یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ

  • خانه
  • 1
  • ...
  • 22
  • 23
  • 24
  • ...
  • 25
  • ...
  • 26
  • 27
  • 28
  • ...
  • 29
  • ...
  • 30
  • 31
  • 32
  • ...
  • 34

زكات فطره را بايد از قوت متعارف داد، يا قوت شرعى ؟

ارسال شده در 13ام خرداد, 1398 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در سؤالات شرعی

زكات فطره را بايد از قوت متعارف داد، يا قوت شرعى ؟
 پاسخ: 
 آیت الله خامنه‌ای: لازم نيست زكات فطره از قوت غالب داده شود بلكه اگر از گندم، برنج و مانند اينها داده شود، كفايت مى‌كند.
 آیت الله مکارم شیرازی: در زکات فطره خوراک شخصى خود انسان ملاک نیست بلکه خوراک معمولى اهل شهر و یا محل ملاک است بنابراین، کسى که همیشه برنج مى خورد مى تواند زکات فطره را از گندم بدهد.

[1]. استفتاء اینترنتی پایگاه اطلاع رسانی آیت الله خامنه ای، شماره استفتاء: 262498.

[2]. استفتاء اينترنتی پايگاه اطلاع رسانی حضرت آيت الله مکارم، کد رهگیری: 9408200057.

زكات فطره را بايد از قوت متعارف داد يا قوت شرعى ؟
نظر دهید »

افطاری ِ مخصوصی

ارسال شده در 27ام اردیبهشت, 1398 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در به قلم خودم

ماه رمضان است. دم ِ افطار. هر کسی دلش چیزی میخواهد. یکی زولبیا بامیه. یکی آش ِ رشته. یکی تلیت کله پاچه. خلاصه از انواع و اقسام غذا ها. هر کسی چیزی میخواهد.

ولی. .دل من چیز دیگری میخواهد.. دلم یک سلام و علیک ِ عاشقانه میخواهد دلم یک نگاه ِ نافذ و مهربانانه میخواهد دلم عشقی عارفانه میخواهد. از سلام و علیک هایی که روح ِ آدم را طراوت میبخشد، از آن نگاه هایی که چشم و دل ِ آدم را تا قیامت سیر میکند از همان عشق هایی که حیات طیبه با خود به ارمغان می آورد..

دم ِ افطار است و احساس ِ تشنگی میکنم، تشنه ی یک دل ِ پاک و پر نور، تشنه ی یک خدای ِ بی همتا، تشنه ی هزار هزار بالا رفتن تا خدا..

دم ِ اذان است و من دلم افطاری ِ مخصوص میخواهد

افطاری افطاری مخصوص بالا رفتن تا خدا دم افطار زولبیا بامیه زیارت امام حسین علیه السلام سلام علیک عاشقانه کله پاچه
4 نظر »

غُصه ای خوردنی

ارسال شده در 26ام اردیبهشت, 1398 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در به قلم خودم

از دور دیدمش، جلوی آینه ایستاده بود و دست روی قسمتی از صورتش می کشید، هی زیر لب چیزی زمزمه میکرد و غصه میخورد، نزدیکتر رفتم تا ببینم دلیل ناراحتی اش چیست.
گفتم چی شده؟

گفت یه لکه روی صورتم افتاده، نمیدونم چیکارش کنم.

گفتم ای بابا!!! این که غصه خوردن نداره، غصه خوردنت رو خرج چیزای مهمتر کن.
 لکه ی صورت چیزی نیست و به راحتی با دارو و بدون درد پاک میشود؛ ولی لکه ی دل غصه اش خوردنی است البته غصه خوردنی که باعث حرکت و پیشرفت شود نه پس رفت..باعث توبه شود نه یاس و ناامیدی..

لکه های سیاهی که بر اثر گناه ایجاد میشود و سیاهی اش متناسب با آن گناه شدت و ضعف پیدا میکند.

لکه هایی که گاهی کم رنگ هستند ولی انسان را سال ها عقب میراند..
این لکه ها غصه اش، خوردنی است و نیاز به توبه دارد، چون روی ِ دلی را سیاه و لکه دار کرده که نفخت من روحی بوده است.
در کتاب شریف اصول کافی از امام صادق(ص) روایتی نقل شده است که ایشان فرمودند:

هیچ بنده‌ای نیست مگر آن‌که در قلبش لکّه‌ای سفید وجود دارد، پس آن‌گاه که او مرتکب گناهی شود، در این لکّه سفید، لکّه‌ای سیاه پدیدار می‌شود. پس اگر از آن گناه توبه کند، آن لکّه سیاه پاک می‌شود و اگر همچنان به گناه خود ادامه دهد، لکّه سیاه بیشتر می‌شود؛ تا آن‌که همه سفیدی را بپوشاند. همین‌که سفیدی قلب او به سیاهی مبدّل شد، دیگر تا ابد صاحبش به سوی خیر برنمی‌گردد.

1 نظر »

مردگان ِ زنده نما

ارسال شده در 12ام اردیبهشت, 1398 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در به قلم خودم

گفت” سلام، هنوز زنده ای یا برایت فاتحه بخوانم؟ “

گفتم “و علیکم نفسی می آید و می رود؛ ولی تو باور نکن برایم فاتحه بخوان، تا بسا از قِبَلِ فاتحه ات، جانی دوباره بگیرم”

بعضی ها را مرده می پنداریم؛ ولی زنده اند و روزی می خورند از جایی که لا یحتسب است، زنده اند و زندگانی می بخشند مردگان ِ زنده نما را..

بعضی را زنده می پنداریم؛ ولی سال هاست که مرده اند و خود نمی دانند

زنده بودن به نفس کشیدن نیست

به دلی شاد کردن است

به دست ِ کسی گرفتن است

زنده بودن به احیای ِ قلب های ِ مرده است.

زنده بودن به بوسیدن ِ دست ِ پدر، به در آغوش کشیدن ِ مادر است.

زنده بودن به آب ِ پاکی و صداقت پای ِ گلدان ِ عشق ریختن است

رزق لایحتسب مردگان زنده نما
12 نظر »

سقوط

ارسال شده در 10ام اردیبهشت, 1398 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در به قلم خودم

 

تا مرا دید روسری اش را که در حال سقوط از سرشانه هایش بود، بالا کشید..

