پاک و منزه اهل پرواز
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


تیر 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          





جستجو





  خیرین عزیز   ...

وقتی به شهر فلان رسیدند..ورودی شهر نوشته بود: خیرین عزیز خوش آمدید..

آن یکی گفت: اگر خیر نبودند، عزیز هم نبودند.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[شنبه 1397-02-22] [ 05:37:00 ق.ظ ]





  الهی و ربی من لی غیرک   ...


سلام

منم…من کسی هستم که من لی غیرُک ام..

تو هم الهی و ربّی هستی.

چقدر خوشحالم..

مرا دریاب..این جا منتظرم…

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[جمعه 1397-02-21] [ 11:19:00 ب.ظ ]





  صلوات ابوالحسن ضرّاب اصفهانی   ...

#به-قلم-خودم
عصر جمعه است و دارم صلوات آقای ضراب را می خوانم. قبل از خواندن صلوات، کامم تلخ بود، شیرینی خوردم بلکه کامم شیرین شود؛ ولی نشد.
با کام تلخ شروع به خواندن صلواتی می کنم که منسوب به امام مهدی است.
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی پیامبر عزیز
صل علی فاطمه ی دردانه ی او
صل علی جگر پاره پاره
صل علی شهید اشک
صلی علی سید بزرگوار اهل عبادت
صل علی شکافنده همه ی علم ها
صل علی گنجینه ی علوم
صل علی موسای زندان کشیده
صل علی ضامن آهو ها
صل علی ..صل علی
صل علی مهدی (بر او سلام ها)
صلواتی پاک، صلواتی بسیار، صلواتی ثابت و جاودان..
صلوات ها را می فرستم و آب دهانم را مز مزه می کنم، نه انگار از طعم تلخ خبری نیست.
ای قدیر وَ بلّغهم به آرزویشان در دین و دنیا و آخرت.. 
کامم شیرین شد.
عکس-نوشته-تولیدی-خودم

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 07:32:00 ب.ظ ]





  صلوات   ...

خدایا صلواتی بفرست بر پیامبر(ص)…
صلواتی بفرست بر همه ی خوب ها..
صلواتی بفرست بر خودت…
و صلواتی بر ملائک مقربت.
و او را برسان..
دنیا در حال ویران شدن است..

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 03:22:00 ب.ظ ]





  گُُل بهشتی   ...

موضوعات: عکس نوشت  لینک ثابت



 [ 11:37:00 ق.ظ ]





  میهمان های با برکت   ...


#به_قلم_خودم
میهمان های با برکت
چند روزی بود که کسی عیادت مادر نمی آمد, می گفت دلم پوسید به ناری زنگ بزنید که بیاد پیشم.
برای این که دلش باز شود و روحیه بگیرد برای مقابله با دردهایش، با آن حال نزار بردیمش خانه ی خاله.

آن جا که بودیم, هم کلاسی ها تماس گرفتند که می خواهند بیایند عیادت مادر وقتی گفتم خانه ی خاله هستیم, قرار عیادت با ان شاء اللهی به فردا موکول شد.
فردای آن روز، شربتی آماده کردم.
هر دفعه که شربت درست می کنم نیت می گیرم, نیت امام حسین, نیت فاطمه ی زهرا(س).
این بار یادم رفت نیت بگیرم، ولی در ذهنم بود که برای طلبه هاست، برای سربازان امام زمان.
همین که شربت آماده شد, زنگ خانه به صدا درآمد, همسایه بود, آمده بود عیادت مادر.
میهمان را داشتیم بدرقه می کردیم که دوباره صدای زنگ در آمد.
خلاصه پنج شش نفر از همسایه ها آمدند.
خواهرم گفت: چه شربتی بود، تمام شد.
به او گفتم: این از برکت طلبه هاست, هنوز نیامده برکت را از پیش فرستادند.

این روز ها مهمان برایمان برکت است.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-02-17] [ 11:19:00 ق.ظ ]





  حکمت دردِ چشم های کور   ...

