهلل
عليه و اله( ذَلِكَ : ) اسم اشاره، الم بُعد، كاف خطاب،( ذَلِكَ تأويل به جمله مي رود، محالً منصوب، مفعول به قال،
) مفعول به ماده قول حتما بايد جمله باشد، اگر اسم مفرد مقول قول باشد اسم مفرد را تأويل به جمله برده مي شود، ( در
اينجا ذالك مبني است؛ وَاو: حاليه ، مبني بر فتح وغير عامل است. الدِّين:ُ مبتدا ، قُل:ٌّ خبر، جمله » الدين قل،ّ«
جمله حاليه محالً منصوب است جمله إِنَّمَا قَالَ ذالك… : مقول قول و مفعول به قال است فَاء : حرف استيناف ، مبني
بر فتح است. اَمَّا : حرف شرط و تأكيد، جازم ) جمله شرط اما مهما يكون است كه محذوف است( الْن:َ ) االن(
ظرف، ) متعلق به فعل مقرونان يا مقترنان( وَاو: اعتراضيه، قَدِ : حرف تحقيق، مبني بر سكون، اخرش به خاطر التقا
ساكنين مكسور شده
اتَّسَعَ :: فعل ماضي معلوم ، ثالثي مزيد از باب افتعال، نِطَاقُ : فاعل اتسع هاء : ضمير متصل مجروري، مضاف
اليه، محالً مجرور،
جمله قَدِ اتَّسَعَ نِطَاقُهُ جمله معترضه است و محلي از اعراب ندارد. وَاو حرف عطف، ضَرَب:َ فعل ماضي معلوم )
ضمير هو در آن مستتر و فاعل كه به دين بر مي گردد. ( بِجِرَان:ِ جار مجرور ظرف لغو، متعلق ضرب، جمله بجرانه،
معطوف به جمله معترضه است و محلي از اعراب ندارد، فاء : فَاي رابطه بر سري جواب شرط آمده است اُمْرُؤ:ٌ مبتدا
وَاو : حرف عطف، به معناي معيت است. مَا : ماي مصدريه غير زمانيه، مبني بر سكون، غير عامل
اخْتَار:َ فعل ماضي معلوم ، ثالثي مزيد از باب افتعال، از ريشه خَيَرَ اجوف يايي) ضمير هو در آن مستتر و
فاعل است . ( جمله اختاره ، صله ي » ماي مصدريه « است و محلي از اعراب ندارد » ما« همراه صله
اش تأويل به مصدر » اختاره « مي رود و اين مصدر مؤوّل عطف بر مبتداي اُمرءُ شده ومحالً مرفوع
است خبر » اُمرُءٌ « مقرونان يا مقترنان است كه وجوبا محذوف است جمله فَامْرُؤٌ وَ مَا اخْتَار،َ و متعلقاتش جمله
جواب شرط است و محالً مجزوم است
از امام پرسیدند كه رسول خدا )صلّى اللّه علیه و آله و سلّم( فرمود:
موها را رنگ كنید، و خود را شبیه يهود نسازيد يعنى چه؟ فرمود: پیامبر )صلّى اللّه علیه و آله و سلّم( اين سخن را در
روزگارى فرمود كه پیروان اسالم اندك بودند، امّا امروز كه اسالم گسترش يافته، و نظام اسالمى استوار شده، هر كس
آنچه را دوست دارد انجام دهد. ضرورت رنگ كردن موها بهداشتى، تجمّل و زيبايى
امْشِ بِدائِكَ ما مَشَى بِكَ.
امْشِ.. فعل امر، فاعل انت مستتر
بِدائِكَ.. متعلق به امش، داء اسم، منصرف، مذکر جامد، معرفه به اضافه
ما.. مصدری زمانی. مفعول فيه
مَشَى.. فعل ماضی فاعل هو مستتر
بِكَ…متعلق به مشی
تا درد همراه توست تو نيز با او همراهى كن
وَ قَالَ (علیه السلام): تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِيرِ، حَتَّى يَكُونَ الْحَتْفُ فِي التَّدْبِيرِ.