او نمیدانست، عالم محضر خداست و من کاره ای نیستم..

سقوط عالم محضر خداست
1 نظر »

بالاخره جاسم اعتراف کرد

ارسال شده در 29ام فروردین, 1398 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در به قلم خودم

همیشه سر جای من می نشست، صداهای عجیب غریب از خودش درمی آورد و بقیه هم می خندیدند، درس را اصلا گوش نمی داد، کتابش را از کیفش بیرون نمی آورد و وانمود می کرد که کتاب نیاورده.طوری بود که اگر یک روز جاسم نمی آمد، کلاس در آرامش به سر می برد و همان لحظات ِ اول نبودش احساس می شد.

تمام ِ روش هایی که بلد بودم به کار می بستم تا دست از کارهایش بردارد؛ محبت می کردم، به شلوغ کاری هایش اهمیت نمی دادم، نصیحتش می کردم، از او مشورت می گرفتم که به نظرش بچه هایی که اذیت میکنند را چیکار کنیم، حتی گاهی که می دیدم چطور دارد با حسرت به برچسب های بچه ها نگاه می کند، به او هم بی دلیل برچسب می دادم و در آخر وقتی جانم را به لبم می رساند، تنبیه اش می کردم و از کلاس بیرونش می کردم.

ولی دیروز، از همان ابتدای ِ ورودم به کلاس، وقتی که همه ی بچه ها دور و برم را گرفته بودند، و سلام می دادند، جاسم هم سر به زیر به طرفم آمد و مظلومانه سلام کرد.

هنوز کیفم را روی میز نگذاشته بودم که پرسید، “خانم دوباره کی میای سر کلاسمون؟؟”

با خودم گفتم “نمیدونم باز چه آتیشی میخواد بسوزونه”

ده دقیقه از کلاس که گذشت، دیدم انگار امروز همه چیز به خوبی پیش می رود، بچه ها گاهی شلوغ می کردند، ولی نسبت به روز های قبل، همه چیز عالی پیش می رفت.

از بچه ها که پرسیدم تا کدام صفحه خوانده ایم؟ او کتابش را باز کرد و جوابم را داد.

با خودم گفتم “شاید حالش خوب نباشه یا شاید نقشه ای داره” ولی نه!! مدتی از کلاس گذشت و او همچنان آرام بود، خیلی تعجب کرده بودم.

درس که تمام شد، گفتم “بچه ها امروز یه نفر خیلی پسر خوبی شده، اگه گفتید کیه؟؟ ” همه گفتند جاسم جاسم، و با جاسم جاسم گفتن دست میزدند.

رفتم نزدیک صندلی اش، سرم را پایین آوردم، گفتم ” جاسم حالت خوبه?? جاییت درد میکنه؟” فقط سرش را تکان داد، گفتم “پس چرا ساکتی؟؟ چیزی شده؟؟”

 همه ی بچه ها حمله ور شدند به طرف ِ ما، انیس دستش را جلوی ِ دهان ِ جاسم گرفت به عنوان میکروفن، طاها آرنج ِ دستش را روی شانه گذاشت و شکل ِ دوربین درآورد و فیلمبرداری میکرد و به جاسم میگفتند “یالله بگو چی شده?? یالله بگو چی شده” و دست میزدند، جاسم هم همچنان سرش را پایین انداخته بود و بالاخره مِن مِن کنان گفت “من خانوم قرآن و خیلی دوس دارم، دیگه نمیخوام اذیتش کنم” همه ی بچه ها جیغ کشان گفتند بالاخره جاسم اعتراف کرد.

خلاصه این که از تعجب داشتم شاخ در می آوردم و فقط مات و مبهوت خوشحالی ِ بچه ها را نگاه می کردم.

انقدر خوشحال بودم از این که بالاخره جاسم هم از آن لجبازی ها دست برداشته که از کیفم جایزه ای به او دادم.

همین که جایزه را به جاسم دادم، بعضی از بچه ها حسادتشان گل کرد و اعتراض کنان گفتند: خانم جاسم خیلی شما رو اذیت کرده، حرف ِ شما رو اصلا گوش نمی داد، هر کاری دوست داشت انجام می داد، چرا بهش جایزه می دید?

و من سرخوش از سر به راه شدن ِ جاسم، گوشم به این حرف ها بدهکار نبود، چشمم را روی همه ی خطاهای گذشته اش بسته بودم 

درس قرآن مدرسه ی من کلاس اول دبستان
9 نظر »

فرمانده قلبم

ارسال شده در 13ام فروردین, 1398 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در به قلم خودم

این صدای قلب من است، دیگر دارم نفس های آخر را میکشم، نفس های کند و نامنظم، کابوس های طولانی.

گناه بیچاره ام کرده. آه ..چه تیری میکشد قلبم.

از عفونت حاصل از گناه، سیاه و چرکین شده است.

روح بیمار، جسم را هم بیمار میکند کمرم شکسته، از پا افتاده ام..

در روایت از امام محمد باقر علیه السلام داریم که سوره حمد بخوانیم برای شفا. حتی مرده را هم زنده میکند، درد بی درمان را هم، دواست.

حمد میخوانم..

الحمد لله رب العالمین…. تو را سپاس میگویم و شفای قلبم را از تو میخواهم.

الرحمن رحیم… اقرار میکنم که رحمن و رحیم هستی، به حق رحمانیتت رحمی کن.

مالک یوم دین..مگر نه این است که مالک همه چیز هستی!! بیا و فرماندهی قلبم را برعهده بگیر و از این ظلمات نجاتش بده.

برای قلبم فرماندهی کن تا ایاک نعبد با روح و جانم آمیخته شود.

خدای رحمان!!! برای قلبم فرماندهی کن تا ایاک نستعین گویان، فقط و فقط بر تو توکل کنم.