​#داستان واقعی

#به_قلم_خودم

گوسفندان از چرا برگشته اند و آهی جان تلاش می کند که آن ها را به آغل ببرد، از دستش فرار می کنند و این طرف و آن طرف می روند, حسابی خسته و کلافه شده است، آن طرف تر پدر را می بیند که دارد از درد چشم به خود می پیچد ولی دم نمی زند, از یک طرف پدر و درد یک ماهه ی چشم، از یک طرف شیطنت گوسفندان، رو به آسمان می کند و می گوید خدایا آخر مگر چشم کور هم درد دارد؟؟
کاخدادوست صدای دخترش را می شنود، طی این هفت سال که از نابینایی اش می گذشت پیش او بوده، هر چند خیلی پیرمرد زبر و زرنگی است و با این حال کوری همه ی کار هایش را خودش انجام می داد؛ ولی قبلا این درد ها را نداشت، یک ماهی می شد که درد هم به کوری او اضافه شده بود.
دخترش را خیلی دوست دارد و می داند که او هم جانش را برای بابا خدادوست می دهد، بعد از فوت مادر علاقه پدر و دختر نسبت به هم بیشتر شده بود.
آهی جان به دنبال گوسفندان رفت و از کپری که پدر در آن بود دور شد، کپر کناری آن ها مال مش حیدر بود او را آهسته صدا می زند و از او می خواهد که او را محله بالا ببرد، پیش پسرش جعفر.
دو سه روزی از رفتنش پیش جعفر می گذشت. صبح بلند شد نماز بخواند، هنوز چشم هایش خواب آلوده بود، از زیر پشه بند بیرون آمد، سرش را که رو به آسمان بلند کرد ، باورش نمی شد داشت ماه را از پشت بردیال می دید، به چشم هایش دستی کشید، می خواست مطمئن شود که خواب نیست، نه انگار واقعا بینایی اش را به دست آورده.
وضو گرفت، نماز خواند و دائما خدا را شکر می کرد، رفت کنار چاله و به یاد هفت سال پیش چایی را دم زد. آتش و هیزم ها را می دید و خدا را شکر می کرد، همان جا کنار چاله نشست و خوشحال بود که از این امتحان پیروز بیرون آمده.
منتظر بود که پسر ها بیایند و آن ها را هم دل شاد کند. پسر ها زودتر رفته بودند که گوسفندان را آماده کنند تا برای چرا ببرند، وقتی برگشتند بساط صبحانه را آماده دیدند، البته به سبک پدر، چای درون کتری.
اول متوجه نشدند، ولی وقتی پدر را دیدند که استکان ها را برداشت و یکی یکی چایی برای آن ها ریخت و جلوی آن ها گذاشت، با تعجب به هم نگاه کردند، جعفر با لکنت گفت: پ پ در ت تو د د داری می بینی؟؟ و پدر با صدایی که از خوشحالی می لرزید گفت: چی فکر کردی پسر، تازه می تونم امروز خودم تنهایی گوسفندا رو برا چرا ببرم.
هر سه با صدای بلند شروع کردند به خندیدن طوری که همسایه ها هم آمدند. این قدر خوشحالی کردند که گوسفندان را هم فراموش کردند، بیچاره گوسفندان.
کاخدادوست روانه ی محله ی پایین شد، این بار بدون کمک، از محله بالا تا پایین فاصله ی زیادی نبود شاید ده دقیقه, می خواست دخترش را ببیند و به او بگوید که درد چشم کور هم حکمتی دارد. به او بگوید که بعد هر سختی آسانی است و صبوری درمان درد است.
سر راه به قنات سر زد، چقدر دلش می خواست این آب زلال را یک بار دیگر ببیند و حالا می دید, به درختان زیر ده نگاه می کرد و لذت می برد. به کپر آهی جان رسید. او مشغول کم و زیاد کردن هیزم زیر پاتیل بود و داشت تلاش می کرد با فوت کردن آتش هیزم را شعله ور کند. 
مردم از محله ی بالا او را صدا زده بودند که خدادوست دارد تنهایی می آید سمت محله ی پایین و او باورش نشده بود، فکر می کرد دارند سر به سرش می گذارند.
سرش را از زیر پاتیل بالا گرفت، پدر را دید، به پشت سرش نگاه کرد ببیند چه کسی همراهی اش کرده، وقتی کسی را ندید به پدر نگاهی کرد و مثل برق گرفته ها جیغی کشید و پدر را در آغوش گرفت، چشمانش را بوسه باران کرد و قربان صدقه اش می رفت, پدر را نشاند، برایش پُشتی گذاشت و رفت که از شیرینی های درون صندوقچه بیاورد تا جشنی دو نفره بگیرند.
طرف صندوقچه می رفت و بلند بلند می گفت: من نذر کرده بودم اگر درد چشم هایت خوب شد یکی از گوسفندان را قربانی کنم؛ ولی حالا که چشم شما و دل من روشن شده، باید قوچی قربانی کنم و به همه ی اهالی روستا سور بدهم.
 کنار پدر نشست و پیشانی او را بوسید و از او خواست فردا صبح برای مسجد روستا اذان بگوید، آخر پدرش تا قبل از نابینایی مؤذن بود.
بعد از این اتفاق مردم روستا می گفتند: کاخدادوست نظر کرده ی خداست.
زن های حامله ی روستا پیش او می آمدند و از او می خواستند که برایشان دعا کند و هر کسی از اهالی که مریضی سختی می گرفت به او دلداری می دادند و می گفتند: دیدی کاخدادوست چطور شد؟ و برایش او را مثال می زدند.

پ.ن۱:همه ی کارهای خدا حکمت دارد، حتی درد چشم کور.
پ.ن۲:آهی جان مادر بزرگ این حقیر، بابا خدادوست  بابابزرگ مادرمه.
پ.ن: عکس روستای خودمون نیمدور هستش.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[شنبه 1397-02-15] [ 03:17:00 ق.ظ ]





  نیمه ی شبِ نیمه ی شعبان   ...

