گم شده ام..
دنبالم بگرد و پیدایم کن..
گم شده ام..
دنبالم بگرد و پیدایم کن..
با این که متقلب بودن کار بدی محسوب می شود و دور از انسانیت است ولی نمی دانم چرا وقتی انجامش می دهی یک حس خوب ِ لذت بخش اما کثیف به آدم دست می دهد؛ فکر میکنم باید احساسات خوب را هم به دو دسته تقسیم کنیم؛ احساسات خوبِ خوب، احساسات خوب ِ بد.
کتاب استرداد
نوشته عباس رهبر سالم
به نظر من دیوانه نبود؛ بلکه بی اندازه رنج کشیده بود، تمام دردش همین بود و بس.
کتاب.. ابله.
نوشته فئودور داستایفسکی
پ. ن.. به قول امیلی دیکنسون؛ دیو رنج در هر زمانی چهره عوض می کند، رنج عنصری تهی دارد، کمتر انسانی می تواند از حلقه هلاکت بار و خارگون تفکرات زائد رهایی یابد. غالبا در آتش خواستن ها می سوزیم و در خارزار رنج ها زخمی و فرسوده می شویم.
چرا وقتی به چیزی اشتیاق داشته باشی، از تو فرار می کند اما وقتی بی نیاز از آن شدی، به طرفت می آید؟ انگار زندگی می گوید: تا تو نگاه میکنی، من نمی توانم خودی نشان دهم.
کتاب.. هیچ ملاقاتی تصادفی نیست
هاکان منگوچ
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
مولانا
حُبُّ عَلِیٍّ عِبادَةٌ.
حُبُّ.. مبتدا مرفوع به ضمه
عَلِیٍّ.. مضاف الیه مجرور
عِبادَةٌ… خبر مرفوع به ضمه
امام صادق علیه السلام
دوست داشتن على، عبادت است.
تاریخ بغداد، ج12،ص351.
بنشین
نفسی تازه کن
باری که بر دوش میکشی
سنگین است
آن را زمین بگذار
راه سخت است و پر از بلا
الهی عظم البلا
آه!!!! تو آهِ منی..
از ازل دوستت داشتم..
تا ابد دوستت خواهم داشت..
ای آه!!!
وعده ی تو را به دلِ شکسته ام داده ام..
تو را به خون ِ عشقت سوگند!!
مرا شرمنده ی او مکن..
تو وطن من بودی..
پدرم..
مادرم..
برادرم..
خواهرم..
تمام اعتمادم..
ستون قلبم..
چه شد؟؟
غریبم کردی..
آسمان بارید از این غربت..
چه غربت ِ غریبی!!!!
امام على (علیه السلام):
البِشرُ یُطفی نارَ المُعانَدَةِ
خوش رویى، آتش دشمنی را خاموش مى کند.
البِشرُ.. مبتدا مرفوع به ضمه
یُطفی.. فعل فاعل هو مستتر
نارَ.. مفعول به منصوب به فتحه
المُعانَدَةِ.. مضاف الیه مجرور
یطفی نار المعانده.. جمله فعلیه محلا مرفوع خبر
غررالحکم، حدیث561.
هدیه محضر حضرت معصومه سلام الله علیها صلوات
فراموش کردن آسان نیست
فراموش کردن ِ تویی که همه ی منی
برای منی که.. همه ام تویی
دچار افسردگی بود.
میدانی افسردگی یعنی چه؟
تا به حال کسوف دیده ای؟
خوب این هم مثل ِ آن است؛ ماه جلوی ِ قلب می آید و قلب دیگر نوری از خودش نمی پراکند.
کتاب دیوانه بازی،، کریستین بوبن
امام على علیه السلام :
اَلذِّکرُ یونِسُ اللُّبَّ وَیُنیرُ القَلبَ وَیَستَنزِلُ الرَّحمَةَ؛
یاد خدا عقل را آرامش مى دهد، دل را روشن مى کند و رحمت او را فرود مى آورد.
غررالحکم، ج2، ص66
اَلذِّکرُ..مبتدا مرفوع به ضمه
یونِسُ.. فعل مضارع از ریشه انس.. فاعل هو مستتر
اللُّبَّ.. مفعول به منصوب به فتحه
وَ.. عاطفه
یُنیرُ.. فعل مضارع فاعل هو مستتر لقَلبَ
وَ… عاطفه
یَستَنزِلُ.. فعل مضارع باب استفعال فاعل هو مستتر
الرَّحمَةَ؛.. مفعول به منصوب به فتحه
یونس اللب.. جمله فعلیه محلا مرفوع. خبر برای الذکر
ینیر القلب.. جمله فعلیه محلا مرفوع عطف به جمله قبل
یستنزل الرحمه.. جمله فعلیه مرفوع عطف به جمله خبر
هدیه به امام جعفر صادق علیه السلام صلوات
سیاه و سفید بودم..
تو که آمدی.. رنگین کمان شدم..
در دنیای رنگ.. غوطه ور
آه!!
رنگ هایم کو؟؟
سفید ِ سابقم کو؟؟؟
تاریکی است
تاریکی محض..