اهدنا الصراط المستقیم.. راه مستقیمم تویی…

خاصیت سوره حمد راه مستقیم روایت سوره ی حمد برای شفا
6 نظر »

مدح ِ خواهر ِ امام رضا علیه السلام

ارسال شده در 12ام فروردین, 1398 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در به قلم خودم

در سایه سار مهر تو ماوی گرفته ایم

گویی که در مدینه ی زهرا نشسته ایم

این بارگاه تو یادمان صبر فاطمه است

اینجا نشان بی نشانه ی قبر فاطمه ست

بی بی فدای عطر نفیس نجابتت 

حاجت گرفته‌ام از ضریح اجابتت

شهر دوگنبدان به سایه سار گنبدت

عطر بهشت می وزد از صحن مرقدت

حال و هوای مرقد تو کربلایی است

عطر حریم روضه صحنت رضایی است

ای دختران و زنان عفیف شهر من

ای بانوان متین و شریف شهر من

این شهر ما حریم ِ گل ِموسی بن جعفر(ع) است

بی بی حکیمه(ع) ای که تجلای کوثر است

همت کنیم و حق حریمش ادا کنیم

این افتخار ماست که به او اقتدا کنیم.

پ.ن: شعر از استاد خوبم سیده فاطمه موحد معاون فرهنگی مدرسه بی بی حکیمه(س).

شعر مدرسه بی بی حکیمه سلام الله علیها
نظر دهید »

نَخَشُم..شعر لری

ارسال شده در 4ام فروردین, 1398 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در به قلم خودم

شاعر بومی سرای استان کهگیلویه و بویراحمد اینبار شعری زیبا با زبان شیرین لری سرود.پاتوق وبلاگ نویسان بهمئی،رسول سنایی،شاعر نامدار استان کهگیلویه و بویراحمد و شهرستان بهمئی اینبار شعری زیبا با زبان شیرین لری سرود:

نَخَشوم مثل همو آدم بدبختی که..
تَش بیوفته منِ گرمای تغلی مِن کَپَرِش..

معال فارسی:بیمارم ،ماننده آدم بخت برگشته ای که در گرمای شرجی تابستان کومه اش آتش بگیرد.

مثل دالوی که امیدش و یه مرغی بویِه
وِ هَمو مُرغَه بِوینِه کِه یَه باشُو بووَرِش

معال فارسی:مانند پیرزنی که تنها دارایی اش یک مرغ باشد و با چشمان خود ببیند که همان مرغ نیزطعمه شاهین می شود.

نخشوم مثل یه گاوی که سرِ آخر بو..
وِصَحابِش یَه قصابی بووره تی گووَرِش

معال فارسی:بیمارم،مانند گاوی که در آغل باشد و صاحبش جلوی چشمانش قصاب را برای ذبح گوساله اش به آغل ببرد.

مثل گادیم و خو رهته‌ی زِر خاری که
تَشِ‌برقی بزنه تش بگره دور و وَرِش

معال فارسی:مانند عقربی که زیر خاری آرام گرفته باشد و دور و بر خار را آتش فراگیرد.

حالم اصلأ نخشه مثل کُنار پیری
که وبَردی منِ مازَش بزنن سی ثمرش

معال فارسی:حالم اصلا خوش نیست،مانند درخت کُنار کهنسالی که با سنگ به آن می زنند تا از ثمرش استفاده کنند.

چی یه خانی منِ یه طایفه‌یِ صدنفری
که خیانت بکنن وش همه‌یِ صدنفرش

معال فارسی:مانند خانی که در طایفه بزرگ باشد و همه طایفه به او خیانت کنند.

مثل یه رعیت با غیرت بوو داری که
خَوَر ایبو کُر خانَ گِرُتِن بی دوورِش

معال فارسی:مانند انسان رعیت با غیرتی که متوجه می شود؛پسر خان دخترش را به زور با خودش برده باشد.

نخشوم مثل یه غوره‌ی که همیشه زن بوش
شَپَلُک ایزنه دَمِ ری همه‌کس وَمنِِ سرش

معال فارسی:بیمارم مانند یتیمی که همیشه زن بابایش،مقابل هم به او سیلی و پس گردنی می زند.

باز یاری حالِ الآنِ مِنَ ایفهمه
که یَهَو مِن غَلَه چینون سَقَط ایبویه خَرِش

معال فارسی:حال خراب مرا تنها کشاورزی درک می کند که هنگام دروی محصولات الاغش بمیرد.
شاعر:رسول سنایی

نظر دهید »

چوب ِ جادو

ارسال شده در 2ام اسفند, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در به قلم خودم

بسم الله. .

اول ِ صبح بود و اولین زنگ، وارد کلاس شدم، همین حین که داشتم به بچه ها سلام می دادم، چیزی در ذهنم جرقه زد، دلم خواست همراه ِ همه ی بچه ها سلام به اباعبدالله علیه السلام بدهم، دوست داشتم همچین کاری را یاد بگیرند، سلام دادن به امام و مولایشان و سلام دادن از راه ِ دور. .

به آن ها گفتم بلند شوند و به نشانه ی احترام دست به سینه بایستند و سرشان را پایین بیندازند، همه با اشتیاق این کار را انجام دادند، از آن ها خواستم هر چه من گفتم، تکرار کنند

السلام علیک یا ابا عبدالله و رحمة الله و برکاته..

بعد از سلام، گفتم من سکوت میکنم، هر کسی هر چه دوست دارد از امام حسین علیه السلام بخواهد

هر کدام چشم هایشان را بسته بودند و چیزی با خود زمزمه میکردند.  صلواتی با هم فرستادیم.

حالا نوبت آن بود که بدانم چه دعاهایی کرده اند. اول فکر کردم لو ندهند که چه درخواستی داشته اند، ولی خیلی کودکانه و صادقانه برایم گفتند.

حدیث گفت من خواستم خدا کمک کنه بابام کار گیرش بیاد.

آرسام گفت من خواستم همه شاد باشند، خندان باشند.

یکی از دخترا گفت من خواستم بابا و مامانم رو به هم برگردونه، آخه طلاق گرفتن.

بنیامین گفت من خواستم پولدار بشیم تا بتونیم خونه ای رو که کرایه نشستیم بخریم.

شهروز گفت دوست دارم ماشین شاسی بلند داشته باشم که فرمون هم داشته باشه تا بتونم برونمش.