#به_قلم_خودم
شب است و نیمه ی شعبان..
چه غوغایی در آسمان و زمین بر پاست
ملائکه بین آسمان و زمین در آمد و شد هستند.
می گویند امشب افضل شب هاست.
می گویند هیچ کس دست خالی نمی ماند.
بعضی نذری می پزند، بعضی در مسجد احیا گرفته اند، بعضی فارغ از احوالات آسمان و زمین در خواب غفلت اند، بعضی در این شب تازه متولد می شوند، بعضی، بعضی …..
من هم گوشه ای احیا گرفته ام، می خواهم دعا کنم، چقدر ذهنم آشفته است، اگر بخواهم تک تک برای همه دعا کنم سالی طول می کشد و تا صبح چیزی نمانده، برای دوستانم، خانواده، همسایه ها، بیماران، اسیران در زندان و…..
با خود فکر می کنم برای او(صاحب الزمان)دعا کردن شامل دعا برای همه می شود.
گوشه ای،نشسته و برای او دعا می کنم و میدانم او هم هر کجا که هست، برایم دعا می کند.
اشک ریزان زمزمه می کنم: اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب الزمان.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-02-12] [ 01:52:00 ق.ظ ]





  بی قرار لحظه ای ناب   ...


#به_قلم_خودم
دلم دارد بی قراری می کند.
بی قرار است و منتظر.
منتظر سالروز مژده ای هستم که پیامبر مهربانی ها هزار و اندی سال پیش داده بود.
ساعت ها، دقیقه ها و حتی ثانیه ها دارند نفس زنان پیش می روند تا خود را به لحظه ی ناب تولد برسانند و این لحظه ی ناب دارد برای آمدن ناز می کند، حتما نازش خریدار دارد.
ناز او را مادری پهلو شکسته خریدار است.
آری او نازش را می خرد، چرا که آمدن او یعنی آمدن منتقم پسرش، شهیدش، حسین(ع).
او می آید و انتقام می گیرد.
دوست دارم زمان در همان لحظه متوقف شود تا به لحظه ی ظهور لبیک گوید.
آری آن لحظه وصف نشدنی است.
و من بی قرار آن لحظه هستم

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-02-11] [ 05:27:00 ب.ظ ]





  ماء مُعینم تولدت مبارک   ...


#تولیدی_به_قلم_خودم
#عکس_نوشته_تولیدی
ای نور خدا در زمین!!
ای دیده ی خدا در بین بندگان!!
ای ولیُّ الناصح!!
ای صاحبی که نصیحت می کنید؛ ولی بعضی به جای پند گرفتن، ملال می گیرند.
ای ماء معینم سلام.
ای پدر هزار و چند ساله ام!!
راستی!!! امسال چند ساله می شوید؟؟؟
ای امام غریبم، با چشمان خود شاهد غربت شما بوده و هستم.
آن روزی که به دنیا گفتم ارباب بی سر و او خیال می کرد ارباب بی سر شمایید.
آن روزی که از شما برای بچه های آبادی گفتم، غربتتان را لمس کردم، روزی که هیچ کدام از بچه ها نمی دانستند شما هنوز زنده اید، نمی دانستند چند ساله اید.
روزی که نامه ی رامشاد 13ساله را خواندم و غم دنیا بر دلم تلمبار شد.
نامه را می خواندم و اشک می ریختم.
اشک غم به خاطر غربت شما و اشک شوق به خاطر قول مردانه ای که داشت به شما می داد.
می گفت با این که سن کمی دارم و نمی توانم یکی از 313 نفری باشم که برای شما جنگ می کنند و برای عدل و دادگری تلاش می کنند؛ ولی قول مردانه می دهم با انجام کارهای خوب، خواندن نماز و قرآن دل شما را شاد کنم.
می گفت آقا من تعجب کردم که شما حدود خیلی سال است که زنده اید و دعا می کرد که زمان ظهور شما زنده باشد.
داریم به روز تولدتان نزدیک می شویم و من امیدوارم رامشاد، سر قول و قرار خود مانده باشد.
روز تولد نزدیک است، همه مشغول آذین بستن هستند؛ ولی اگر تمام دنیا را برای آمدن شما آذین ببندند کفایت نمی کند.
دل ها بایل آذین بسته شود.
باید از این سر دل تا آن سر دل، ریسه کشید، ریسه ای از مهر، ریسه ای از وفا، ریسه ای از ایمان واقعی و… آنقدر ریسه بست که دنیا نورانی شود از این همه خوبی.
آن وقت است که جشن تولد، واقعی می شود.
و همه در این جشن حضور دارند، فقیر، ثروتمند، همه و همه حضور دارند.
و من دوست دارم دلی پاک و نورانی به ماء معینم هدیه بدهم.
و او هم صلوات بر محمد(ص) و آل محمد(ص) بفرستد و ظهور هر چه زودترش را از خدا بخواهد

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-02-10] [ 01:30:00 ب.ظ ]





  زیبایی‌های "سجده"   ...