تَذِلُّ.. فعل مضارع
الْأُمُورُ.. فاعل مرفوع
لِلْمَقَادِيرِ.. متعلق به تذل
حَتَّى.. حرف ناصبه
يَكُونَ… فعل ناقصه
الْحَتْفُ.. اسم کان مرفوع
فِي التَّدْبِيرِ… متعلق به خبر محذوف
و فرمود (ع): كارها دستخوش تقديرند، تا آن جا كه گاه تدبير سبب مرگ شود.
وَ قَالَ (علیه السلام): مَا كُلُّ مَفْتُونٍ يُعَاتَبُ.
مَا.. حروف مشبهه بالفعل
كُلُّ.. اسم دائم الاضافه، اسم ما
مَفْتُونٍ.. مضاف الیه، اسم مفعول
يُعَاتَبُ… فعل مضارع مجهول، باب مفاعله، مفرد مذکر غائب، نائب فاعل هو مستتر
اعراب جملات
1. یعاتب.. محلا منصوب و خبر ما
2. ما کل مفتون.. مستانفه محلی ندارد
فرمود (ع): هر فريب خورده اى درخور عتاب نيست.
وَ قَالَ (علیه السلام): مَنْ ضَيَّعَهُ الْأَقْرَبُ، أُتِيحَ لَهُ الْأَبْعَدُ.
مَنْ.. اسم شرط جازم، مبنی بر سکون، مبتدا محلا مرفوع
ضَيَّعَهُ.. فعل ماضی معلوم باب تفعیل، فعل شرط محلا مجزوم، مفعول به
الْأَقْرَبُ.. ، فاعل مرفوع، اسم تفضیل
أُتِيحَ.. فعل ماضی مجهول باب افعال، جواب شرط محلا مجزوم
لَهُ.. متعلق به اتیح
الْأَبْعَدُ..اسم تفضیل، نائب فاعل
جملات
1. جمله اتیح له الابعد.. جمله جواب شرط
(چون مقرون به فاء و اذا فجائیه نیست، محلی از اعراب ندارد)
2. جمله شرط و جواب شرط.. محلا مرفوع خبر
3. کل جمله شرطیه جمله مستانفه محلی ندارد
و فرمود (ع): كسى را كه نزديكانش واگذارند، بيگانگانش دست گيرند.
وَ قَالَ (علیه السلام): إِذَا وَصَلَتْ إِلَيْكُمْ أَطْرَافُ النِّعَمِ، فَلَا تُنَفِّرُوا أَقْصَاهَا بِقِلَّةِ الشُّكْرِ.
إِذَا.. اسم شرط غیر جازم، مفعول فیه
وَصَلَتْ.. فعل شرط ماضی
إِلَيْكُمْ.. متعلق به وصلت
أَطْرَافُ.. فاعل مرفوع لفظا
النِّعَمِ.. مضاف الیه مجرور
فَلَا تُنَفِّرُوا.. فاء جواب، فعل جواب مضارع مجزوم به لا نهی از باب تفعیل
أَقْصَاهَا.. مفعول به اسم مقصور تقدیرا منصوب، مضاف الیه
بِقِلَّةِ.. متعلق به تنفروا
الشُّكْرِ..مضاف الیه مجرور
فرمود (ع): چون سرآغاز نعمت به شما رسد با كم سپاسى دنباله آن را نبريد.
وَ قَالَ (علیه السلام): أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اكْتِسَابِ الْإِخْوَانِ، وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَيَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ.