نیایش گفت خانم من خواستم خدا بهم چوب ِ جادو بده.

هر چه از او خواستم بگوید چوب ِ جادو را برای ِ چه کاری میخواهد، سکوت کرد و چیزی نگفت.

چقدر خوب میشد اگر در عالم کودکانه اش، چوب ِ جادو را برای ِ آمدن ِ امام مهربانش و امام ِ زمانش میخواست.

پ.ن۱: بچه های اول دبستان، مدرسه ی من

پ.ن۲: ان شاء الله چشمشون منور بشه به جمالِ خورشید ِ عالم و عاقبت به خیری شون 

7 نظر »

تاریخ تولد

ارسال شده در 27ام بهمن, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در به قلم خودم

هر روز از من می پرسد: متولد چه سالی هستی؟؟؟

و من هر روز طفره می روم..

او می پرسد و باز می پرسد..

و من نمی دانم تاریخ دقیق تولدم چه زمانی است..

هر روز هزار بار متولد میشوم و هزار بار می میرم

توبه…….تولد

گناهـ……..مرگ

حضرت امام باقر(عليه‌السلام) فرموده: «التّائب من الذّنب كمن لا ذنب له: توبه كننده از گناهان مانند كسى است كه گناه ندارد».

توبه یعنی پاکی از گناه

پاکی از گناه یعنی تولد

به امید تولدی که حیاتی طیبه با خود به همراه داشته باشد

تاریخ تولد توبه مرگ
8 نظر »

اشک حیدر میخورد بر بام دل ها

ارسال شده در 20ام بهمن, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در به قلم خودم

شب است و باز باران

باز میرسد صدایی..

باز مادر..می کِشد آه

آه بابا..آه ای صاحب زمانم

باز رفتن..وای زهرا

باز ماندن..آه حیدر..

باز سر در چاه ِ غربت..اشک ریختن

باز بارانی از اشکِ حیدر میخورد بر بام ِ دل ها..

آه قلبم.. وای مادر

پ.ن: شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها تسلیت

5 نظر »

همراهی خدا

ارسال شده در 16ام بهمن, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در به قلم خودم

بهش گفتم آرزوت چیه؟

گفت خدا

گفتم یعنی چی؟؟

گفت یعنی آرزوم اینه که خدا همراهم باشه.

پ.ن: مدرسه ی من..بچه های اول دبستان..

 

آرزو بچه های اول دبستان همراهی خدا
6 نظر »

سفره ی چپیه ای

ارسال شده در 1ام بهمن, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در به قلم خودم

انس با قرآن،، مدرسه ی من..

جای همه ی عاشقان کلام الهی، سبز..

از قبل به بچه ها گفتم خودشان را برای محفل انس با قرآن آماده کنند، از کلاس اول و دوم خواستم سوره ی ناس و نصر را حفظ کنند.

خدا خیرش بدهد یکی از طلبه ها مبلغی برایم فرستاد، تمام مغازه ها را زیر و رو کردم تا هدیه با قیمت مناسب تهیه کنم، میخواستم حجم دار باشد، پاک کن و مداد و تراش نمیخواستم چون حجمی نداشت، هر جا میرفتم کمترین قیمت دفترهایش ۲۵۰۰ بود.

بالاخره پیرمرد با انصافی پیدا کردم که دفتر را به قیمت ۱۵۰۰ میفروخت، تقریبا ۲۰ تا دفتر چهل برگ و شصت برگ تهیه کردم و خوشحال راهی ِ خانه شدم، با عشق و وسواس خاصی آن ها را کادو گرفتم( کاغذ های کادو هم داستان خودش را دارد) و راهی مدرسه شدم.

امکاناتی در مدرسه نداشتم، چپیه ی جانمازم را وسط نمازخانه پهن کردم، سبد گل و رحلی از دفتر مدرسه آوردم و همراه ِ قرآن روی سفره ی چپیه ای گذاشتم.

خلاصه سفره ی محفل ما اینطور تهیه شد، کلاس اول و دوم و سوم را بردم نمازخانه، خیلی خوشحال بودند، با آن همه شیطنتی که داشتند، آن روز جیکشان در نمی آمد. یکی از دوستان، داستانی را با زبان کودکانه و جذاب برای بچه ها گفت. داستان ِ بهترین هدیه، در مورد این بود که بهترین هدیه ی ما به امام ِ زمان چه میتواند باشد؟ بعد از داستان، بچه ها یاد گرفتند بهترین هدیه به امام زمان عج، خوب بودن است و شعر ِ کتاب ِ داستان را با هم همخوانی می کردند

“امام زمان مهربون

از کارامون خبر دارند

با کارهای خوب و قشنگ

امام همیشه خوشحال اند”

برای ِ شروع ِ محفل، چند آیه از قرآن خواندم و بعد از من نوبت ِ بچه ها بود، هر کدامشان سوره ای میخواند و هدیه ای می گرفت.

همه خوشحال بودند و هدف ِ من هم همین بود که آن ها را خوشحال ببینم و خاطره ای خوش از قرآن برایشان بسازم تا همان دقایق و بعد ها باعث ِ انس شان با قرآن شود.

انس با قرآن، انس با خداست.. ​

 

 

خوشحالی شعر مهدوی محفل انس با قرآن مدرسه ابتدایی هدیه کتاب داستان بهترین هدیه
18 نظر »

پروانه شدن

ارسال شده در 30ام دی, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در به قلم خودم

​

 

خدای ِ جانم..

ای امید ِ قلبم..

پروانه شدن، فقط با تو..

پروانه شدن یعنی به کمال رسیدن..

کمال، عاقبت به خیری در پیش دارد..

فقط با ایمان و توکل بر بر تو میتوان پروانه شد و به کمال رسید..

پس مرا در بغل بگیر و آرامم کن..

قلبم را پر از امید، پر از خودت کن..

خدای ِ روح و روانم.

مرا دریاب پروانه میشوم و به جای ِ همه ی پروانه ها تو را سپاس میگویم..

به خاطر زیبایی و لطافتشان..  

به کمال که برسم، به جای ِ تمام ِ کائنات سپاست میگویم..