✨ اگر بخواهیم نماز در وجود ما تأثیرگذارتر باشد، غیر از رعایت احکام و آداب در کل نماز، قسمتی از نماز که باید آن را با طول دادن و توجه بیشتر اجرا کنیم «سجده» است. سجدۀ طولانی و با توجه، در از بین بردن کبریایی ما و جا انداختن عظمت و کبریایی خدا در دل ما خیلی اثر دارد.
🔰از آنجایی که خدا می‌دانست چه آثار و برکات فوق‌العاده‌ای در سجدۀ نماز وجود دارد و بندگانش در حالت سجده چقدر به او نزدیک هستند، در هر رکعتی دو تا سجده گذاشته است. شما هم از آن ابتدای نماز که «الله اکبر» گفتی، عشقت به آن لحظات سجده باشد. بگو: «جانم! الان یک رکوع می‌روم، بعد می‌روم به سجده.» تا از سجدۀ اول بلند شدی، انگار قلبت دارد از قفسۀ سینه بیرون می‌آید، دلت دارد از جا کنده می‌شود که خدا صدا می‌زند: «صبر کن عزیزم، دوباره برو به سجده» از سجده که می‌خواهی بلند شوی مثل این است که می‌خواهند نفست را بگیرند. این‌قدر سجده را دوست داری!
✨بعد از سجدۀ دوم، دیگر نمی‌توانی بلند شوی. می‌گویی: «خدایا من نمی‌خواهم از سجود در خانه تو سر بردارم» خدا می‌فرماید «دستت را بده به من عزیزم، می‌دانم تو دیگر نمی‌توانی، می‌دانم دیگر دوست نداری سر از خاک در خانه‌ام برداری، می‌دانم چقدر سجده را دوست داری. بیا خودم کمکت می‌کنم» لذا می‌گویی: «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ؛ به یاری و قوت خداوند بلند می‌شوم و می‌نشینم.»
🔰برای همین اثر فوق‌العادۀ سجده است که می‌توانیم ذکر سجده را سه مرتبه و بیشتر بگوییم. سعی کن سجده‌هایت را طولانی‌تر کنی. نگو: «زودتر نماز را تمام کنم تا به فلان کارم برسم!» نگو: «بروم مغازه، دیر شده است؛ الان مشتری‌ها را از دست می‌دهم!» نگران نباش، سجده را کمی طولانی کن، آن مشتری‌ای که باید حسابی تو را به نوا برساند می‌آید، دو دقیقه دیرتر می‌آید؛ همۀ کارها دست خداست. امام صادق(ع) می‌فرماید: «اگر بنده‏اى عجله كند و (از درِ خانۀ خدا زود بلند شود) تا به دنبال حاجتش برود، خداوند می‌گويد: آيا بنده‏ام نمی‌داند كه من بايد حوائج را بر آورده کنم؟!» 
✨سجده خیلی قشنگ است. انسان در سجده، نهایت کوچک شدن پیش خدا را تمرین می‌کند. البته این تمرین از اول در دل غوغا نمی‌کند، اما وقتی مدتی این کار را قشنگ انجام می‌دهم، خدا می‌داند که از عشق و عرفان و این مسائل، در دل من خبری نیست، ولی می‌بیند که من خودم را نگه داشته‌ام و می‌گویم «سُبْحانَ رَبّیَ الاَعلی وَ بِحَمدِه» و دوباره می‌گویم: «سُبْحانَ رَبّیَ الاَعلی وَ بِحَمدِه» دلم می‌گوید بلند شو دیگر بس است. اما وقتی من یک‌بار بیشتر بگویم، از یک طرف حال خودم را گرفته‌ام، از طرف دیگر هم خدا دارد نگاهم می‌کند. آن‌وقت خدا به ملائکه‌اش می‌فرماید: این بندۀ مرا نگاه کنید. تازه‌کار است، اما ببینید چگونه از خودش برای من مایه می‌گذارد. هر کسی یک‌‌مقدار وقت بگذارد و کمی به خودش زحمت بدهد، خداوند آن‌قدر تحویلش می‌گیرد که تصورش را هم نکرده باشد.
🔰امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «اگر نمازگزار بفهمد هنگام سجده چه رحمتی از جانب خداوند او را در برگرفته، دیگر سر از سجده برنمی‌دارد.» نقل شده است که گاهی یک سجدۀ امام کاظم(ع) تا به صبح طول می‌کشید. خدا می‌داند که اگر اهل تقوا فرصت داشته باشند، درِ خانه خدا چه می‌کنند.

 

📚 بخشی از کتاب “چگونه یک #نماز خوب بخوانیم؟” اثر علیرضا پناهیان

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-02-09] [ 11:24:00 ب.ظ ]





  انسان بالان دیده   ...


#تولیدی-به قلم- خودم
دام هایی برای گرگ پهن می شود. وقتی گرگ چند بار توانست زرنگ باشد و در این دام ها نیفتد به او، بالان دیده می گویند؛ یعنی باتجربه می شود.

ای کاش ما آدم ها هم می توانستیم بالان دیده شویم.

بالان های ابلیس، نامرئی و شیطانی است. او دشمن قسم خورده ی آدم هاست.

