دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره ات طلاست یکم از طلای خود حراج می کنی؟ عاشقم با من ازدواج می کنی؟ اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی! تو چه قدر ساده ای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زباله میشوی پس برو و بی خیال باش… بیشتر »
آرشیو برای: "اسفند 1401, 07"
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت و هی این و آن سرسری آمد و رفت * ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد دلم،قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد * یکی گفت: چرا این اتاق پر دود و آه است یکی گفت: چه… بیشتر »