پ.ن: عکس نوشت تولیدی

به کمال رسیدن عاقبت به خیری متن زیبا پروانه شدن
3 نظر »

شهید احمد رضا فاطمی اطهر

ارسال شده در 30ام دی, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در یادی از شهدا

​
یاد شهید حمیدرضا فاطمی اطهر بخیر؛
خیلی علاقه شدید به حضرت زهرا سلام الله علیها داشت

خیلی عجیب غریب بود این علاقه اش

به خاطر همین همسر سادات انتخاب کرده بود
بشدت به همسرش علاقه داشت
تمام زندگی‌ آقا حمیدرضا با شهدا گذشت. زمان جنگ سنش کفاف نمی‌داد که وارد جبهه شود. وقتی جنگ تمام شد تمام فکر و ذکرش شهدا بود. الگوی زندگی‌ا‌ش را شهدا قرار داده بود و در همه زمینه‌ها مثل برگزاری یادواره‌ و یادمان‌ها در سطح استان خوزستان فعالیت می‌کرد. به نوعی اگر در سطح استان برای شهدا یادواره و یادمان برگزار می‌کردند او مسئولیتی بر عهده‌ داشت.
هیچ دلبستگی‌ای به دنیا نداشت و تمام برنامه‌هایش را از سر اخلاص انجام می‌داد. آن زمان که یادواره شهدا و مراسم‌ را برگزار می‌کرد آقا حمید بیشتر کارها را می‌کرد، کارها که تمام می‌شد، سرش را پایین می‌انداخت و گمنام می‌رفت. دیگر اصلاً کسی نمی‌فهمید مثلاً سن مراسم را چه کسی زده، هماهنگی‌ها را کی انجام داده است. خودش هم انتظار خاصی از کسی نداشت و دنبال این مسائل هم نبود. هدفش فقط انجام کار برای شهدا بود و می‌خواست آنها راضی باشند. 

شادی روحش صلوات

خاطرات شهدا سیره شهدا شهید حمید رضا فاطمی اطهر عاشق حضرت زهرا سلام الله علیها یاد شهید
نظر دهید »

شهیدی که گره گشایی میکند

ارسال شده در 23ام دی, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در یادی از شهدا

 

شهیدی که در شب میلاد حضرت زینب (س) گره‌گشایی می‌کند
 شهید «کیومرث (حسین) نوروزی فر»، اول مرداد سال 1341 در سمنان به دنیا آمد. پدرش درجه‌دار ارتش بود که در سال 57 خود را پیش از موعد بازنشسته کرد.
حسین دو سال از تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در تهران گذراند و تحصیلات دبیرستانی را در سمنان با بهترین رتبه در رشته ریاضی به پایان رسانید و در دانشگاه اصفهان پذیرفته شد اما از دانشگاه به بسیج و بعد سپاه رفت. 
 نبوغ و استعداد سرشارش سبب شد تا در خط مقدم جبهه گره‌گشای مشکلات شود، عملیات‌های متعدد و بزرگ والفجر مقدماتی، والفجر 3، محرم، خیبر، بدر و مخصوصاً عملیات والفجر 8 شاهد توانمندی‌های او بودند.
شهید حسین (کیومرث) نوروزی و برادرش میثم (ایرج) از اوایل انقلاب تا هشت سال دفاع مقدس جزء فعالین انقلابی بودند. مادر این دو شهید می‌گوید «یکبار که هر دوشان از جبهه به خانه برگشتند، به آن‌ها گفتم «حداقل یکی‌تان برود، یکی بماند».

میثم سکوت کرد و حسین سر تکان داد و گفت: «مادر تا کفر هست جبهه و جهاد هم هست» دیگر حرفی نزدم…».
 میثم در عملیات «والفجر 3» در کنار حسین به شهادت رسید. حسین که فرمانده گردان بود، بعد از پایان عملیات، بر بالین برادر شهیدش نشست. بعد هم برای خاکسپاری برادرش به سمنان رفت و بلافاصله به منطقه برگشت.
سرانجام حسین نوروزی‌فر با مسئولیت فرمانده و قائم مقام گردان موسی بن جعفر (ع) در 22 بهمن 1364 در منطقه ام‌الرصاص و طی عملیات «والفجر 8» با اصابت ترکش به بدن، سر و پا به شهادت رسید و پیکر مطهرش در امامزاده یحیی سمنان آرام گرفت.
حسین قبل از عملیات والفجر 8 ازدواج کرد. همسرش می‌گوید: «شب قبل از رفتن به جبهه گفت: «فردا می‌روم. شما بمانید تا برگردم». دلم گرفت، گفتم شما که به شهادت خودت آگاهی چرا این‌طور حرف می‌زنی؟ جواب داد: «قول می‌دهم تا دو - سه ماه دیگه بیایم. «طبق گفته خودش دقیقاً سه ماه بعد پیکرش را آوردند.»
مادر شهید نوروزی می‌گوید: حسین وقتی که به جبهه اعزام شد، همسرش باردار بود. گفته بود «اگر بچه‌مان پسر شد، اسمش را بگذارید حسین و اگر دختر شد، زینب». او در عملیات «والفجر 8» شهید شد. مدتی بعد از شهادت پسرم، دخترش «زینب» به دنیا آمد.
 دختر شهید می‌گوید: «پدرم در ایام ولادت حضرت زینب (س)، عجیب بذل و بخشش می‌کند». زینب نوروزی که شش ماه پس از شهادت پدرش به دنیا آمده، می‌گوید «برخی از آشنایان و مردم شهر ماه‌ها در انتظار شب میلاد حضرت زینب (س) هستند تا در این روزها عیدی و حاجت خود را از او بگیرند.»

خاطرات شهدا سیره شهدا شهید گره گشایی
4 نظر »

حکم سود بانکی از نظر مراجع

ارسال شده در 21ام دی, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در سؤالات شرعی

حکم سود بانکی از نظر مراجع عظام 

آیت الله خامنه ای:‌ عمليات بانكى که بانکها بر اساس قوانين مصوّب مجلس شوراى اسلامى و مورد تأييد شوراى محترم نگهبان، انجام مى‌دهند، بى‌اشكال است.