أَعْجَزُ..اسم تفضیل، مبتدا
النَّاسِ.. مضاف الیه، اسم جمع
مَنْ.. اسم موصول، مبنی بر سکون خبر محلا مرفوع
عَجَزَ.. فعل ماضی معلوم مبنی بر فتح، فاعل هو مستتر
عَنِ اكْتِسَابِ.. متعلق به عجز، مصدر باب افتعال
الْإِخْوَانِ.. جمع اخ، مضاف الیه
وَ.. عاطفه
أَعْجَزُ.. مبتدا
مِنْهُ.. متعلق به اعجز
مَنْ.. اسم موصول خبر محلا مرفوع
ضَيَّعَ.. فعل ماضی از باب تفعیل، فاعل هو مستتر
مَنْ.. اسم موصول، مفعول به برای ضیع
ظَفِرَ.. فعل فاعل هو مستتر
بِهِ.. متعلق به ظفر
مِنْهُمْ.. متعلق به محذوف حال
و فرمود (ع): ناتوانترين مردم، كسى است كه در يافتن دوست ناتوان باشد و ناتوانتر از او، كسى است كه دوستى فرا چنگ آرد و ضايعش گذارد.
وَ قَالَ (علیه السلام): إِذَا قَدَرْتَ عَلَى عَدُوِّكَ، فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُكْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَيْهِ.
إِذَا.. شرطیه غیر جازم، مفعول فیه، متعلق به جواب شرط.
قَدَرْتَ.. فعل شرط ماضی مفرد مذکر مخاطب لازم، فاعل
عَلَى عَدُوِّكَ.. متعلق به قدرت، عدو صفت مشبهه
فَاجْعَلِ.. فاء جواب، فعل امرحاضر، مبنی بر سکون جواب شرط، فاعل انت مستتر
الْعَفْوَ.. مفعول به
عَنْهُ.. متعلق به عفو
شُكْراً.. مفعول به
لِلْقُدْرَةِ.. متعلق به شکرا
عَلَيْهِ…متعلق به قدرة
و فرمود (ع): چون بر دشمن ظفر يافتى، عفو و گذشت را شكرانه پيروزيت قرار ده.
وَ قَالَ (علیه السلام): خَالِطُوا النَّاسَ مُخَالَطَةً إِنْ مِتُّمْ مَعَهَا بَكَوْا عَلَيْكُمْ، وَ إِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا إِلَيْكُمْ.
وَ قَالَ (علیه السلام):
خَالِطُوا.. فعل امر باب مفاعله، مبنی بر حذف نون، واو فاعل
النَّاسَ.. مفعول به
مُخَالَطَةً.. مفعول مطلق نوعی، مصدر باب مفاعله،
إِنْ.. حرف شرط جازم، مبنی بر سکون
مِتُّمْ.. فعل شرط محلا مجزوم، جمع مذکر مخاطب، فاعل
مَعَهَا.. متعلق به متم، مع اسم دائم الإضافة، مفعول فیه
بَكَوْا.. فعل ماضی معلوم، جمع مذکر غائب، جواب شرط محلا مجزوم
عَلَيْكُمْ.. متعلق به بکوا
وَ.. عاطفه
إِنْ.. حرف شرط جازم
عِشْتُمْ.. فعل شرط محلا مجزوم، ماضی معلوم، فاعل
حَنُّوا.. فعل مضاعف جواب شرط محلا مجزوم، واو فاعل،
إِلَيْكُمْ… متعلق به حنوا
فرمود (ع): با مردم به گونه اى بياميزيد، كه اگر بميريد، بر شما بگريند و اگر بمانيد با شما دوستى كنند.
حکمت 1
حکمت 2
حکمت 3
حکمت 4
حکمت 5
حکمت 6
حکمت 7
حکمت 9
وَ قَالَ (علیه السلام) إِذَا أَقْبَلَتِ الدُّنْيَا عَلَى [قَوْمٍ أَعَارَتْهُمْ مَحَاسِنَ غَيْرِهِمْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُمْ سَلَبَتْهُمْ مَحَاسِنَ أَنْفُسِهِمْ] أَحَدٍ، أَعَارَتْهُ مَحَاسِنَ غَيْرِهِ، وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُ، سَلَبَتْهُ مَحَاسِنَ نَفْسِه.
