#تولیدی_به_قلم_خودم
#عکس_نوشته_تولیدی
ای نور خدا در زمین!!
ای دیده ی خدا در بین بندگان!!
ای ولیُّ الناصح!!
ای صاحبی که نصیحت می کنید؛ ولی بعضی به جای پند گرفتن، ملال می گیرند.
ای ماء معینم سلام.
ای پدر هزار و چند ساله ام!!
راستی!!! امسال چند ساله می شوید؟؟؟
ای امام غریبم، با چشمان خود شاهد غربت شما بوده و هستم.
آن روزی که به دنیا گفتم ارباب بی سر و او خیال می کرد ارباب بی سر شمایید.
آن روزی که از شما برای بچه های آبادی گفتم، غربتتان را لمس کردم، روزی که هیچ کدام از بچه ها نمی دانستند شما هنوز زنده اید، نمی دانستند چند ساله اید.
روزی که نامه ی رامشاد 13ساله را خواندم و غم دنیا بر دلم تلمبار شد.
نامه را می خواندم و اشک می ریختم.
اشک غم به خاطر غربت شما و اشک شوق به خاطر قول مردانه ای که داشت به شما می داد.
می گفت با این که سن کمی دارم و نمی توانم یکی از 313 نفری باشم که برای شما جنگ می کنند و برای عدل و دادگری تلاش می کنند؛ ولی قول مردانه می دهم با انجام کارهای خوب، خواندن نماز و قرآن دل شما را شاد کنم.
می گفت آقا من تعجب کردم که شما حدود خیلی سال است که زنده اید و دعا می کرد که زمان ظهور شما زنده باشد.
داریم به روز تولدتان نزدیک می شویم و من امیدوارم رامشاد، سر قول و قرار خود مانده باشد.
روز تولد نزدیک است، همه مشغول آذین بستن هستند؛ ولی اگر تمام دنیا را برای آمدن شما آذین ببندند کفایت نمی کند.
دل ها بایل آذین بسته شود.
باید از این سر دل تا آن سر دل، ریسه کشید، ریسه ای از مهر، ریسه ای از وفا، ریسه ای از ایمان واقعی و… آنقدر ریسه بست که دنیا نورانی شود از این همه خوبی.
آن وقت است که جشن تولد، واقعی می شود.
و همه در این جشن حضور دارند، فقیر، ثروتمند، همه و همه حضور دارند.
و من دوست دارم دلی پاک و نورانی به ماء معینم هدیه بدهم.
و او هم صلوات بر محمد(ص) و آل محمد(ص) بفرستد و ظهور هر چه زودترش را از خدا بخواهد

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-02-10] [ 01:30:00 ب.ظ ]