آیت الله شبیری: اگر بر اساس عقود شرعیه پرداخت شود اشکال ندارد شما می توانید بانک را وکیل در اجرای قرارداد شرعی کنید و اگر احتمال بدهیدبانک طبق آن عمل می کند سود گرفته شده حلال است.

آیت الله وحید خراسانی: به نظر معظم له چنانچه سپرده گذاری دراین بانک ها به شرط فایده و سود باشد ربا و حرام است و اگر شرط سود نشود و خود را طلب کار سود ندانید - اگرچه بانک به شما سود بدهد - گذاشتن پول نزد بانک جایز است.و اگر به شما سود دادند بنابراحتیاط واجب یک پنجم آن سود را به نیت ما فی الذمه به سادات فقیر بدهید و بقیه سود ازمنافع آن سال است که اگر در مؤونه آن سال صرف نشود باید خمس آن را بپردازید. و اصل پول هم بعد از گذشتن سال متعلق خمس است . 

آیت الله مکارم : با توجه به اين که بانک ها طبق قوانين و مقررات حکومت اسلامي موظف به رعايت قراردادها و عقود شرعيه (از قبيل مضاربه و شرکت و مانند آن) هستند دريافت سود سپرده از آنها مانعي ندارد.

آیت الله سیستانی: بانک بر دو قسم است سود بانکهای دولتی به شرطی که سپرده گذار شرط سود نکند و نصف آن را به فقیر متدین بدهد صحیح است.  در مورد بانکهای خصوصی سود صحیح نیست مگر اینکه معامله شرعى صحيح با رعايت شرايط باشد و احتمال بدهند که بانک طبق قرارداد با مبلغ سپرده معامله شرعى انجام مى دهد در این صورت سود حلال است و نیاز به دادن نصف آن به فقیر نیست.

آیت الله صافی: اگر پول را بر مبنای یکی از عقود شرعی مثل مضاربه و مشارکت و… در اختیار مؤسسه میگذارند، با رعایت شرایط شرعی معامله، گرفتن سود اشکال ندارد. همچنین است اگر مؤسسه را وکیل کنند که با سپرده ایشان معاملات مشروع انجام دهد و قسمتی از سود را به عنوان حق الوکاله بردارد و بقیه را به سپرده گذار بدهد، امّا اگر به شرط گرفتن سود به مؤسسه، قرض میدهد، ربا و حرام است.

حکم سود بانکی همه مراجع
4 نظر »

شهید باغبانی

ارسال شده در 21ام دی, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در یادی از شهدا

​یاد شهید هادی باغبانی بخیر؛
بدون اغراق باید بگویم که رفتار او چه با خانواده و چه با دیگران بسیار خوب و مهربانانه بود، زیرا مهربانی از خصوصیات بارز شهداء است. شهید باغبانی همواره به دنبال کمک کردن به دیگران بود و این موضوع به اندازه ای بود که در منزل به او لقب ناجی داده بودیم. از دیگر خصوصیت بارز و مثبت همسرم، تبعیت محض از مقام معظم رهبری بود و خیلی انسان متواضع، صادق و خوش رویی بود که به بحث حلال و حرام بسیار توجه داشت. 
من به شخصه چون همسرم را بسیار قبول داشتم، به رفتار و کردار او توجه می کردم؛ او تلاش می کرد، هر آنچه که اسلام گفته است را تمام و کمال اجرا کند. همیشه با هم صحبت می کردیم، در زمینه های مختلف و فکر می کنم این صحبت ها و گفت و گوها حالا به دردم میخورد، حالا که او نیست می توانم از تفکرات و عقاید او برای تربیت فرزندم استفاده کنم و آنها را هم به سمت اجرای کامل فرامین الهی سوق دهم
شادی روحش صلوات

خاطرات شهید سیره شهدا شهید باغبانی
نظر دهید »

پسر فلافل فروش

ارسال شده در 17ام دی, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در یادی از شهدا

یاد شهید محمدهادی ذوالفقاری بخیر؛

خیلی کاری بود همه کاری هم میکرد و تو هر کاری وارد میشد به نحو احسن به اتمام میرسوند. یه بار داشتن پایگاه رو گچکاری میکردن ولی گچکار کمک نداشت لباسش رو عوض کرد و رفت کمک گچکار و کار رو ازش یاد گرفت و کمک کرد خیلی سریع کار گچکاری رو به اتمام برسونن بعد از فلافل فروشی یه مدت رفت تو بازار آهن کار میکرد بعدازظهرها هم با موتور مسافرکشی میکرد بعدشم می اومد پایگاه جالبه هیچی از درامدش رو برای خودش خرج نمیکرد. همه اش رو برای هیات و دستگیری از بنده های خدا خرج میکرد. هر کی لازم داشت بهش قرض میداد. تو مراسم شهادتش کلی ها می اومدن و میگفتن که به ما کمک میکرده گمنام هم کار میکرد و اصلا نمیخواست تو هیچکاری اسمش برده بشه تو اردوهای جهادی هم شرکت موثر داشت و خستگی ناپذیر بود.

ادامه »

خاطرات شهدا شهید محمدهادی ذولفقاری کتاب پسر فلافل فروش
4 نظر »

سربازی ِ آقا

ارسال شده در 16ام دی, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در به قلم خودم

   

برای دوره ی مهدویت باید به استان میرفتیم، تعدادمان پانزده نفری میشد، برایمان ونی تدارک دیدند تا هزینه رفت و برگشتمان کمتر شود.

روز پنجشنبه حرکت کردیم، در ابتدای مسیر هر کس مشغول ِ کاری شد، من هم دفترچه یادداشتم را درآوردم که اگر چیزی به ذهنم آمد بنویسم، از پلیس راه که گذشتیم، صدای ِ استاد رفیعی را شنیدم، سخنرانی میکردند، صدا خیلی ضعیف بود ولی چون صدای ِ استاد را میشناختم متوجه شدم که چه کسی دارد سخنرانی میکند، از نفرات جلویی خواستم تا به راننده بگویند صدای ضبط را بلند تر کند، شروع کردم به یادداشت برداشتن از سخنرانی، بقیه هم گوش میدادند.