وَ قَالَ (علیه السلام):
إِذَا.. مفعول فیه، ادات شرط غیر جازم، مبنی بر سکون، متعلق به جواب اعارت.
أَقْبَلَتِ.. فعل ماضی باب افعال، مفرد مونث غائب، مبنی بر فتح.
الدُّنْيَا.. فاعل، تقدیرا مرفوع، اسم مقصور،
عَلَى أَحَدٍ.. متعلق به اقبلت
أَعَارَتْهُ.. فعل فاعل هی مستتر، مفعول به1.
مَحَاسِنَ.. مفعول به 2، غیر منصرف
غَيْرِهِ..غیر مضاف الیه محاسن، اسم دائم الاضافه، متوغل در ابهام، ه مضاف الیه غیر.
وَ.. عاطفه
إِذَا.. مفعول فیه، ادات شرط غیر جازم
أَدْبَرَتْ.. فعل ماضی از باب افعال فاعل
عَنْهُ.. متعلق به ادبرت
سَلَبَتْهُ.. فعل فاعل هی مستتر، مفعول به 1.
مَحَاسِنَ…مفعول به 2.
نَفْسِه…مضاف الیه محاسن، ه مضاف الیه نفس.
و فرمود (ع): وقتى كه دنيا به قومى روى آورد، خوبي هاى ديگران را به آنها عاريت دهد و چون پشت كند، خوبي هايشان را از ايشان بستاند.
تفاوت کلمه (محمود) و (مجید) از نظر استعمال و اصطلاح در این است که :
کلمه مجید بر ذات صادق است،خواه ماجدی در جهان باشد و خواه نباشد،زیرا مجید از اسامی ذات الاضافه نیست پس خداوند مجید بوده و هست وخواهد بود،خواه مخلوقی در عالم باشد و خواه نباشد،یعنی او ذاتا مجید است.ولی کلمه محمود چون به صیغه مشتق و اسم مفعول است،به فاعل نیاز دارد یعنی باید حامد ی باشد تا محمود صدق کند،همانطوری که باید ضارب باشد تا مضروب محقق شود.پس مجید بودن حق،ازلی و ابدی است لیکن محمود بودن او مستلزم وجود حامد است.
به همین دلیل پیامبر (صلی الله علیه وآله)فرمودند:
(مجیدا لم یزل)یعنی خدای سبحان از ازل،قبل از مخلوقات مجید بوده،ولی در محمود می فرمایند:(محمودا لا یزال)بعد از خلق تا ابد محمود است.
البیان ج۱/ص ۲۹3
إِلَهِي أَلْبَسَتْنِي الْخَطَايَا ثَوْبَ مَذَلَّتِي وَ جَلَّلَنِي التَّبَاعُدُ مِنْكَ لِبَاسَ مَسْكَنَتِي
إِلَهِي..منادی و محلا منصوب، مفعول به برای فعل محذوف و حرف ندا حذف شده، اسم ذات، مفرد مذکر.
أَلْبَسَتْنِي.. فعل(ثلاثی مزید باب افعال، صیغه 4، دو مفعولی)و نون وقایه و یاء متکلم (مفعول به 1)
الْخَطَايَا..فاعل، جمع مکسر خطیئه،
ثَوْبَ مَذَلَّتِي.. مضاف مضاف الیه(مضاف مضافالیه)، مفعول به 2،(ثوب: اسم ذات، مفرد مذکر، معرفه به اضافه) (مذلت: مصدر میمی، مفرد مونث، معرفه به اضافه)
وَ..عاطفه غیر عامل
جَلَّلَنِي.. فعل( ماضی باب تفعیل صیغه 1) نون وقایه، مفعول به.
التَّبَاعُدُ… فاعل، اسم معنی، مصدر باب تفاعل، معنای مطاوعه.