او هر روز مشغول پهن کردن بالان است.

برای بعضی ها بالان کوچک پهن می کند، برای بعضی بزرگ، بعضی ها اصلا نیازی به بالان شیطان ندارند، به دنبال او می روند بدون بالان.

بعضی ها هم آن قدر با زره تقوا خودشان را پوشانده اند که حتی در بالان های نامرئی شیطان هم نمی افتند، این ها دیگر بالان شیطان دیده اند، آن قدر با تجربه شده اند که بالان شیطان را از هشت فرسخی تشخیص می دهند و راهشان را راست می کنند تا در بالان شیطان نیفتند.

ای کاش من هم بالان دیده، بودم.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 03:41:00 ب.ظ ]





  خدایی که زود جبران می کند   ...

#تولیدی-به قلم-خودم
از جلوی شیرینی فروشی رد شد، به شیرینی ها نگاه کرد، خیلی به شیرینی علاقه داشت.پدر پرسید: اگر دوست داری تا برات بگیرم.

خیلی دلش می خواست ولی می دانست پدر پول زیادی ندارد، پا روی نفسش گذاشت و با خود گفت هر چه خواست که نباید در اختیارش بگذاری، البته پول داشت ولی گفت برای دارو های مادر لازمش می شود و با خود گفت از اینجا که بگذرم شیرینی ها فراموشم می شود و خدا اگر بخواهد برایم از جای دیگری جبران می کند.

تنها به خانه برگشت، مشغول کارهای خانه شد.شیرینی ها را هم فراموش کرد.

دوساعت بعد برادرش آمد، شیرینی به دست.

 آه از نهادش بلند شد و با خود گفت، دیدی نتوانستی چشمانت را کنترل کنی، دیدی پدر از طرز نگاهت فهمید شیرینی می خواهی و به علی سفارش آوردن شیرینی را کرده، آخر علی سالی یک بار هم، شیرینی برای خانه نمی خرید.

داشت خودش را سرزنش می کرد که پدرش آمد. چرخی در آشپز خانه زد و گفت: به به این شیرینی ها از کجا اومده؟ فاطمه خانم شما که گفتی شیرینی نمی خوام آخرش رفتی خریدی؟؟

فاطمه گفت: یعنی شما به علی نگفته بودید شیرینی بخره؟؟؟

جوابی که پدر داد باعث تعجبش شد و اشک در چشمانش حلقه بست و با خود گفت: چه زود خدا برایم جبران کرد.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[جمعه 1397-02-07] [ 11:07:00 ق.ظ ]





  چرا نهی از منکر در یک جامعه، ضعیف می شود؟.   ...

زیرا آن ها که باید نهی از منکر بکنند، خود آلوده می شوند، سست می شوند، آدمی که از درون می پوسد و فرو می ریزد، دیگر جرئت ندارد فریاد بزند و وقتی که ظلم می بیند, شرک و نفاق می بیند, وقتی فساد اخلاقی می بیند, جرئت نمی کند اعتراض کند؛ زیرا به چیزی بسته شده است و کسانی می توانند حرّ و آزاد باشند و نهی از منکر کنند که به چیزی آلوده نباشند.

بر گرفته از کتاب محمّد(ص)پیامبری برای همیشه.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-02-05] [ 08:37:00 ق.ظ ]





  کفش کارتُنی   ...

#تولیدی-به قلم-خودم
دارم خیاطی میکنم، ساق دست هایم کهنه شده اند و من دارم ساق دست جدیدی برای خودم می دوزم.
خیاطی میکنم و به یاد روزی می افتم که متین دمپایی هایش را گم کرده بود، دمپایی دیگری نداشت و من می خواستم برایش با کارتن, دمپایی درست کنم. توقعم بالا نبود دمپایی ساده می خواستم درست کنم، نه دمپایی انگشتی مثلا.
متین صبورانه و مظلومانه نشسته بود و مرا تماشا می کرد و امیدوار بود که برایش دمپایی کارتنی درست کنم و در آخر فقط باعث خنده دیگران شدم.
خیاطی می کنم و به یاد آن روز لبخند می زنم.
یکی از خصلت هایم این است که دوست دارم همه ی وسایل مورد نیازم را خودم درست کنم؛ ساق دست، مانتو، چادر گل گلی نماز، چادر مشکی ام که جزء لاینفکی از من است، جا مهری مسافرتی، جعبه کادو و…
خودم درست می کنم و پولی را که می خواست خرج این وسایل شود، پس انداز می کنم برای وسایلی که نمیتوانم خودم تولید کنم، مثلا کفش، چون اگر کفش کارتنی بپوشم، آن می شود که نباید بشود،فکرش هم باعث خنده ی آدم می شود.
ساق دست ها تقریبا دارد آماده می شود. شاید کیفیتش کمی با تولید بازار فرق داشته باشد ولی چون خودم دوخته ام برایم لذت بخش است و فکر می کنم هر چه بیشتر بدوزم با فن و فوت هایش آشنا می شوم و چه بسا کیفیت ساق دست هایم بهتر از بازار شوند و گاهی با خودم می گویم ای کاش کیفیت دوخت ساق دست هایم آن قدر خوب می شد که می توانستم به بازار هم صادر کنم, البته می دانم خواستن، توانستن است, برای مردم ایران هم، خواستن، توانستن است.
دارم به این فکر میکنم خوب من توانستم پس انداز کنم، اگر مردم ایران عزیز بخواهند این خصلت مرا در مقابل جنس های خارجی داشته باشند پس انداز آن ها چه می شود؟؟
در همین حین برادر کوچکترم از کنارم رد می شود و لبخند می زند، چقدر دوستش دارم، در حالی که به او خیره شده ام با خود می گویم چه پس اندازی باارزش تر از جوانان.
آری سرمایه ای به وسعت یک دنیا در انتظار ایران است؛ چرا که عامل اکثر گناهان بیکاری است و اگر یک جوان از بیکاری نجات پیدا کند، از خیلی گناهان نجات پیدا کرده است.
و هر کس یک نفر را نجات بدهد، زنده کند، انگار همه ی مردم را زنده کرده است.               قرآن، سوره مائده، آیه ۳۲.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-01-29] [ 03:58:00 ب.ظ ]