اولین مبحث که تمام شد، دیدم بچه ها دارند پچ پچ میکنند و از کسی تعریف و تمجید میکنند، کنجکاو شدم و از زهرا که صندلی جلویی نشسته بود، دلیلش را پرسیدم، او هم اول کمی سر به سرم گذاشت بعد گفت راننده هم دارد سربازی ِ آقا را میکند، گفتم یعنی چه?? گفت این راننده، سرویس ِ مدارس ِ دبیرستان ِ دخترانه است، او سی دی هایی از سخنران های معروف را تهیه کرده و در مسیر برای دخترها میگذارد تا گوش بدهند.

خیلی خوشحال شدم و گفتم هر کس که بخواهد، میتواند سربازی کند،

یکی در لباس طلبگی..

یکی در لباس طبابت ..

یکی در لباس کارگری…

یکی هم راننده است و سربازی میکند. 

شهید ِ بزرگوار مطهری میفرمایند: همه ی ما انسان ها مثل ِ کاروانی می مانیم که در مسیر کمال در راه هستیم، ولی باید برای رسیدن به کمال، از شاهراه اصلی عبور کنیم، اما ممکن است هر کدام از ما از یک راه ِ فرعی، خودمان را به آن شاهراه برسانیم.

چقد زیبا بیان کرده اند!! اگر طبیب در طبابتش، وزیر در وزارتش، تاجر در تجارتش و ..به وظیفه ی اخلاقی و شرعی خود عمل کند، در حقیقت راهی را انتخاب کرده که او را به شاهراه میرساند.

و او هم داشت خودش را به شاهراه میرساند.

بندگی دوره مهدویت سخنرانی استاد رفیعی سربازی آقا سرویس مدارس شهید مطهری
18 نظر »

از کوثرم گذشتم

ارسال شده در 15ام دی, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در یادی از شهدا

 

یاد شهید محمودرضا بیضایی بخیر؛

قبل از ازدواجش همیشه دوست داشت که در آینده دختری داشته باشه و اسمشو بذاره کوثر بعد ازدواجش هم خدا بهش دختری داد و اسمشو کوثر گذاشت. شب یکی از عملیات ها بهش گفتند که امکان تماس با خانواده هست نمیخوای صدای کوثر کوچولوت رو بشنوی؟؟؟

گفت: از کوثرم گــــــــــذشتم… می‌گفت شهادت مزد کسانی‌ است که در راه خدا پُرکارند، می‌گفت شهادت هرکسی دست خودش است. هرکسی خودش انتخاب می کند که شهید بشود. می‌گفت باید به خودمان بقبولانیم که در این زمان به دنیا آمده‌ایم و شیعه هم به دنیا آمده‌ایم که مؤثر در تحقق ظهور مولا باشیم و این همراه با تحمل مشکلات، مصائب، سختی‌ها، غربت‌ها و دوری‌هاست و جز با فدا شدن محقق نمی‌شود حقیقتاً. این جمله آخر را شب قدر گفته بود و گفته بود امشب باید انتخاب کنیم به صف عاشوراییان بپیوندیم یا از معرکه جهاد بگریزیم و در خون ولی خدا شریک باشیم.  آقا محمودرضا، وقتی خواست برای خودش اسم انتخاب کند گفت حسین نصرتی. تنش را در راه خدا فرسوده کرد، چشم‌هایش گواه بی‌خوابی همیشگی‌اش بود. در شب تاسوعا، در آزادسازی زینبیه عباس بی‌بی بودن را به رخ دنیا کشید. شب قدر انتخاب کرد که شهید بشود. از کوثرش که بُرید، روز میلاد رحمت للعالمین، در فوران رحمت الهی غرق شد، به راه رضای محمود الهی رفت، به معراج رفت، شهید شد.

شادی روحش صلوات

خاطرات سیره شهدا محمودرضا بیضایی
نظر دهید »

شهیدان سجادیان

ارسال شده در 14ام دی, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در یادی از شهدا

یاد پدر و ۴ فرزندش ؛ شهیدان  سید حمزه سجادیان سید داوود سجادیان سید کاظم سجادیان سید ابوالقاسم سجادیان سید کریم سجادیان بخیر

مادر شهیدان می گفت ؛ پدر شهدا، کشاورز و باغبان بود؛ گندم، جو، سیب‌زمینی آلوچه و … می‌کاشت. من هم برای لحاف‌دوزی و … می‌رفتم تا زندگی بچرخد. حاج آقا خیلی به حساب و کتاب خمس و زکات حساس بود.  بعد از شهادتش جعبه‌ای از کاغذ‌های این محاسبات مانده بود.  حاج آقا از قبل ازدواج اهل نمازشب بود. گاهی فکر می‌کردم نکند بچه‌ها نماز یا روزه‌ای به گردنشان مانده باشد و با این حساب برایشان نمازقضا می‌خواندم. مادر می گفت ؛ هیچ انتظاری از کسی ندارم! مگر شهید داده‌ام که چیزی بخواهم؟ هیچ انتظاری ندارم. حتی توقع احترام بیشتر هم ندارم.”  بعد از شهادت 4 پسرم، یکی از مسئولین دفتر حضرت امام به حاج آقا گفت “شما 4 پسرت را داده‌ای، چه می‌خواهی به شما بدهیم؟” حاج آقا گفته بود “من طلبی از انقلاب ندارم…"می‌روم به رزمنده‌ها روحیه بدهم پدر آنقدر به اموال دیگران حساس بود که حتی به بچه‌ها می‌گفت به باغ و درخت‌های مردم نگاه نکنید، که مبادا هوس کنید آنها را بچینید.  بعد از شهادت برادرها هرچه به پدر گفتیم که جبهه نرود، قبول نکرد. گفتیم تو زانو درد داری، معده‌ات مشکل دارد، تازه 4 پسرت را هم از دست داه‌ای؛ می‌گفت “می‌روم به رزمنده‌ها روحیه بدهم.”