مِنْكَ.. متعلق به تباعد
لِبَاسَ مَسْكَنَتِي.. (مضاف مضاف الیه) مفعول به 2، (لباس: اسم ذات، مفرد مذکر، معرفه به اضافه) (مسکنة: مصدر میمی، مفرد مونث)
و أَمَاتَ قَلْبِي عَظِيمُ جِنَايَتِي فَأَحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ يَا أَمَلِي وَ بُغْيَتِي وَ يَا سُؤْلِي وَ منیتی
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) : اِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ حَرَارَةً فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لَا تَبْرُدُ اَبَداً
قال.. فعل ماضی صیغه 1
رسول.. فاعل مرفوع به ضمه
الله.. مضاف الیه
صلی الله علیه و آله و سلم : جمله معترضه محلی از اعراب ندارد
إِنَّ.. حروف مشبهه
لِقَتْلِ.. متعلق به فعل یا شبه فعل محذوف خبر
الْحُسَیْنِ.. مضاف الیه
حَرَارَةً.. اسم ان و منصوب
فِی قُلُوبِ.. متعلق به فعل یا شبه فعل محذوف صفت
اَلْمُؤْمِنِينَ.. مضاف الیه مجرور به یاء
لَا تَبْرُدُ..لا نافیه، فعل فاعل هی مستتر که برمیگردد به حرارة
اَبَداً.. مفعول فيه منصوب متعلق به لاتبرد
لاتبرد ابدا: جمله صفت دوم برای حرارة
شهادت امام حسین (علیهالسّلام) داغی بر دلهای مؤمنان گذاشته که هیچگاه خنک نخواهد شد.»
ما شاء الله
ترکیب اول
ما: موصوله
شاء الله: جمله صله محلی از اعراب ندارد
شاء: فعل ماضی مبنی بر فتح
الله: فاعل مرفوع به ضمه
عائد صله: ه (مفعول به) که محذوف است، تقدیر به این صورت است، ما شاء ه الله
نقش (ما) : خبر برای مبتدای محذوف، تقدیر به این صورت است (هذا ما شاء الله) ، (الامر ما شاء الله)
ترکیب دوم
ما شاء الله
ما: شرطیه
شاء: فعل ماضی مبنی بر فتح، فعل شرط، جواب شرط محذوف و تقدیر اینگونه است(ما شاء الله کان(تامه)او استقر او وجب)
الله: فاعل مرفوع به ضمه
نقش (ما)؛
1. مبتدا، فعل شرط و جواب می شود خبر
2. مفعول به برای فعل شرط
اینجا به خاطر این که فعل شرط نیاز به مفعول به دارد (ما) را مفعول به برای فعل شرط میگیریم
تحليل صرفى كلمه على
اسم يا فعل يا حرف: على اسم اعظم است.
معرفه يا نكره: على معرفه است دوست و دشمن او را مى شناسند ولى بشريت به معرفت كامل او نرسيد( ياعلى ما عرفك الا الله و أنا)
مجرد يا مزيد: على مجرد از هرگونه رجس است.
جامد یا مشتق: علی مشتق است نورش از نور خدا مشتق شده(کنت أنا ومحمد نورا واحدا من نور الله عزوجل) واسمش از اسم خدا مشتق شده(أنا اشتق الله اسمي من اسمه فهو العالي وأنا علي)
مصدر يا غير مصدر: مصدر ائمه است (أبوالأئمة)
مذكر يا مؤنث: اولين مذكرى است كه به پیامبر ایمان آورد.
مفرد يا مثنى يا جمع: على مفرد است دنيا همانند على نزاده( عقمت النساء أن يأتين بمثل علي بن أبي طالب)
مثنى است: ( وأنفسنا و أنفسكم)، ( أنا محمد ومحمد أنا، أنا من محمد و محمد منى)
جمع است: على جمع اضداد است به وقت جنگ شیر میدان و به وقت شب یتیم نوازترین بود.