  بیشعوری, خطرناک ترین بیماری تاریخ بشریت   ...


#کتاب_این_روزهایم
کتاب این روز هایم، کتاب بی شعوری است.
قبل از این که در مورد کتاب بگویم از همه خوانندگان بابت عنوان کتاب عذر خواهی می کنم.
و این که در کتاب عبارات ممنوعه ای به کار رفته که من خوشم نیامد و بابت آن ها هم ..

اول که عنوان کتاب را دیدم، کنجکاو شدم بدانم نویسنده چه می خواسته در مورد بی شعوری بگوید.
اولین عبارت ممنوعه را که در کتاب دیدم، کلا بی خیال کتاب شدم، بعد از دو هفته، تعصبم را کنار گذاشته و دوباره خواندن را از سر گرفتم

منهای آن عبارات, کتاب جالبی بود. نویسنده کتاب دکتر خاویر کرمنت, مقعد شناسی بوده که از زمانی به بعد, درمان بی شعور ها را ترجیح داده است, او خودش را بی شعور نامیده و زندگی خود و چند بی شعور دیگر که از بیمارانش بوده را تعریف می کند.

اول بی شعوری را تعریف می کند و آن را یک بیماری می داند نه فقدان ادب.
بعد خود پسندی فجیع, نفرت انگیزی بی حد, خیر خواهی متکبرانه, ضمیر نا خود آگاه غیر قابل نفوذ, کسب قدرت با خوار و خفیف کردن دیگران, امتناع از صفات اصلی انسانی, سوء استفاده بی رحمانه از آدم های ساده را از خصوصیات مشترک این افراد معرفی می کند.

به طور مفصل در مورد این افراد صحبت می کند و بی شعوری را یک بیماری می داند, یک نوع اعتیاد, اعتیاد به قدرت,تحقیر و سرکوب کردن دیگران, وظیفه نشناسی بی حد, شهوت تسلط بر دیگران.
خیلی برایم جالب بود در کتاب، افراد و گروههایی را نام برده که در معرض شدید به این بیماری هستند و معتقد است که بی شعوری ربطی به سواد آدم نداره, به رفتار آدم ربط داره.

نویسنده دوازده مرحله را برای درمان این بیماری بیان می کند که اولین مرحله را اعتراف بیمار به بیماری خودش می داند.

آواز گروهی بی شعور ها.
من یک بی شعورم خیالی نیست.
هر روز هی بهتر میشم و ملالی نیست.
حالا تحت درمانم تا بدونم.
که چطور با آدما تا بکنم.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 06:50:00 ق.ظ ]





  شعبان با بقچه ای پر نور آمد.   ...


#تولیدی_به_قلم_خودم
شعبان از راه رسید.بقچه به دست رسید. او به اندازه ی تمام ماه های قبل در راه بود.
چقدر انتظار آمدن را کشید،او منتظر بود که هر چه زودتر برسد.
میخواست هر چه زودتر برسد و خیر کثیر برساند. آری خیر کثیر؛ چرا که او تنها نیامده, بقچه ای به همراه دارد کوچک ولی بزرگ به وسعت دنیا.
آری او بقچه به دست آمد، بقچه ای پر از رزق و روزی.
پر از سلام و صلوات، صلوات بر پیامبر خوبی ها.
پر از صدقه, صدقه ای که صاحبش را از آتش نجات می دهد.
پر از بهشت.
پر از مناجات, مناجاتی لذت بخش, مناجات شعبانیه که فقط دلبری بلد است.
پر از تولد, تولد شهید اشک, تولد باب الحوائج, تولد دردانه حسین و تولد عشق و انتظار..
به به چه بقچه ای, چقدر نورانی است این بقچه.
باید هم پر نور باشد, تولد این همه نور را با خود به همراه دارد.
خودم سعادت نداشتم به استقبال شعبان بروم ولی آن ها که رفته بودند, برایم تعریف می کردند که شعبان بقچه ی پر نورش را پهن کرده بود و به هر کسی چیزی می داد.
خوش به حالشان, به آن ها که به استقبالش رفته بودند, صلوات هدیه می داد.
به آن ها که روح و جانشان روزه بود, مژده ی حاجت روایی می داد.
به آن ها که گوشه ای نشسته و از رفتن رجب و درک نکردن او, زانوی غم و حسرت بغل گرفته بودند, دلداری می داد و همچنین امید رحمت..
و من هم به آن امید آخر دل خوش کرده ام..تا به واسطه ی آن به حاجت روایی برسم و حاجتم این است که روز تولد عشق، روز ظهورش هم باشد..