شادی روحشان صلوات​

سیره شهدا شهیدان سجادیان پدر شهید
نظر دهید »

حافظ قرآن

ارسال شده در 13ام دی, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در یادی از شهدا

 

یاد شهید عبدالصالح زارع بهنمیری بخیر

خیلی دوست داشت پسرش محمدحسین حافظ قرآن شود. حتی در دوران بارداری صوت جزءهای قرآنی را در خانه پخش می‌کرد تا فرزندمان با صدای قرآن انس بگیرد.  بعد از تولد محمدحسین هم، زمان‌هایی که خواب بود برایش نوای قرآن پخش می‌کرد. آن هم روزانه حدوداً یک ساعت و نه بیشتر. چراکه وقت بیداری‌ با شیطنت‌هایش هر دو ما را با خود همراه می‌کرد. پخش صوت قرآن، جزء برنامه‌های اصلی تربیتی محمدحسین بود. آقا صالح می‌گفت «اگر محمدحسین حافظ قرآنی شود، ما آن دنیا سربلند خواهیم بود.» می‌گفت «می‌دانم سخت است، ولی به اجر آن دنیایش می‌ارزد، پس برایش تلاش کن.» به من و محمدحسین خیلی علاقه داشت، اما همیشه می‌گفت «نمی‌خواهم به شما وابسته شوم!» محبتش بی‌نظیر بود، اما وابستگی نداشت. این حرفها مربوط به زمانی بود که اصلاً هیچ خبری از سوریه و شهادت و… نبود. انگار حواسش بود که با وجود شدت علاقه بینمان، این رابطه قلبی زمینگیرش نکند… دلش می‌خواست به راحتی دل بکند. محمدحسین 7 ماهه بود که آقا صالح رفت. با این‌حال به دوستانش که در سوریه بودند گفته بود «محمدحسین خیلی به من وابسته است.»

شادی روحش صلوات​

حافظ قرآن خاطرات شهدا سیره شهدا شهید عبد الصالح زارع بهمنمیری فرزند شهید
نظر دهید »

وقت ِ نماز

ارسال شده در 12ام دی, 1397 توسط یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ در یادی از شهدا

 

 

یاد سردار شهید حاج حسن مداحی بخیر؛ تعارف توی کارش نبود،وقتی توی منزلشان جلسه به درازا می کشید و وقت نماز می شد جلسه را قطع میکرد و می گفت:« بلند شوید نماز بخوانیم، ادامه جلسه باشد برای بعد.» وقتی نماز خوانده می شد خیلی خودمانی غذای ساده ای را می آورد تا دور هم چیزی بخوریم، بی اراده تسلیم سادگی و تصمیمش می شدیم و غذا می خوردیم،بعد جلسه ادامه پیدا می‌کرد. یک بار پنج نفر بیشتر توی جهاد نبودیم،دیر وقت بود،همه رفته بودند.آماده رفتن شدیم، پایمان را که توی محوطه جهاد گذاشتیم تریلی سیمان نظر حاج حسن را جلب کرد.پرسید:«بار این تریلی چرا خالی نشده؟» بچه ها گفتند:آخر وقت آمد،کارگر نبود خالی اش کند. همه می دانستیم اگر تریلی یک شب در آن جا بماند کرایه ی بیشتری می خواهد. نگاهی به ما انداخت و گفت:«خب، کارگر نیست ما که هستیم، باور کنید من می توانم به اندازه ی یک کارگر کار کنم.» بعد بدون اینکه منتظر نظری باشد به طرف تریلی حرکت کرد و دست به کار شد.

از کتاب چشم های بیدار

شادی روحش صلوات

خاطرات سردار شهید حاج حسن مداحی نماز اول وقت کتاب چشم های بیدار
نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 22
  • 23
  • 24
  • ...
  • 25
  • ...
  • 26
  • 27
  • 28
  • ...
  • 29
  • ...
  • 30
  • 31
  • 32
  • ...
  • 34
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

جستجو

موضوعات

  • همه
  • ادبیات عربی
  • به قلم خودم
  • تجزیه ترکیب آیه و حدیث
  • حدیث خونه
  • سؤالات شرعی
  • مفاتیح الجنان
  • پاراگراف طلایی
  • کتابخانه
  • یادی از شهدا

مطالب پربازدید

  • شهید احمد مشلب
  • معجزه ی شهیدِ عطریِ قطعه ی 26
  • حکم کسی که آب جو صفر درصد خورده چیست و چه نوع آب جو حلال است؟
  • تجزیه ترکیب سوره حمد
  • حکم نماز آیات برای کسی که زلزله را احساس نکرده است
  • دعا برای شادی روح پدر و مادر
  • جدا کردن ناخن مصنوعی قبل از غسل میت
  • زیارت عاشورا بخوان و از این شهید حاجت بگیر

آخرین نظرات

  • محمد جواد در چهل تکه ی دل
  • Mobina در معجزه ی شهیدِ عطریِ قطعه ی 26
  • یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ  
    • یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ
    در صلواتی که محال را ممکن می سازد
  • سرنوشت در چند توصیه برای آرامش روح اموات
  • یامهدی در صلواتی که محال را ممکن می سازد
  • یا زهرا در شهید احمد مشلب
  • سرنوشت در اعمال 28 صفر
  • سرنوشت در اعمال شب و روز اربعین
  • حمیده در هر کس میتونه برام نماز بخونه. اونور براش جبران میکنم
  • فاطمه تقی پور در تکلیف روزه در زمان ناتوانی در ادای نذر
  • بهجت در تجزیه ترکیب حکمت 2 نهج البلاغه
  • یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ  
    • یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ
    در معجزه ی شهیدِ عطریِ قطعه ی 26
  • یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ  
    • یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ
    در معجزه ی شهیدِ عطریِ قطعه ی 26
  • یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ  
    • یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ
    در معجزه ی شهیدِ عطریِ قطعه ی 26
  • سرنوشت در تربت امام حسین علیه السلام
  • سرنوشت در اعمال شب و روز اول محرم
  • سرنوشت در حدیثی که باید آن را با طلا نوشت
  • سرنوشت در اعمال تاسوعا و عاشورا
  • ریحانه در معجزه ی شهیدِ عطریِ قطعه ی 26
  • نادان و نادم در هر کس میتونه برام نماز بخونه. اونور براش جبران میکنم

کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان • تماس