منصرف یا غیرمنصرف: على منصرف به ذات ربوبى بود.
على غيرمنصرف بود چون هیچ وقت کسر نگرفت و شکست نخورد فتح همراه همیشگی او در جنگها بود.
مقصور یاممدود یا..: علی مقصور در اله بود و عقلها مقصور از فهم علی بود و هست و خواهد بود.
نام علی ممدود در تاریخ بشریت است.
حق علی از جانب مردم منقوص بود حقش را هیچ وقت ادا نکردند.
و علی صحیحترین صحیح است. وشبه صحیح مطلق (پروردگارش) است (أنا عین الله أنا لسان الله أنا يدالله)
وزن: ضربة علي يوم الخندق أفضل من عبادة الثقلين. على كه وزن ندارد ( لا يقاس بنا أحد) على خود ميزان است( ياعلى أنت الميزان)
پ.ن..بر روح مطهر امیر المومنین علی علیه السلام صلوات..
پ.ن.. به قلم مصباح الدُّجی (استادم)
رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : إنَّ اللّه َ و مَلائكَتَهُ حَتَّى النَّملَةَ فِي جُحرِها حَتَّى الحوتَ فِي البَحرِ يُصَلّونَ عَلى مُعَلِّمِ النّاسِ الخَيرَ.
إنَّ.. حروف مشبهه
اللّه َ.. اسم آن منصوب به اعراب ظاهری فتحه
و.. عاطفه
مَلائكَتَهُ..عطف به الله.. مضاف الیه مجرور
حَتَّى.. عاطفه
النَّملَةَ.. عطف به ملائکه.. منصوب به فتحه
فِي جُحرِها.. جار و مجرور متعلق به حال محذوف
حَتَّى.. عاطفه
الحوتَ.. عطف به نمله.. منصوب به فتحه
فِي البَحرِ.. متعلق حال محذوف
يُصَلّونَ.. جمله خبر برای إن محلا مرفوع
عَلى مُعَلِّمِ… متعلق به یصلون
النَّاسِ.. مضاف الیه مجرور. محلا منصوب مفعول به 1
الخَيرَ.. مفعول به 2.. منصوب به فتحه ظاهری
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : خداوند و فرشتگانِ او و حتى مور در لانه اش و حتى ماهى در دريا، بر كسى كه به مردم خير و خوبى بياموزد درود مى فرستند.
10 نکته بسیار مهم درباره مفعول فیه
1 - از بین ظروف برخی مبنی هستند و غیر از مفعول فیه هیچ نقشی ندارند بجز زمانی که حرف جر به اول آنها بیاید:
“حیثُ، الان، لمّا، أین، متی، امسِ، اذا لدن"
مثل:
«هبْ لنا من لدنک»
2 - کلماتی؛
مثل:
«دائماً، اخیرا، غالبا، فورا"، إحیانا، ابدا» همواره مفعول فیه هستند.
3 - فقط عده ای از ظروف هستند که علاوه بر مفعول فیه بودن میتوانند نقش دیگری بپذیرند:
«یوم، ایّام، لیل، لیالی، لحظة، لحظات، سنة، سنوات، ساعة، ساعات، أسبوع، شهر»
4 - کلمه «عند » هم می تواند مفعول فیه زمان و هم مکان باشد و این باتوجه به مضاف الیه اش مشخص می شود و سه حالت دارد:
الف )- «عند+ ضمایر متصل منصوبی » مثل: عندنا
دراین صورت ظرف مکان است.
ب)- «عند+ اسم شخص و یا مکانی بشود» مثل: “عند المکتبة”
در این صورت بازهم مفعول فیه مکان است.
ج)-در سایر موارد «عند+ غیر از موارد بالا شود» مثل: عند الصباح
در این صورت مفعول فیه زمان است. و
یا
مثل:
« عند المعصیة»
که باز مفعول فیه زمان است.