بقچه هم تولیدی خودمه☺#تولیدی_عکس

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 06:06:00 ق.ظ ]





  شعبان و مش قُلی   ...


تولیدی به قلم خودم
داستان واقعی
(بل تا شابون وه هونه ی مو بره… تا هونه ی مو دَم رو بره..)
شابون رَهته بی هونه ی مَش قُلی مهمونی،
هونی مش قلی من روستا بی، وَ ای هونیل روستایی وو کاهگلی.
یه ماهی بی که کَنگَر خَرده بی لَنگَر انداختهَ بی.
از قضا یه شویی، مَش قلی وو شابون تی هم نشَسه بیدن که بارونه گرو..بارون سختی بی، همه نه و جنب و جوش درآوو، همه هونیل دراومدن رهتن سر تویلشون که هر جا تُپ ایکنه سَرشه گل بزنن که ده تُپ نکنه.
مش قلی هم دی تا هونشون داره تُپ ایکنه وَریسا رَه سَر تو، شابون هم وریسا باش ره که کمکش کنه.
یه همسایه ای مش قلی داشت که اونا هم اومده بیدن سر توشون، موقی که مش قلی وو شابونه وه سر تو دی، بونگ زه گو: مش قلی!! مش قلی!!!
مش قلی گو: بله
همسایه وش گو: خوش وه حالت، شابون تیته، کمکت ایکنه.
مش قلی که دندونلش من جگر شابون کار ایکه، گو:( بل تا شابون وه هونه ی مو بره… تا هونه ی مو دَم رو بره)

ترجمه:
(بزار شعبان از خونه ی من بره….تا خونه ی من را رود ببرد)
شعبان رفته بود خونه ی مش قلی مهمانی، خونه ی مش قلی داخل روستا بود، از این خونه های روستایی و کاهگلی.
یه ماهی بود که کنگر خورده بود و لنگر انداخته بود.
از قضا یه شب، مش قلی و شعبان پیش هم نشسته بودن که بارون شروع به باریدن کرد، بارون سختی بود، همه رو به جنب و جوش انداخته بود، همه ی اهالی از خونه هاشون در اومدن و رفتن رو پشت بام که هر جا چیکه می کنه سرش رو گل بزنن که دیگه چیکه نکنه.
مش قلی هم دید تا خونه شون داره چیکه می کنه، بلند شد رفت رو پشت بوم، شعبان هم بلند شد رفت که کمکش کنه.
یه همسایه ای مش قلی داشت که اونا هم اومده بودن سر پشت بوم خودشون، وقتی که مش قلی و شعبان رو روی پشت بام دید.
صدا زد و گفت: مش قلی!!
مش قلی گفت: بله
همسایه گفت: خوش به حالت، شعبان پیشته وکمکت میکنه.
مش قلی که دندوناش داخل جگر شعبان کار می کرد، گفت:
(بزار شعبان از خونه ی من بره،،
تا خونه ی من رو آب رود ببره..)

عکس روستای خودمونه :)

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-01-27] [ 12:17:00 ق.ظ ]





  مبعث یعنی سیراب شدن   ...


#تولیدی_به_قلم_خودم
زمین تشنه است و منتظر، منتظر باران، بارانی از جنس رحمت و مهربانی، که سرسبزی و بهار را برساند.
زمان تشنه است، تشنه ی لحظه ای ناب، لحظه ای که در آن از نفس بایستد، از شدت هیجان..
آسمان تشنه است و منتظر، منتظر نوری که بیاید و از تاریکی نجاتش دهد.
منتظر نوری پر نورتر از خورشید و ماه و ستارگان.
و آدمیان تشنه ترین اند،
آری آن ها منتظرترین هستند؛ چرا که دارند انتظاری می کشند فراتر از زمین و زمان و آسمان؛ چرا که باری بر دوش دارند که بر دوش آن ها نیست.
دل و جان آدمیان در انتظاری کشنده به سر می برد, به سان کویری می ماند که سال هاست منتظر بارانی معجزه آسا است.
آری انتظار می کشند..
انتظار رهایی،
رهایی از غل و زنجیر های گناه، خدا نشناسی، بت پرستی.
چه غوغایی بر پاست.
یک دفعه سکوت همه جا را فرا می گیرد, انگار همه، نشانه های ظهور را دیده اند..
زمین، زمان, آسمان, همه و همه سکوت کرده اند و چشم به غاری دوخته اند, غار حرا، غار سعادت، غار آزادگی.
و نوری درخشنده تر از خورشید, بارانی پر از رحمت, لحظه ای ناب, پدری مهربان, پیامبری دلسوز, سیاست مداری بزرگ و … از غار بیرون می آید.
و اما او خود می گوید انتظاری دیگر در پیش است.
و باز انتظار..
#تولیدی_عکس

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[شنبه 1397-01-25] [ 03:02:00 ب.ظ ]





  همسایه ی جدید   ...