کجا رفته ای؟؟؟
به قلم مهاجری
فَقْدُ الاَْحِبَّةِ غُرْبَةٌ.
فَقْدُ.. مبتدا مرفوع به ضمه
الاَْحِبَّةِ.. مضاف الیه
غُرْبَةٌ… خبر مرفوع به ضمه
امام(عليه السلام) فرمود: از دست دادن دوستان غربت است!
حکمت 65 نهج البلاغه
و قَالَ (علیه السلام) الْحَذَرَ الْحَذَرَ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ سَتَرَ حَتَّى کَأَنَّهُ قَدْ غَفَرَ
الْحَذَرَ..باب تحذیر.. مفعول به برای فعل محذوف
الْحَذَرَ.. تاکید لفظی
فَوَاللَّهِ.. فاء استینافیه.. واو قسم.. مجرور به کسره
لَقَدْ.. حرف قسم.. حرف تحقیق
سَتَرَ.. فعل ماضی فاعل هو مستتر، مفعول به محذوف
حَتَّى.. ابتدائیه
کَأَنَّهُ.. حرف مشبه به فعل.. ه اسم آن محلا منصوب
قَدْ غَفَرَ..جمله فعلیه فاعل هو مستتر، مفعول به محذوف.. محلا مرفوع خبر کأنّ
بترسيد، بترسيد، به خدا سوگند، كه گاه چنان گناه را مى پوشاند كه پندارى آن را بخشيده است.
چه شبی!!
تاریک بود و ظلمانی!!
عجب نگاهی!!
در آن نگاه ِ غریب چه داشتی؟؟
نور از آن می ریخت..
دنیای مرا به هم ریخت..
آدم ها خلق شدند که دوست داشته شوند، اشیاء خلق شدند که از آنها استفاده شود، بیشتر مشکلات دنیا از اینجاست که اشیاء دوست داشته می شوند و از آدم ها استفاده می شود.
در جستجوی آلاسکا، نوشته جان گرین
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم «لطیف» تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم. خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود، کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمی گذرد، دیگر آب از من عبور نمی کند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام، گریه نمی کنم تا تمام نشود، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک، سنگ ریزه شود و روح، سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد، ناپدید می شود.
یا لطیف! کاشکی دوباره، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدم و می وزیدم و ناپدید می شدم، مثل هوا که ناپدید است، مثل خودت که ناپیدایی …
یا لطیف! مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش …
“عرفان نظر آهاری”
از جوانمرد پرسیدند: نشان کسی که خدا او را دربرگرفته است، چیست؟
گفت: آن که از فرق تا قدمش همه از خدا بگوید.
دستش از خدا بگوید، پایش از خدا بگوید، نشستن و رفتن و دیدنش از خدا بگوید،و حتی نَفَسَش، نَفَسَش از خدا بگوید.
مثل مجنون که هر که می رسید از لیلی اش می گفت، به زمین و به دریا و به دیوار، به مردم و به درخت و به گوسفندان…..
مومن،مجنونی است که لیلی اش خداوند است.
عرفان نظر آهاری
نماز وتر میخواندم
قنوت نماز بودم
دلم برای غربت امام سوخت
دلم شکست
دعا کردم..
خدایا!!!
امام غریب و مضطرم را دوست داشته باش.
او را بغل کن.. تنهاست.
هنوز هم دلم داغ دارد..
چه داغ عجیبی است..
خیلی غریب است..
نفس کش ندارد..
هی میسوزد
هی میسوزد
و باز داغ پشت داغ..
برای نزدیک شدن به حق باید قلبی مثل مخمل داشت. هر انسانی به شکلی نرم شدن را فرا می گیرد.
بعضی ها حادثه ای را پشت سر می گذارند
بعضی ها مرضی کشنده را
بعضی ها درد فراق را می کشند
بعضی ها درد از دست دادن مال
همگی بلا های ناگهانی را پشت سر می گذاریم، بلاهایی که فرصتی فراهم می آورند برای نرم کردن سختی های قلب.
بعضی هایمان حکمت این بلایا را درک می کنیم و نرم می شویم.
بعضی هایمان اما افسوس که سخت تر از پیش می شویم.
کتاب ملت عشق
تنهایی ات را بر هم می زنند تا خودشان مدتی تنها نباشند
پس از مدتی به خودت می آیی و می بینی لباسی شده ای اسیر ِ بادهای وحشی..!!
محمد همایون
ای کاش بعضی رویاها.. تا ابد رویا می ماندند.
جاودانه در حسرت رویا ماندن… بهتر از غریبانه داغ دیدن است.
تو خدا شده بودی..
سلطنت روح و قلبم را در دست داشتی
ابراهیمِ زمانْ لازمم..
نمیدانم این بار تبر باید بیاورد.. یا چه؟؟
شکستن خدایان سنگی کجا و در هم شکستن این پادشاهی کجا؟؟؟
شاید این بار تبر کارساز نباشد..
وای به حال من..
ابراهیم لازمم..
بیا!!
بیا و در هم بشکن مرا..