5 - اعدادی که بر وزن فاعل می آیند و تنوین نصب می گیرند و معادل اعداد ترتیبی در فارسی هستند، در عربی مفعول فیه زمان می باشند؛
چون ترتیب زمانی را نشان می دهند:
اولا، ثانیا، ثالثا، رابعا، …..
6 - اسم تفضیل و اسماء اشاره اگر بعد از آنها کلمات ظرف بیاید، خودشان مفعول فیه هستند.
مثال:
طالعت دروسی “اکثر” الایام.
لم اذهب الی المکتبه “هذا” الیوم
7 - تمام ظرف ها دائم الاضافه اند؛ یعنی بعد از آنها مضاف الیه می آید، به شرطی که ال و تنوین نداشته باشند و مبنی هم نباشند.
مثال:
عین کلمه “یوم” دائم الاضافه؟
1 - الیوم 2 - یوما”
3 - فی الیوم 4 - یوم
جواب: گزینه 4
8 - کلمه “لما” در اول فعل ماضی ظرف زمان و معادل نقش اصلی “مفعول فیه” است و ترجمه اجباری قید زمان دارد. یعنی به صورت “هنگامی که، وقتی که، زمانی که، … ” ترجمه می شود.
مثال:
لما ذهبت الی المدینه رایت طبیبا حاذقا…
هنگامی که به شهر رفتم، …
کلمه “لما” در اول فعل مضارع هم می تواند به صورت مفعول فیه به کار رود؛
به شرطی که جارمه نباشد، یعنی پایان فعل را مجزوم نسازد:
لما یدرس المعلم جیدا، یجب علینا نستمع له جیدا!
“هنگامی که معلم به خوبی درس می دهد، باید به خوبی به او گوش بدهیم!”
9- کلمه “هناک” در وسط عبارت و بعد از یک فعل، نقش “مفعول فیه” می پذیرد، و به صورت “آنجا” ترجمه می شود؛ ولی در اول جمله اگر بعد از آن یک اسم قرار گیرد، نقش “خبر مقدم” می پذیرد و در این صورت باید به صورت “وجود دارد” ترجمه شود.
مثال:
رایت صدیقی هناک:
دوستم را در آنجا دیدم.
(هناک) - مفعول فیه
هناک مساجد فی اصفهان.
مساجدی در اصفهان وجود دارد.
(هناک) - خبر مقدم؛ شبه جمله.
نکته مهم:
اگر قبل از “هناک” فعل منفی “لیس” واقع شود؛ به صورت فعل “وجود ندارد” ترجمه می شود:
لیس هناک حد لحاجات الانسان…..
“حدی برای نیازهای انسان وجود ندارد…”
10 - در مبحث مشتقات اسم زمان و مکان بر وزن های (مفعل، مفعل و مفعله) می آید. این اسم ها هم می توانند در نقش مفعول فیه بیایند؛ به شرطی که؛
اولا: منصوب باشند؛
ثانیا: هم ریشه با فعل اصلی عبارت باشند.
مثال:
جلست “مجلس” العلماء:
در مجلس دانشمندان نشستم.
ذهبت “مذهب” العشاق:
به شیوه (به راه) عشاق رفتم.
اگر در کلامی، #مفعول_به نبود، یکی از این سه مورد #نائب_فاعل میشود:
1 مصدر: هنگامی که
برای مصدر، #صفت بیاید؛ مانند نُصِرَ نصرٌ عزیز.
یا مصدر برای بیان نوع باشد؛ نُصِرَ نصرُ الأمیر.
یا مصدر برای تعیین عدد باشد؛ نُصِرَ نَصرَتان
2 ظرف: هنگامی که:
برای ظرف، صفت بیاید؛ مانند سُهِرَتْ لیلَةٌ کامِلةٌ.
یا اضافه به اسمی شود؛ مانند جُلِسَ أمامُ الأستاذ.