#تولیدی_به_قلم_خود
یک هفته ای می شد که همسایه ی دیوار به دیوارشان رفته بود، کبری خانم را می گویم.
سال هاست که در این محله زندگی می کنند، محله ای است فقیر نشین، فقط آن ها که از لحاظ مالی ضعیف هستند در این محله زندگی می کنند و وقتی دست و پایشان را دیدند از آن جا می روند.
همسایه ی دیوار به دیوار هم، دست و پایش را دید و از آن جا رفت.
یک هفته، انتظار همسایه جدید را کشیده بود. بالاخره انتظارش پایان یافت و همسایه ی جدید از راه رسید، هم خوشحال بود هم ناراحت.
خوشحال؛ چون همسایه جدید را می دید و ناراحت؛ چون می دانست حتما مشکلی برایشان پیش آمد کرده که به این محله آمده اند.
ماشین حمل اثاث نزدیک تر آمد و او همین طور خیره نگاه می کرد که چه کسانی از ماشین پیاده می شوند.
مادر و دختری را دید که سر و وضعشان عالی به نظر می رسید ولی ناراحتی از سر و کولشان می بارید، پدر خانواده هم همین طور.
با خودش فکر می کرد این ها که ظاهرا پول دار هستند، چطور به این محله آمده اند.
کبری خانم سریع به داخل خانه رفت تا نوشیدنی سردی برای همسایه بیاورد و هر چه زودتر طرح دوستی را بریزد, نوشیدنی را برد ولی نتوانست زیاد ارتباط بگیرد و ناراحت به خانه برگشت.
تقریبا یک هفته مانده به عید، روزی که کبری خانم داشت برای خرید به بازار آماده می شد، صدا هایی داخل کوچه شنید و زود خود را به بیرون خانه رسانید و دید که خانم همسایه حالش بد شده، دارند او را به بیمارستان می رسانند، دختر همسایه دست تنها بود، خودش را به او رسانید و همراهشان به بیمارستان رفت.
مدتی که در بیمارستان بودند، کبری خانم تنهایشان نگذاشت و هر کار از دستش بر می آمد انجام داد.
بعد از آن ماجرا بود که طرح دوستی ریخته شد و بالاخره سر درد دل همسایه ی جدید باز شد، زنی 48 ساله که یک دختر بیشتر نداشت، از شوهرش گفت که سال ها پیش با هزار قرض و قوله و با ارثیه ای که به آن ها رسیده بود کارخانه تولیدی کفشی به راه انداخته و حالا به این روز افتاده بودند، می گفت وضعمان خوب بود، برو و بیایی داشتیم، دلمان خوش بود، می گفت اوایل کمی فروش بود؛ ولی بعد کم تر شد و کارخانه فقط ضرر شد، کسی کفش های ایرانی نمی خرید.
آن چیزی که خیلی اذیتش می کرد این بود که خودش و دخترش هم به خاطر چشم هم چشمی کفش و لباس مارک دار استفاده می کردند از ورشکستگی گفت و این که در آخر مجبور شده اند به این محله بیایند تا بسا کفش های تولیدی به فروش برسد و وضع شان سر و سامان بگیرد.
کبری خانم ناراحت بود و با خود می گفت وقتی زن و بچه ی کسی از او حمایت نکنند چه انتظاری از بقیه است و دعا تنها کاری بود که از دستش بر می آمد, دوستی آن ها ادامه پیدا کرد و صمیمی تر شدند.
روز عید بود که وقتی کبری خانم از تلویزیون شنید که رهبری، امسال را سال حمایت از کالای ایرانی نامیده اند، خیلی خوشحال شد و با خود فکر کرد که چقدر این آقا با تدبیر است و چه ارادت خاصی نسبت به او دارد.
چادر سر کرد و سریع به خانه همسایه رفت و این خبر خوب را به آن ها داد و به آن ها گفت که مردم رهبری را دوست دارند حتما به حرف او گوش می دهند و جنس ایرانی حمایت می کنند و کفش های شما هم به فروش می رسد.
همسایه جدید همراه دخترش دارد شیرینی به دست می آید. خوشحالی از نگاهشان می بارد.
و می گویند همه را مدیون رهبری هستیم..
#حمایت_از_کالای_ایرانی
#عکس_تولیدی

1523699135k_pic_bfb7eae9-f734-4678-b5ed-22b7278b991a.jpg

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[جمعه 1397-01-24] [ 11:19:00 ق.ظ ]





1 3 5

  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
 
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی