#تولیدی_به_قلم_خود
یک هفته ای می شد که همسایه ی دیوار به دیوارشان رفته بود، کبری خانم را می گویم.
سال هاست که در این محله زندگی می کنند، محله ای است فقیر نشین، فقط آن ها که از لحاظ مالی ضعیف هستند در این محله زندگی می کنند و وقتی دست و پایشان را دیدند از آن جا می روند.
همسایه ی دیوار به دیوار هم، دست و پایش را دید و از آن جا رفت.
یک هفته، انتظار همسایه جدید را کشیده بود. بالاخره انتظارش پایان یافت و همسایه ی جدید از راه رسید، هم خوشحال بود هم ناراحت.
خوشحال؛ چون همسایه جدید را می دید و ناراحت؛ چون می دانست حتما مشکلی برایشان پیش آمد کرده که به این محله آمده اند.
ماشین حمل اثاث نزدیک تر آمد و او همین طور خیره نگاه می کرد که چه کسانی از ماشین پیاده می شوند.
مادر و دختری را دید که سر و وضعشان عالی به نظر می رسید ولی ناراحتی از سر و کولشان می بارید، پدر خانواده هم همین طور.
با خودش فکر می کرد این ها که ظاهرا پول دار هستند، چطور به این محله آمده اند.
کبری خانم سریع به داخل خانه رفت تا نوشیدنی سردی برای همسایه بیاورد و هر چه زودتر طرح دوستی را بریزد, نوشیدنی را برد ولی نتوانست زیاد ارتباط بگیرد و ناراحت به خانه برگشت.
تقریبا یک هفته مانده به عید، روزی که کبری خانم داشت برای خرید به بازار آماده می شد، صدا هایی داخل کوچه شنید و زود خود را به بیرون خانه رسانید و دید که خانم همسایه حالش بد شده، دارند او را به بیمارستان می رسانند، دختر همسایه دست تنها بود، خودش را به او رسانید و همراهشان به بیمارستان رفت.
مدتی که در بیمارستان بودند، کبری خانم تنهایشان نگذاشت و هر کار از دستش بر می آمد انجام داد.
بعد از آن ماجرا بود که طرح دوستی ریخته شد و بالاخره سر درد دل همسایه ی جدید باز شد، زنی 48 ساله که یک دختر بیشتر نداشت، از شوهرش گفت که سال ها پیش با هزار قرض و قوله و با ارثیه ای که به آن ها رسیده بود کارخانه تولیدی کفشی به راه انداخته و حالا به این روز افتاده بودند، می گفت وضعمان خوب بود، برو و بیایی داشتیم، دلمان خوش بود، می گفت اوایل کمی فروش بود؛ ولی بعد کم تر شد و کارخانه فقط ضرر شد، کسی کفش های ایرانی نمی خرید.
آن چیزی که خیلی اذیتش می کرد این بود که خودش و دخترش هم به خاطر چشم هم چشمی کفش و لباس مارک دار استفاده می کردند از ورشکستگی گفت و این که در آخر مجبور شده اند به این محله بیایند تا بسا کفش های تولیدی به فروش برسد و وضع شان سر و سامان بگیرد.
کبری خانم ناراحت بود و با خود می گفت وقتی زن و بچه ی کسی از او حمایت نکنند چه انتظاری از بقیه است و دعا تنها کاری بود که از دستش بر می آمد, دوستی آن ها ادامه پیدا کرد و صمیمی تر شدند.
روز عید بود که وقتی کبری خانم از تلویزیون شنید که رهبری، امسال را سال حمایت از کالای ایرانی نامیده اند، خیلی خوشحال شد و با خود فکر کرد که چقدر این آقا با تدبیر است و چه ارادت خاصی نسبت به او دارد.
چادر سر کرد و سریع به خانه همسایه رفت و این خبر خوب را به آن ها داد و به آن ها گفت که مردم رهبری را دوست دارند حتما به حرف او گوش می دهند و جنس ایرانی حمایت می کنند و کفش های شما هم به فروش می رسد.
همسایه جدید همراه دخترش دارد شیرینی به دست می آید. خوشحالی از نگاهشان می بارد.
و می گویند همه را مدیون رهبری هستیم..
#حمایت_از_کالای_ایرانی
#عکس_تولیدی

1523699135k_pic_bfb7eae9-f734-4678-b5ed-22b7278b991a.jpg

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[جمعه 1397-01-24] [ 11:19:00 ق.ظ ]