یا ظرف، عَلَم باشد؛ مانند صِیمَ رمضانُ.
3 مجرور به حرف جر(به جز حرف لام جر)؛ مانند مُرّٕ بالحدیقة.
بر خلاف «وُقِفَ لك» که حرف جر، «لام» است. در این جا، ضمیری در وُقِفَ مستتر است که به مصدر(وقوف) برمیگردد.(ترجمه: ایستادن برای تو انجام شد.
منبع: صدی من الهدایه فی نهج البلاغه، ص ۵۱
در برخی موارد، وزن های صفت مشبهه و اسم مبالغه مشترک است. برای تشخیص وزن اسم مبالغه و صفت مشبهه به روش زیر عمل می کنیم:
ابتدا اسم فاعل آنها را می سازیم بر وزن فاعل (ثلاثی مجرد) اگر آن کلمه ساخته شده کاربرد و معنی نداشت صفت مشبهه است.
اما اگر اسم فاعل آن کاربرد داشته باشد اگر معنایش با خود کلمه یکی باشد اسم مبالغه است در غیر اینصورت صفت مشبهه است. مثال :
عزیز ——-> عازِِز ——-> صفت مشبهه
صَبور ——-> صابر ——-> اسم مبالغه
کَفُور ——-> کافِر ——->اسم مبالغه
حَکیم (دانا) ——-> حاکِم (فرمانروا) ——-> صفت مشبهه
صَدیق (دوست) ——-> صادِق (راستگو) ——-> صفت مشبهه
صَدُوق ——-> صادِق ——-> اسم مبالغه
منبع. صرف و نحو کاربردی
شیوهی ترجمهی فعل مجهول «متعدّی به حرف جر»:
فعل «وَقَعَ» را به مصدرِ آن فعل اسناد میدهیم.
به بیان دیگر مصدر فعل مجهول را فاعل مادّهی «وقع» قرار میدهیم.
مثالی میزنیم تا روشن بشه:
«جُلِسَ عَلَی الکرسي»⬅️ «وَقَعَ الجُلُوسُ علی الكرسي»
ترجمه: نشستن روی صندلی صورت گرفت یا واقع شد.
«ذُهِبَ بسعیدٍ»⬅️ وَقَعَ الذهاب بسعیدٍ»
ترجمه: بردن سعید، صورت گرفت.
منبع: صرف کاربردی، ص ۳۸
حُبُّ عَلِیٍّ عِبادَةٌ.
حُبُّ.. مبتدا مرفوع به ضمه
عَلِیٍّ.. مضاف الیه مجرور
عِبادَةٌ… خبر مرفوع به ضمه
امام صادق علیه السلام
دوست داشتن على، عبادت است.
تاریخ بغداد، ج12،ص351.
همزه قطع همزهای است که اگر در بین کلام هم بیاید، تلفّظ میشود.
مواضع همزهی قطع:
1⃣ وقتی خودش یک کلمه باشد؛ مثل همزهی ندا و استفهام
2⃣ هنگامی که همزه، حرف اصلیِ کلمهای باشد؛ مانند أذِنَ، أمَل، أم، إلّا و…
3⃣ همزهی صیغهی ۱۳ فعل مضارع؛ مانند أقول
4⃣ همزهی مصدر و ماضی و امر باب إفعال؛ مانند إکرام(مصدر) ، أکْرَمَ(ماضی) ، أکْرِم(امر)
5⃣ همزهای که در ابتدای اسم میآید(به جز ۱۲ اسمی بالا ذکر شد)؛ مثل ألِف، أربع، أشهُر، أفضَل، أحمر، أعمی.
6⃣ همزهی «ال» که با اسمش، عَلَم شود؛ یعنی اسمِ کسی یا چیزی قرار بگیرد؛ مانند «ألکتاب» که اسم یکی از کتب آقای سیبویه است، ألمدینة و…
منبع: صرف ساده، ص۳۶۲
@sarf_v_nahve