#تولیدی_به_قلم_خودم
عیدی می خواهم
بچه نیستم ولی دلم کمی عیدی می خواهد.
نهال از من پرسید: کسی به شما عیدی می دهد؟؟
و من فقط به او نگاه کردم،جوابی نداشتم؛ ولی بعد به خود گفتم چرا جوابی ندادم؟ مگر می شود کسی نباشد؟ مگر عیدی فقط پول است؟
کسانی هستند که عیدی می دهند بی منت. حتی خدا هم عیدی می دهد. ولی عیدی خدا از جنسی دیگر است. خوشا به حال کسانی که خدا به آن ها عیدی می دهد.
عیدی می تواند یک حدیث زیبا باشد، لبخند پدر باشد، سلامتی مادر باشد.
عیدی ام را از مولای خوبی ها طلب می کنم. می دانم که بد بوده ام ولی؛ پدر و مادر ها حتی به بچه ی نا خلف خود هم عیدی می دهند. می دانم کم گذاشته ام ولی عیدی می خواهم.
از مولای خوبی ها برای عیدی ام آرامش دل را طلب می کنم.
آرامش بهترین عیدی است برایم. آرامش از پاک بودن می آید، از لبخند پدر می آید، از سلامتی مادر می آید.
و ظهور آقا خود خود آرامش است..
#تولیدی_به_قلم_خودم
صدای گریه کسی به گوشم می رسد، چقدر غریبانه دارد گریه می کند، با نگرانی دنبال صدا می گردم،خودم را به پنجره می رسانم، هر چه نزدیکتر می شوم صدا را واضح تر می شنوم، پنجره را باز می کنم، خدای من!!!این آسمان است که دارد می گرید. چقدر آسمان را دوست دارم مخصوصا اگر هوای دلش ابری باشد، از گریه اش، کلی غم روی دلم تلمبار می شود.
رویم را به سمتش می کنم، به او می گویم: ای آسمان آبی!! تو که صبور بودی، تا به حال صبوری می کردی، چه اتفاقی افتاده که این طور لبریز شدی؟؟ چه کسی دل پهناورت را شکسته است؟؟ اصلا چه شد که بغض گلویت ترکید؟؟؟
و او همچنان می گرید، گریه مجالش نمی دهد، با خود فکر می کنم الان چه فصلی از سال است؟؟ آری درست است داریم به فصل بهار نزدیک می شویم، آسمان دارد پیشاپیش اشک های بهاری خود را از فراق یار(صاحب الزمان) می بارد، چقدر دلش پر بوده که تحمل رسیدن بهار را نداشته است.
به او حق می دهم، دارد بهار دیگری را بدون او شروع می کند.
می گویند کبوتر با کبوتر، باز با باز…کند هم جنس با هم جنس پرواز.
ای آسمان!! دلت ابری بود، من هم دلم ابری است و سخت محتاج بارش، ببین نقطه حساس و مشترکی بین خودم و خودت پیدا کردم، دیدی هم جنس شدیم، دلت برایم بسوزد.
آسمان!!! می دانم که دست های دلت به هم پیوسته است، لطفی بکن و دست دلم را بگیر تا با هم پرواز کنیم..آخر ما الان دیگر نقطه اشتراک داریم و به نوعی هم جنس.
با هم پرواز کنیم و دستان مرا به دستان حسین(ع) برسان تا در بین الحرمین سیر سیر گریه کنیم و برای او(صاحب الزمان) دعا کنیم. ای چه بسا او(صاحب الزمان) را هم آنجا زیارت کردیم و نور علی نور شد.
و تو برای دل من دعا کنی، من هم برای دل تو دعا کنم.
ای آسمان دست های دلت به هم پیوسته است، لطفی بکن و برسان دست دلم، به دست حسین.
می خواهم نقشه گنجی را نشانتان بدهم تا به آن سمت حرکت کنید، دستان خود را به دست این راه بلد بسپارید تا برایتان بگویم گنج کجاست. آری این گنج، اول در خاک ایران نبود. می خواهم از دو خواهر برایتان بگویم، دو خواهری که در کاروان های جداگانه به خاطر دلتنگی برای برادر، روانه ایران شدند ولی هر دوی آن ها، یکی در قم و دیگری در 80 کیلومتری دوگنبدان بر اثر بیماری دعوت حق را لبیک گفتند و نتوانستند برادر نازنین خود را ببینند. چه برادری!!!! برادری که او را غریب الغربا می گویند؛ البته بیشتر به نام ضامن آهوها او را می شناسند. آری دو خواهر دلتنگ بودند. آخر آن ها دلتنگی را از کسی به ارث برده اند، کسی که سنگ تمام گذاشت برای برادرش. آن را از زینب(س) به ارث برده، از زینبی که گنجینه وفاداری بود.
می خواهم بی بی حکیمه خاتون(س) که حوزه ما مزین به نام اوست را برایتان معرفی کنم. به محض ورود کاروان ایشان که احمد ابن موسی(شاه چراغ) هم همراهی شان می کرد، حاکمان جور حمله کرده و شاه چراغ را در شیراز به شهادت رساندند و بی بی حکیمه خواهر ایشان، همراه باقی مانده کاروان حرکت کرده، در 80 کیلومتری گچساران( دوگنبدان) در غاری پنهان شدند و در همان جا بر اثر بیماری فوت شدند. زیارت کنید بی بی را چون مثل برادر بزرگوارش اهل کرم و رافت است. در گوشه ای از خاک ایران بین دو کوه سکنی گزیده ام، به زیارتم بیایید.
پ.ن 1: درد دل این حقیر… بی بی جانم پارسال لحظه سال تحویل، خادم و کنیزت بودم. امسال باز قرعه به نامم افتاد. ولی به خاطر بیماری مادرم نتوانستم کنیزت باشم. دلم شکسته آن قدر که روز و شبم را نمی فهمم. این قدر بغضم را فروخورده ام که احساس می کنم خنجری تیز در آن فرو رفته است. به حق برادرت همه مریض ها را شفا عنایت کن.
پ.ن 2: بغضم شکست، اشک ریزان تو را قسم می دهم..مادرم…
پ.ن 3: این کمترین خدمت را از من بپذیر..
دوست دارم گریه کنم، دوست دارم به اندازه ای که پر شود دنیا از اشک هایم، نه!! بهتر بگویم لبریز شود، اشک بریزم.
جوشنم را گم کرده ام شما آن را ندیده اید؟؟ جوشنی داشتم کبیر، وقتی پر میشدم از نا آرامی، آن را می پوشیدم و با آن پر می شدم از آرامش.
اگر او را دیدید نشانی ام را به او بدهید. ناکجا آباد..کنج ویرانه..روسیاه و دل شکسته..پشت درخت پشیمانی…منتظر با کمری خمیده، ایستاده ام..
#تولیدی_به_قلم_خودم
#عکس_تولیدی
چادر گل گلی نمازم را اتو می زنم. قلپ چادر دارد تند تند می زند، آخر او می ترسد،می ترسد نکند جایی از چروک هایش از دست من در برود و صاف نشود.
چادر را اتو می زنم و گریه می کنم، او را صاف می کنم از چروک هایش و خودم گریه می کنم، چادر را با بخار اشک چشمانم صاف می کنم.
گریه می کنم چون او را می بینم که دارد صاف می شود ولی من هر روز چروک های دلم بیشتر می شود و هیچ خبری از صاف شدن نیست.
وای بر من، خودم با دستان بی جان شده از گناه، هر دفعه گوشه ای از دلم را مچاله کرده ام، گوشه ای را با غرور بی جا ، گوشه ای با نا امیدی از درگاه او، گوشه ای با طمع در به دست آوردن چیزی که حق من نبود، گوشه ای با حسادت،گوشه ای با پشت این و آن حرف زدن، گوشه ای گوشه ای گوشه ای، آری همین ها با هم جمع شدند و روزگار دلم را سیاه و چروک کرده اند.
گریه می کنم چون یقین دارم روی دلی که مچاله شده است، نمی توان نقش و نگار های زیبا نقاشی کرد، نمی توان آن را با گل های زیبا صفا داد.
این با صفا شدن دل، نیاز به مقدمه دارد و مقدمه اش هم، همان صاف شدن چروک دل است، آری آن وقت است که می توان هر روز هر ساعت، گلی در آن کاشت، گلی به خاطر محبت به امام زمان، گلی به خاطر محبت به مادر و دست او را بوسیدن و همین طور گل کاشت و گل کاشت و گل کاشت…چه گلستانی می شود.
همین طور در افکار خود غوطه ور و همچنان چادر را اتو می زنم. چادر گل گلی نمازم الان دیگر صاف صاف شده است، خوش به حالش کسی او را از چروک هایش نجات داد.
ای کاش کسی بیاید و دل مرا هم با صفا کند. :’( :’(
#تولیدی_به_قلم_خودم
بهار دارد از راه می رسد..
و من دل شکسته تر از همیشه آرزو می کنم..
ای کاش این بهار دیگر مثل سابق بی روح نباشد، آری بی روح؛ چرا که بهار، بدون دیدن جمال روی او، بهار نیست، زمستان است..
بهار واقعی زمانی است که او می آید، درست است که گل ها، سبزه ها و زیبایی ها از راه می رسند ولی این ها بهار واقعی نیستند، از این گذشته همه این زیبایی ها به واسطه وجود مهربان اوست، چگونه می توان بدون او از آن ها لذت برد؟؟
بعضی از آمدن بهار خوشحال می شوند، لباس نو می پوشند و خیال می کنند بهار همین است که می بینند.
بعضی هم هستند که با آمدن بهار، کرور کرور غم، روی دلشان تلمبار می شود؛ چرا که می دانند بهار واقعی چه زمان می آید و با خود می گویند بهار دیگری را هم بدون او پشت سر گذاشته ایم.
دل باید بهاری شود، دل اگر به یاد او باشد، بهاری می شود، آری سال هاست که دل ها زمستانی و یخ بندان است و هر روز دارد به سرمای آن افزوده می شود.
زمستان با شانه های خم شده از گناه دارد به سختی و سنگین می رود..همین طور که می رود با خود می گوید چقدر احساس سنگینی می کنم، چقدر احساس خستگی می کنم، در همین لحظه چشمش به بهار می افتد با حسرت به او نگاه می کند و می گوید من دوست دارم کمی در کنارت بنشینم، آیا امکان دارد؟؟؟ بهار هم دلش می سوزد ولی کاری از دستش بر نمی آید به او می گوید این امکان ندارد؛ اما نه یک راه وجود دارد، اگر یخبندان حاصل از گناه در تو شکسته و آب شود، آن وقت است که تو هم دلت بهاری می شود و می توانی با من نشست و برخواست کنی، بخندی، درد دل کنی.
نمی دانم رابطه شما با صغری و کبری چیدن چطور است.
می خواهم برای منطقی ها صغری و کبرایی بچینم.
صغرای من این است که مولای خوبی ها می فرمایند: بهار دل ها قرآن است.
و اما کبری، در حدیث ثقلین داریم که: قرآن و اهل بیت(ع) دو برادی هستند که هرگز از هم جدا نمی شوند و همتای همدیگر هستند، آری آن ها همدیگر را دوست دارند و هیچ وقت جدایی در کار نیست.
پس تعجبی نیست که صاحب الزمان، آخرین ذخیره الهی هم مثل برادرش قرآن، بهار دلهاست..
یا صاحب الزمان!! ای بهار دل ها، بیا..
بیا و چهره های رنگ پریده از گناه را جانی دوباره ببخش..
بیا و کوه های عظیم یخ وجودمان را در هم بشکن و از یخ زدگی نجاتمان بده تا بتوانیم سیر سیر در کنارت بنشینیم و درد دل کنیم.
#تولیدی_به_قلم_خودم
دو نخل در حیاط حوزه، در خانه امام زمان سر به فلک کشیده اند، چه استقامتی دارند!!!
از زمانی که به یاد دارم این نخل ها بوده اند، حتی زمانی که این زمین هنوز تبدیل به خانه امام زمان نشده بود، این نخل ها بوده اند.
نمی دانم چه کرده اند که این چنین لیاقت پیدا کرده و جزئی از این خانه شده اند، نمی دانم حتما تسبیح خدا گفته اند، حتما با امام درد دل کرده و از او خواسته اند، حتما کاری کرده اند که اینچنین نظر کرده امام زمان شده اند.
امروز از در حوزه که وارد شدم از کنار نخل ها که عبور میکردم، صدای زمزمه ای شنیدم، تعجب کردم و قدم هایم را آهسته تر برداشتم، گوش هایم را تیز کردم، این زمزمه از کجاست؟؟ خوب که دقت کردم دیدم این نخل ها هستند که دارند با هم حرف می زنند، تو نگو نخل بلند تر و سبز تر سر در گوش نخل کوچکتر کرده و دارد به او می گوید: رفیق خوبم تلاش کن، کمی بالاتر بیا، نمی دانی این بالا چه خبر است، هر چه سر به فلک کشیده تر باشی دست هایت به آسمان نزدیک تر است و بهتر می توانی پرواز کنی و حتی می توانی از این بلندی حرم ارباب بی سر را هم ببینی.
نخل کوچکتر گفت: راست می گویی؟؟ من حسین(ع) را خیلی دوست دارم تو را به خدا بگو من چه کنم؟؟
او گفت: بگذار از دوستانم که در خرمشهر هستند برایت بگویم، آن ها چیز هایی دیده اند که من و تو ندیده ایم، آن ها از مردانی بی ادعا چگونگی ایثار و از خود گذشتگی را دیده اند، آن ها دیدند چطور جوانکی برای دفاع از حریم وطن و ناموس خود جان بر کف گذاشت.
دوستان خرمشهری من، خودشان هم نخل هایی سوخته شدند، سر از تن شان بریده شد، آن ها درس ایثار گرفتند و خوب هم از پس امتحانشان برآمدند.
و اکنون بگذار برایت بگویم که همین هم نشینی با آن مردان خدایی، باعث عاقبت به خیری شان شد.
رفیق خوبم، ما هم خوب جایی هستیم و در خوب مسیری قرار گرفته ایم، در مکانی که منسوب به امام زمان است، در مسیری که سربازان از آن آمد و شد می کنند. آن ها را احترام کن
و من داشتم ذوق میکردم از این مکالمه.
و اما نخل کوچکتر، انگار او هم خوشش آمده بود، او هم داشت به خانه امام زمان نگاه می کرد و ذوق می کرد، انگار داشت با خود می گفت راست می گوید، چه سعادتی داریم، کمتر از نخل های سوخته نیستیم ما هم می توانیم در جوار این سربازان، اینقدر آسمانی شویم تا به خدا برسیم.

و در آخر مال هیچ کس نیستیم جز خدا.. بیایید به هم محبت کنیم؛ چون ما به او باز میگردیم و اوست که سرچشمه محبت هاست. بیایید به هم محبت کنیم و به زمان دیگری موکول نکنیم؛ چرا که وقت و زمان به سان ماهی دریا، کمتر از آنی از دستمان لیز می خورد.
و چه گرانبهاست این وقت و زمان… بعضی از روزها که در گوشه خیابان پیاده روی میکنم، به زمین ،درخت و ساختمان خانه ها نگاه میکنم و به خود می گویم: زمانی می آید که این ها همچنان هستند ولی من نه…. در این زمان یاد خدا میکنم تا بلکه بعد از رفتنم همین درخت و خیابان بگویند، شهادت دهند که من به یادش بودم، هر چند او خود بهترین شاهد است. همین به یاد هم بودن خودش عین محبت است. همین که لحظه ای به یاد خدا باشیم عین محبت به خداست.
پ.ن: بیایید به یاد هم باشیم و به همدیگر محبت کنیم… بیایید به یاد هم و برای هم دعا کنیم.

این روز ها برایم سخت می گذرد، ایام فاطمیه است و من در دل دو غم دارم، یکی از آن ها را با شما مشترک هستم، غم ِ مادر ِ پهلو شکسته، خوب می دانم شما هم با این غم آشنایی دارید، خوب مادری بود، خوب مادری کرد.
دلم غم دیگری دارد برای مادرم، او مریض است، وقتی می بینم که دارد درد می کشد، به یاد ِ مادر ِ پهلو شکسته می افتم و غصه ام چندین برابر میشود، وقتی می بینم که درد می کشد و گریه می کند و من کاری از دستم بر نمی آید بیشتر غصه می خورم.
مادربه تنهایی، دنیایی است برای خودش…الان مادر هست ؛ ولی وقتی به این فکر می کنم که روزی نباشد، به یاد عزیزان زهرا می افتم، چه مادری را از دست دادند!!! حتی آسمان باید خون می بارید از این مصیبت، حتما خون باریده است.
مادرم خواب است و من بیدار…می خواهم دعا کنم آخر شنیده ام میگویند دعا اثر دارد …اول از همه برای نگرانی ِ مادر ِ پهلو شکسته که برای مهدی اش دارد..خدایا او را برسان…. دوم برای همه مریض ها..خدایا همه مریض ها را شفای عاجل مرحمت بفرما.. التماس دعای فراوان..

#تولیدی_به_قلم_خودم
#بانوی نور…
و من دارم از آشفتگی رنج می برم، چه رنجی است این آشفتگی..
چرا کسی نیست؟؟؟ آهاااااای آیا کسی صدای مرا می شنود؟؟؟
کسی در درون من است کسی که قصد دارد مرا آرام کند و آرامشی کاذب به من بدهد؛ ولی با این تظاهر به همدردی نمی تواند کاری از پیش ببرد و من همچنان آشفته….
ناگهان نوری از دور می بینم و با چشمان خود می بینم که هر کس او را صدا می زند و از او طلب نور می کند، به سمتش رفته و او را پر از نور می کند…
و همچنین دیدم درختی خشکیده و کمر شکسته و تنها هم، از او نور طلب کرد و او با بزرگواری به او اهدا کرد و او را راست قامت کرد..
چه نور عجیبی است آن نور و من نمی دانم از کجا و چه زمان متولد شده است…
و من در دل میگویم ای کاش مرا هم بخواند، ای کاش…
انگار صدای مرا شنیده است، دارد به من اشاره می کند و من خوشحال از این اجابت دعا..به سمت او می روم، آرام آرام که به سمتش می روم حساس سبکی می کنم…
انگار خبری از شخص پنهان درونم نیست، انگار خواب رفته است آن شخص سرکش؛ ولی ناگهان بیدار می شود و می بیند که من تنهایش گذاشته ام، خشمگین و بدون لحظه ای درنگ حمله ور می شود جلوی راهم را سد می کند و مبارزه ای تن به تن رخ می دهد. او پیروز می شود و زیبایی آن نور پر فروغ را در نظرم محو می کند و من خیال می کنم که سرابی بیش نبوده است..
خسته از این جنگ تن به تن و ناامید دارم با خود حرف میزنم و میگویم چه نوری بود!!!! یعنی واقعا سرابی بیش نبود؟؟؟
ناگهان نیرویی مرا به عقب باز می گرداند و به عقب نگاه می کنم، متوجه او می شوم و می بینم، نه واقعا هست، واقعا وجود دارد و دارد مرا فرا می خواند، عزمم را جزم می کنم و از خود عبور می کنم، با تمام قوا از خود عبور می کنم و خود را به او می رسانم و خوشحال از این پیروزی و وصال، نیرو می گیرم، آرام می شوم، پرواز می کنم…
چه نوری!!! چه آرامشی!!!
و از آن نور می پرسم تو کیستی که اینچنین مرا مجذوب خود کرده ای؟؟تو کیستی که من با دیدنت هم به آرامش رسیده ام، هم در گلویم بغضی نشسته است…
کجا بوده ای؟؟ چه وقت متولد شده ای؟؟ چرا من نمیدیدمت؟؟
و از همه مهم تر این چه بغضی است که با دیدنت گلویم را فشار می دهد؟؟؟؟؟و او سکوت می کند، سکوتی که در درون خود هزار فریاد دارد. سکوتی که هزار حرف با خود به همراه دارد
و من از این سکوت پر فریاد بغضم شدید تر می شود، دلم می خواهد زار زار بگریم تا معلوم شود او کیست.
و انگار کسی او را معرفی می کند، او فاطمه ی زهرای علی است…
مادر پهلو شکسته، حالا میفهمم که دلیل آرامشم چیست، دست به دامن خوب کسی برده ام اگر در کنار مادر خوبی ها نتوان آرامش پیدا کرد، کجا پیدا می شود؟؟
و اما دلیل بغض من، حالا می فهمم…
چه به جا و مناسب در گلویم بغض نشسته است…و از او می پرسم..
بی بی جان حسن(ع) کجاست؟؟؟مگر او با تو در کوچه نبود؟؟؟مگر او تنها شاهد نبود؟او را تنها گذاشته ای؟؟چه کسی او را آرام می کند در این شب ها؟؟؟چه کسی همدردی می کند با او؟؟ تنهایی گوشه ای نشسته و مادر مادر می کند، صدای او تا این جا هم می آید..بی بی جان مولای خوبی ها را چه کرده اید؟؟ او را در بین کوفیان تنها گذاشته اید؟؟حسین و زینب چه شدند؟؟؟…
انگار بغضم لبریز و شکسته شد، حق به من بدهید نام حسین را که آوردم دلم زیر و رو شد، بغض که چیزی نیست.. یا حسین..
ای بانوی نور..کنارم بمان…تنهایم مگذار….
ای عزیز تر از جانم! ببار باران، ببار باران رحمتت را..
باران ببار که خشکی حاصل از گناه تمام وجودمان را فرا گرفته است و سربازان امام زمان(عج)، خوب می دانند که این(ببار) گفتنم، نه از باب امر است؛ بلکه از باب دعای این حقیر است…و خودت هم خوب می دانی..
خدای خوب من، ای بزرگوار و رحیم، ما را سیراب کن و از این خشکی نجاتمان بده….
ای مهربانم، مگر این جسم نحیف چقدر تحمل دارد؟؟؟باران ببار…
بارانی ببار، درشت دانه، تند ریز و پرشتاب و همچنین پیوسته، بارانی ببار که از برکت آن ثمر دهم و ثمر من، گل های زیبا و رنگارنگ باشد؛؛ چرا که ثمره ی من در حال حاضر بیشترش علف هرز است…
بارانی از ابرهای رحمت و مهربانی، از ابرهایی که عاقبتشان به خیر است و راهی برای نجاتمان باشد.
به فرشتگان فرمان بده تا باریدن را شروع کنند؛؛ چرا که من منتظرم،مدت هاست منتظرم، منتظر رحمت بی پایانت.
ای خوب من، تلاش خود را میکنم که بعد از باریدن، ریشه ی دوستی ام را محکم کنم؛ چرا که اگر ریشه محکم شود، عاقبت، به خیر می شود..
چه بسا بعضی با این باران احیا شوند …
چه بسا کسانی که گناه کمرشان را شکسته است، با این باران قامت راست کنند و چه بسا پیوند و دوستی ای از جنس نور با تو شروع کنند…
چه بسا کسانی که تازه محبتشان ریشه دوانده است، با این باران ریشه اش محکم تر شود…
چه بسا نیکان که دل هاشان پر از نور است و با این باران، نور از آن لبریز شود…
و چه زیبا و دیدنی است لحظه ای که نور از دلی لبریز شود.
و من دهان دلم آب می افتد با دیدن این نور لبریز و همچنان شکمم را صابون میزنم و منتظر روزی خواهم ماند که لبریز از نور شوم.
ان شاء الله لبریز از نور باشید..
التماس دعا…
دیروز پدرم کتش را شست، بعد از خشک شدن آن را پوشید. از دور دیدم دارد با خود چیزی زمزمه می کند، تا به حال او را در حال زمزمه کردن با خود ندیده بودم…با خود گفتم چه اتفاقی افتاده؟ در همین لحظه پدر مرا مخاطب قرار داد و گفت: چقدر سبک شده است!!!وقتی دید من همین طور هاج و واج به او نگاه میکنم، گفت: کتم را می گویم، چقدر سبک شده است!!!!
و همین حرف او کافی بود تا مرا به فکر وادارد. با خود گفتم: چه جالب!! او بعد از شستن کتش، آن را دارای احساس سبکی دیده است، شاید بپرسید آخر مگر کت هم احساس دارد؟آری او هم احساس دارد، او هم می داند رنج چیست، آرامش چیست. آری او هم از آلودگی و ناپاکی رنج می برد، آلودگی که از او جدا شود، رنجش پایان یافته و احساس آرامش و سبکی به او دست می دهد.
نزدیک عید است همه در حال خانه تکانی هستند، همه در حال دادن احساس سبکی و آرامش به اسباب و اثاث زندگی خود هستند، همه دارند آلودگی را از آن ها پاک می کنند، می خواهند از پاکی آن ها آرامش دریافت کنند. ولی آیا این می تواند کافی باشد برای رسیدن به آرامش حقیقی؟ شاید بتواند کمی دخیل باشد؛ ولی اصل و اساس آرامش از جای دیگری آب می خورد و جای دیگری باید آن را جستجو کرد. و چه از دل مهم تر است، بعضی مصداق لایعقلون هستند و فکر نمی کنند و نمی دانند که اگر به خانه تکانی دل مشغول شوند بهتر است، نمی دانند منشاء آرامش از پاکی دل است، باید دل را برداشت و به گوشه دنجی برد و آن را روی بند آویز کرد و آن قدر با چوب به آن زد که ناخالصی ها از آن بیرون رود..
و دل این منبع احساس،آخر گناه دارد بگذار او هم احساس سبکی کند، او هم احساس سبکی و آرامش را دوست دارد.. راستی!!!فکر می کنید چوب زدن برای دلی که خیلی آلوده شده کافی است؟؟؟؟ من فکر می کنم کافی نباشد وباید آن را در تشتی از نور گذاشت و آن قدر آن را چنگ زد تا پاک شود و بعد آن را جلوی نور قرآن قرار داد تا خشک شود.
نور قرآن قدرتی فوق العاده دارد و می توان از آن برای زینت دادن خانه ی دل هم استفاده کرد…. بیایید خانه دلمان را تکانی داده تا گرد و خاک ها و آلودگی هایی که مثل کنه به دلمان چسبیده جدا کنیم، درست است درد دارد، خیلی هم درد دارد، ولی ارزشش را دارد. خانه دلها باید مزین به نور قرآن شود، آن وقت است که حال دل خوب می شود، آرام می شود..
خانه دلتان نو و تر و تازه به نور قرآن، ان شاء الله
سرمای سختی خورده ام، امروز مادر غذای خوش رنگ و بویی درست کرده بود، البته من بویش را احساس نمیکردم. ولی با تصورم از غذا های قبلی می دانم حتما بوی خوش ِ سابق را دارد، خدا خیرش بدهد با این حالی که مریض است ولی کوتاهی نمی کند، از حوزه که به خانه برگشتم دیدم بقیه دارند غذا میخورند و من با این حال که گرسنه بودم نمی توانستم غذا بخورم، میلی به غذا نداشتم.
مادر دلسوزانه به من گفت باید مراقبت می کردی، راست می گفت لاپرهیزی خودم باعث شده بود که الان به این حال نزار بیفتم. پدر می گفت: آدم وقتی احتیاط نکند همین طور می شود. میدانید مثل چه می ماند؟؟ تا به حال دقت کرده اید؟؟ روح آدمی هم همین طور است، وای به روزی که روح آدم سرما بخورد، دیگر حتی نسبت به غذا هایی که خیلی علاقه داشته هم بی میل می شود، بویایی از کار می افتد، بوی خوبی ها را احساس نمی کند، چشایی از کار می افتد، سستی و تنبلی به سراغ آدم می آید، سستی در انجام خوبی ها..
غبطه می خورم به حال کسانی که روح خود را اینقدر پرورش داده و رسیدگی کرده اند که در مقابل بیماری های روحی واکسینه شده اند. می گویند بخور آب گرم خوب است، باید کمی بخور بدهم، هم بخور برای سرما خوردگی جسمم و هم برای سرما خوردگی روحم، شاید بگویید بخور برای روح؟؟ آری قرآن را باز می کنم و نگاهم را به آن می دوزم و آنقدر به آن خیره می شوم تا تاثیر خود را بگذارد، چطور برای درمان جسم باید عمل به دستور و مداومت باشد، در مورد روح هم همین طور است، عمل و مداومت تاثیر آن را حتمی می کند. قرآن مسکن است، آری در آن خداوند ساده و روان فرموده اند: از عفونت ها پرهیز کنید، از دل شکستن،حسد،گوشت برادر مرده ی خود را خوردن، این ها باعث سرما خوردگی روح می شود. اما وای بر کسانی که بیماری لاعلاج روحی دارند و آن ها کسانی هستند که شرک می ورزند.چه بد عاقبتی دارد شرک… به امید بهبودی.
به محرم اسرار بگویید راز درون را… به محرم اسرار بگویید، درد دل کنید ، به راستی او خوب محرمی است، شاید در ظاهر، گوینده فقط تو باشی؛ ولی این طورنیست، او هم با تو حرف می زند، دست محبت بر سرت می کشد و ناز تو را در همه حال و همه وقت خریدار است.. دست بر سرت می کشد، با عشق و مهربانی به تو می گوید: اگر بدانی چقدر دوستت دارم، بند بند وجودت از هم گسسته می شود… او خوب ناز کشیدن را می داند، اینقدر دست نوازش بر سرت می کشد که پر می شوی از آرامش و چه بسا آرامش از وجودت لبریز شود…
آیا طعم آرامش را چشیده ای؟؟؟؟ آیا می دانی آرامش از چه جنسی است؟؟؟؟ آرامش خود خداست، خود خودش، آری و چه آرامشی… من وقتی دلم می گیرد، هیچ چیزی جز جوشن، آرامم نمی کند، از نام های او برای خود جوشنی می سازم کبیر، آن قدر کبیر که تمام گرفتگی های دلم را باز کند،آن جوشن مقدس را بر تن می کنم، گوشه ای دنج پیدا میکنم و او را قسم میدهم به نام هایش..
ای صاحب غریبان..
ای نزدیک تر از هر نزدیک..
ای دوست تر از هر دوست..
ای اجابت کن دعا ها..
ای مونس دل های بی پناه…و من چه دوست و مونسی بهتر از او می خواهم، هر چقدر خطا کنم باز هم مرا می بخشد، باز هم چشم پوشی می کند…
ای دوست آن کس که برای او دوستی نیست، بر دل پر گناه و آشوبم نظر کن…
و با هر کلمه ای که بر زبان جاری میکنم احساسی در من شکفته می شود… و اطمینان میکنم که او هست… اطمینان میکنم که او مرا می بیند و هر لحظه دست نوازش بر سرم می کشد و می گوید: نگران نباش، من تو را برای خودم آفریده ام، من بیشتر از همه تو را دوست دارم، اگر دلت گرفت، اگر بر اثر اعمال خودت گرفتار شدی، نامید مشو ، مرا فراموش نکن، من هستم، از من بخواه، من خود وعده داده ام که هر کس مرا بخواند اجابتش می کنم. خدایا نظری کن.. الهی آمین..


