پاک و منزه اهل پرواز
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


خرداد 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  





جستجو





  مسلم آمد سمت ِ کوفه   ...

بسم الله

مسلم آمد سمت ِ کوفه با دلی پُر ز ِ رَجا

مسلم آمد تا بگیرد، بیعت از اشقی ترین ِ اشقیا

مسلم آمد تا عیار ِ کوفیان، معلوم کند

کوفیان ِ بی مروّت، کوفیان ِ بی حیا

او بُوَد دریای ِ غیرت، او بُوَد مست ِ وفا

او بُوَد روح ِ شجاعت، او بُوَدمست ِ شهید ِ کربلا

او بُوَد مست ِ شهادت، او بُوَد اول شهید ِ کاروان ِ نینوا

کوفیان اما…غرق ِ در مرداب ِ بد عهدی شدند

کوفیان اما.. شدند مست ِ جفا، مست ِ جفا

مسلم آمد سمت ِ کوفه تا پذیرایی شود

با کمی مهر و محبت، با کمی عهد و وفا

کوفیان اما…نشان دادن خودی از خود

با بسی خدعه و نیرنگ، بسی جور و جفا

لبش عطشان، تنش غلتان میان ِ کوچه ها بردند

سرش اما….رو به سوی ِ کاروان ِ نینوا

غریبانه صدا زد: ای حسین ِ غریبم

قسم به مادرت زهرا(س)، نیا به کوفه، کوفه نیا

پ.ن1: تقدیم به حضرت مسلم (علیه السلام)

پ.ن2: اگه کم و کسر داره به بزرگواری خودتون ببخشید

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-03-27] [ 08:39:00 ب.ظ ]





  ستاره ی سهیل   ...

 ستاره ی سهیل

از قبرستان برگشت، با کلی ناراحتی آمد کنارم نشست، از او پرسیدم چه شده??گفت امروز کسی مرا ستاره ی سهیل نامیده، گفتم: خب ستاره ی سهیل که خوب است چه اشکال دارد؟؟ گفت: اگر داستان آن را بدانی هیچ وقت دوست نداری ستاره ی سهیل باشی. گفتم خب داستانش را بگو.

گفت امروز کسی برایم تعریف کرده،  سهیل و دوستش هر کدام هفت تا پسر داشته اند، خشکسالی می شود، بعد از مدتی، هیچ غذایی ندارند که بخورند، آنها قرار میگذارند که هر شب یکی از بچه ها کشته شود و نصف نصف شود، نصفش را سهیل و بچه ها بخورند، نصف دیگر هم مال ِ دوست ِ سهیل و بچه هایش باشد.

شب ِ اول، سهیل یکی از بچه های خودش را میکًشد، نصفش را بر می دارد و نصف دیگرش را به دوستش می دهد. شب ِ دوم، نوبت ِ دوست ِ سهیل بوده که یکی از بچه ها را بکشد؛ ولی او این کار را انجام نمی دهد و همان گوشت ِ بچه ی سهیل، از شب ِ قبل را به او می دهد.

همین طور جریان ادامه پیدا می کند تا این که دیگر سهیل بی پسر می شود و همه ی ماجرا را می فهمد. از آن به بعد سهیل کمتر در آسمان پیدایش می شود او غصه دار است از خیانت ِ دوستش، از خیانتی که خودش به بچه هایش کرد.

دلم برای سهیل میسوزد، همه ی زندگی اش را از دست داد. پسرهایش، دوستش، او خودش را هم از دست داد و تا ابد غصه دار است..

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 11:24:00 ق.ظ ]





  ماه ِ خدا‌، یادم تو را فراموش نمی شود..   ...

 

دوست دارم در هوایت ماندگاری را هنوز

دوست دارم در هوایت پر گشودن را هنوز

ای هوایت پُر ز ِ رحمت، پُر ز ِ لطف

ای هوایت پُر ز ِ نور و پُر ز ِ نور و پُر ز ِ نور

دوست دارم در کنارت تشنگی؛ اما پُر از دلدلدگی

دوست دارم در کنارت گشنگی؛ اما پُر از عشق پیشگی

ای هوایت مرحم ِ زخم ِ وجودم

ای هوایت داد ِ بی داد ِ دل ِ من

ای هوایت خالی از شیطان ِ نفسم

ای هوایت پُر ز ِ عطر ِ بندگی

ای هوایت پُر ز ِ حال ِ عاشقی

ای هوایت پُر ز ِ روح ِ انتظار

من هنوز هم، دوست دارم در هوایت، پَر کشیدن

من هوایت، کُنج ِ قلبم، محبوس می دارم

تا مبادا…. تا مبادا…

روح ِ من از عاشقی هایت

جان ِ من از بندگی هایت

تا مبادا…

یادم از یادت فراموشم شود

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[جمعه 1397-03-25] [ 10:28:00 ب.ظ ]





  نماز مغرب و عشاء   ...

همیشه نماز مغرب و عشایش را بلند بلند میخواند، آن روز هم طبق معمول داشت بلند میخواند که صدای باز شدن ِ در ِ هال آمد. صدا را شنید و میدانست حتما کسی آمده، رکعت آخر ِ نماز بود و این بار شروع کرد به زیبا و با صوت خواندن، میخواست بیشتر جلب توجه کند.

 سجده ی آخر ِ نماز بود که انگار چیزی مثل پُتک به سرش کوبیده شد، یادش به دعای ابوحمزه افتاد: ولا تجعل شیئا مما أتقرب ریاء، ریاء، ریاء… در همان سجده بود که اشک از چشمانش سرازیر شد، استغفار کرد و نماز را به پایان رسانید.

بعد از نماز بود که با خدای خودش شروع کرد به حرف زدن. گفت: خدایا من یک عمر نماز خواندم برای خودت، دیدی شیطان چطور گولم زد و این بار برای خودنمایی جلوی دیگری نماز خواندم، مرا ببخش. خدایا من میخواستم با نمازم به تو نزدیک شوم؛ ولی آن را وسیله ای برای خودنمایی و ریا قرار دادم. خدایا ممنونم که دعای ِ چند شب ِ قبلم را اجابت کردی و مرا متوجه اشتباهم کردی.

“وَ لا تَجْعَلْ شَیْئا مِمَّا أَتَقَرَّبُ بِهِ فِی آنَاءِ اللَّیْلِ وَ أَطْرَافِ النَّهَارِ رِیَاءً وَ لا سُمْعَةً وَ لا أَشَرا وَ لا بَطَرا”

و چیزی از آنچه که به وسیله آن به تو تقرّب می جویم را در همه اوقات شب و روز وسیله ریا و شهرت خواهی و هوس رانی و طغیانگری قرار مده

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-03-24] [ 08:56:00 ق.ظ ]





  فتبارک الله احسن الخالقین   ...

آخرین روزهای ماه مبارک است و من هنوز در خود به دنبال ِ خود می گردم.

این روزها دلم میخواهد تازه متولد شدنم را با چشمان ِخود ببینم.

متولد شدن ِ قلبم، با غرق ِ در مهربانی شدن، با غرق ِ در ذکر ِخدا، با غرق ِ در خلوص ِ نیت.

متولد شدن ِ فکر و اندیشه ام، با در مکتب ِاهل بیت(علیهم السلام) نشستن.

متولد شدن ِ دست ها و پاهایم، با به کار گرفتن آن ها در راه خدا.

متولد شدن ِ زبانم، با ذکر ِ خدا گفتن و از نقل و نبات ها پرهیز کردن، از غیبت، از تهمت، از دروغ..

متولد شدن چشم هایم، با زُل زدن به آیه های ِ نور، با اشک ریختن در روضه ی شهید ِ اشک، با بستن ِآن در جای پر گناه.

دوست داشتم خدا دوباره بگوید “فتبارک الله احسن الخالقین

دوست داشتم با ملائک طرح دوستی میریختم، آنقدر صمیمی میشدیم که وقت ِ رفتن، قدرت ِ دل کندن از من را نداشته باشند، آن قدر برای دوری از من گریه میکردند که آسمان در برابر باران ِ اشک ِ فرشتگان کم می آورد و برای رفتن به آسمان برای خدا ناز میکردند.

دلم میخواست در این روزهای پایانی آن قدر پاک ِ پاک می شدم، خالص ِ خالص تا دوباره نوای این آیه در گوش ِ دلم نواخته می شد. آیه ی فتبارک الله احسن الخالقین.

دلتنگ هستم، دلتنگ ِ نزول ِ این آیه برای تولد ِ دوباره ام. و این لبخند است که با تکرار ِ نزول این آیه بر روی لب های رسول ِ مهربانی ها می نشیند.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-03-21] [ 11:27:00 ب.ظ ]





  میخواست آبِ خُنک به او بدهد   ...

صندلی جلو نشسته بود، می خواست از کلمن برای خودش آب بریزد و بخورد، شیر کلمن را تا ته چرخاند ولی آب نبود. یکی از عقب گفت: من هم آب میخواهم و دستش را همان موقع دراز کرد. آب ِ کلمن تمام شده بود، آب روی ِ یخ های درون ِ کلمن ریخت. هنوز دست ِ عقبی دراز بود و منتظر، یواش یواش داشت غرولند میکرد که گفتم آب بده و نداد، انگار اصلا مرا ندیده. به او گفت کمی صبوری کن، فعلا دستت را پایین بیاور، تا آب سرد شود، الان آب گرم است، تازه روی یخ ها ریخته ام، هنوز سرد نشده.

ما آدم ها هم در مقابل خدا همین طور هستیم و در به دست آوردن خواسته هایمان عجله می کنیم . و خدا به ما می گوید صبر کن تا آماده اش کنم، می خواهم بهتر از آن چه خواسته ای به تو بدهم، آن قدر خودت را اذیت نکن، پریشانی نکن، فقط دعا کن و تلاش. اگر خواسته اش کمی دیرتر برآورده شد، زمین و زمان را به هم می دوزد و می گوید: خدا دیگر مرا دوست ندارد، خدا مرا نمی بیند، اگر مرا دوست داشت همین حالا خواسته ام را برآورده می کرد. و از این دست گلایه ها… در صورتی که خدا جز خیر برایمان نمیخواهد و اگر کمی دیرتر می دهد، حکمت دارد.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[شنبه 1397-03-19] [ 02:38:00 ب.ظ ]





  الغوث الغوث   ...

 

به صدای ناله حساس شده ام, حتی اگر از ته‌ ِچاه ِ هزار و دویست و پنج متری هم باشد، احساسش میکنم، انگار کسی از جایی دور، دم ِ گوشم ناله می کند.

و امشب، صدای ناله ها بیشتر شده است، در گوشه گوشه ی جهان صدای ناله می آید. ناله ی الغوث الغوث تمام شب، در گوشم غوغا به پا کرده است.

خدایا خَلّصنا مِن النار

خَلّص مهدی صاحب الزمان(عج) مِن الغیبت

گوشم دارد با این غوغای ناله، به آرامش عجیبی می رسد. به امید رهایی… به امید فرج..

پ.ن۱: این حساسیت را مدیون ناله ی مادر هستم.

پ.ن۲: یا صاحب الزمان مدد برای همه ی مریض ها

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-03-17] [ 11:33:00 ب.ظ ]





  خواری   ...

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 02:07:00 ق.ظ ]





  خواب ِخورشید   ...

دیشب خواب ِ خورشید را دیدم. دیدم که خورشید از آسمان پایین آمده، داشت با من حرف میزد، او با من و من با او. گفتم چرا از آسمان افتاده ای??  گفت از پا افتاده ام، دیگر توان طلوع ندارم. گفتم چه شده?? گفت این شبها، شب های غریبی است. شب هایی که به درازای ِ فاصله ی زمین و آسمان، طولانی می شود و به اندازه ی وسعت هر دو جهان، خیر و برکت دارد. شب هایی که ماه نور افشانی می کند و اصلا پاهایش برای تابندگی کوتاه که نمی آید، هیچ، بلند تر هم می شود. گفتم این طور که می گویی شب های خوبی است، پس چرا از پا می افتی??? گفت آخر در یکی از همین شب ها، مولای ِاهل زمین و آسمان فرقش شکافته میشود و جهانی یتیم می شود. در یکی از همین شب هاست که آسمان، خورشید دیگری برای خود انتخاب میکند، که من در نور افشانی به گرد پایش هم نمیرسم و به رسم ِعشق و احترام ِ مولایم، دیگر طلوع نمیکنم و به زمین آمده ام تا در کنار حسنین(علیه السلام) برایش سوگواری کنم.       

خورشید داشت اشک ریزان با من حرف میزد و من بغض کرده و داشتم گوش می دادم اما وقتی که اسمی از مولای ِ خوبی ها آمد، دلم لرزید و بغضم ترکید. او گریه می کرد و من هم. دست بر سرش کشیدم، دستم از گرمایش نسوخت، چون تمام تنش یخ زده بود از غصه ی مولا. گفت یتیم می شوم، او نه تنها پدر یتیمان ِ کوفه، پدر ِ من هم بود. گفت من هر چه گرما داشتم از وجود با عظمت ِ اوست. دستش را گرفتم بلندش کردم گفتم بیا برویم حسنین دارند به تنهایی برای عزای پدر آماده می شوند. او بلند شد و من دیدم کمرش خمیده، داشتیم میرفتیم که از خواب بیدار شدم، فوری سمت ِ حیاط ِ خانه رفتم، خورشید را ندیدم و با خود گفتم حق داشت دیشب، شب ِ ضربت ِ مولا بوده.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 01:26:00 ق.ظ ]





  خدایا کمی ستّاری کن   ...

عَصَیْنَاکَ وَ نَحْنُ نَرْجُو أَنْ تَسْتُرَ عَلَیْنَا

“خدایا! عصیان کردم، حرف گوش نکردم، واما امید دارم که بپوشانی بر من، سر به هوایی ام را..

خدای من!!! نوری بودم پُر از آرامش؛ چون از تو بودم. بزرگتر شدم، خواستم خودی نشان دهم، مغرور و سر به هوا شدم، حال به جایی رسیده ام که پُر شده ام از تاریکی و آشفتگی. جز تو کسی از حال ِ آشفته و دل ِ تاریکم خبر ندارد.

ای ستّار!!! تاریکی ام را با نورت بپوشان؛ چون کسی جز تو قدرت ِ پوشاندن ِ آن ها را ندارد. حرف گوش نکرده ام، تاریکم؛ ولی میدانم از مادر به من مهربان تر هستی، می پوشانی بر من و پر نورم می کنی، مثل ِ سابق، مثل ِ زمان ِ تولد. این همه امید را جز از خدای رحمان، از که میتوانم داشته باشم؟؟

کمی مرا در آغوش بگیر.. کمی ستّاری کن.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[شنبه 1397-03-12] [ 10:33:00 ب.ظ ]





  مال ِ خدا باش   ...

 

یادم آمد آن جمله ی زیبا که روح و روانم را جانی تازه بخشید

مال ِ خدا باش

مال ِ او بودن روح را صاحب ِ آرامش می کند.​

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-03-10] [ 01:01:00 ب.ظ ]





  حس ِ گمشده   ...

بسم الله
برق ِنگاهش حس ِ گمشده ای داشت، بغض، تیغ بُرنده ای شده و به جان گلویم افتاده بود، نه قدرت ِ حرف زدن داشتم و نه می توانستم از این بغض ِ مقدس رها شوم.
تمام وجودم چشم شده بود و به مادر نگاه می کردم.
تمام توانم را جمع کردم و گفتم “مادر بخواب"، کاری کرد که جگرم مثل حسن(ع)، پاره پاره شد.
دستم را گرفت و به زیر پهلویش کشید، گفت جانم را گرفته، چطور بخوابم؟؟
همه جا را گشتیم، به دنبال آن حس گمشده، هنوز پیدایش نکرده ایم؛ اما نه، هنوز جایی هست که آنجا به دنبال ِ گمشده نگشته ایم، داریم نزدیک می شویم به تولد حسن(ع)، فکر کنم در کوچه ی بنی هاشم، آن جا پیش پای ِ او و مادر پهلو شکسته اش بتوانیم پیدایش کنیم..
 سلامتی ِ مادر، آن حس گمشده است و من برای پیدا کردن ِ آن، خاک ِ کف ِ پای ِ آن ها را می بوسم.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-03-08] [ 02:23:00 ق.ظ ]





  چتر ِگناه   ...

 

بسم الله العزیز

دلم کمی عاقبت به خیری می خواهد.

به حال آسمان و ستاره ها و خورشید و..غبطه می خورم.

غبطه می خورم؛ چرا که در مسیر عاقبت به خیری هستند.

ستاره ها چشمک زنان خیر افشانی می کنند،

آسمان دارد بر سر ابر های عاقبت به خیرش دست ِ نوازش می کشد،

خورشید دائما با گرمای عاقبت به خیرش اهل زمین را گرم می کند.

خدای خوبم!!!” ای منشأ عاقبت به خیری!! خودت گفتی من اشرف مخلوقات هستم.

پس بر محمد(ص)، بر علی(ع) و فاطمه(س)، بر سبطین اهل جنّت بر آل محمّد(ص) هزاران هزار صلوات بفرست و باران ِ رحمتی از ابرهای ِ عاقبت به خیر ِ آسمان بر من ببار.

رحمت ببار، قول می دهم چتر ِگناهم را ببندم.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-03-06] [ 08:42:00 ق.ظ ]





  اولین روزه ی من   ...


#اولین_روزه_من
#به_قلم_خودم
بسم الله
می خواهم از اولین روزهایی که روزه می گرفتم برایتان بگویم، یادش به خیر، برایتان این خاطره را تعریف می کنم اما باید قول بدهید زیاد نخندید. 😥
جانم برای شما بگوید، روزهای اول که روزه می گرفتم، نه تنها سعی نکردم قایمکی چیزی بخورم، هیچ.. بلکه تمام تلاش خودم را هم می کردم که نکند روزه را اشتباهی بگیرم، نکند یادم نباشد و چیزی بخورم.
زمان ما مثل الان نبود که همه ی احکام جلوی دستمان باشد و از همان کلاس های ابتدایی، طلبه در مدرسه حاضر باشد و از خدا بخواهد که هر کس سوالی دارد از او بپرسد و جانش را برای دوستی با بچه ها بدهد، کسی را هم نداشتیم برایمان توضیح دهد، من هم که چیزی بلد نبودم، با عقل ناقص خودم فکر می کردم آب دهانم را نباید بخورم :’( :’( :’( :’(
چشم هیچ کس روز بد نبیند از صبح علی الطلوع که می رفتم مدرسه، کلاس آن وقت ها فکر کنم 45 دقیقه ای بود، آب دهانم را قورت نمی دادم، بلایی بر سرم می آمد که آن سرش ناپیدا.. از اول که وارد کلاس می شدم آب دهانم را می ریختم سطل زباله بعد روی نیمکت سر جایم می نشستم.
حتی دیگر نمی توانستم حرف بزنم، فقط زمانی میتوانستم، که تازه از آب دهانم خلاص شده بودم.
آن وقت ها کمتر خانواده ای دستمال کاغذی استفاده می کردند و شما حتما می دانید که چه حسابی از معلم هایمان می بردیم( حتی جرأت نفس کشیدن را هم نداشتیم) و من نمی توانستم زود به زود آب دهانم را بریزم.
هر چند دقیقه ای یک بار، وقتی که دیگر نمیتوانستم حرف بزنم، انگشتم را با ترس بالا می آوردم، اجازه می گرفتم و سمت سطل زباله می رفتم.
این کار ادامه پیدا کرد تا این که یادم نمی آید کدام خیر دیده ای مرا هوشیار کرد و این خبر خوشحال کننده را داد که با قورت دادن آب دهان روزه باطل نمی شود.
و حالا من هر سال با شروع ماه رمضان آن روزها برایم یادآوری می شود و کلی می خندم.
به یاد آن روزها می افتم و از خدا می خواهم که خدایا آن روزها، من کودکی بیش نبودم، بدون منطق برای حلقه به گوش بودنت، برای این که پیشت عزیز شوم از صبح علی الطلوع تا شب حتی آب دهانم را قورت نمیدادم..به حق آن روزها، که تمام وجودم برای تو کودکانه می دوید، مرا در روزه دار واقعی بودن،
روزه بودن ِ دلم از هوا و هوس ها
روزه بودن ِ زبانم از غیبت، تهمت، و….
روزه بودن ِ گوش هایم از شنیدن چیزهایی که برایم که سودی ندارد هیچ، ضرر هم دارد
روزه بودن ِچشم هایم..
یارییےےییییییییییییی فرما

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[شنبه 1397-03-05] [ 06:10:00 ب.ظ ]





  بوس ستاره ای   ...

بسم الله نور
جشن ستاره ها در حریم آسمان

ماه رمضان است و شب.
سر و صدایی از آسمان می شنوم، سرم را بالا می گیرم و به آسمان خیره می شوم تا بسا منبع صدا را پیدا کنم.
چه خبر شده است؟؟
آسمان همه ی ستارگان، ریز و درشت، کهکشان ها، شهاب ها، همه و همه را برای افطاری به حریم خود دعوت کرده است و همه مشتاقانه این دعوت را لبیک گفته اند.
بعضی ها در راه اند، کهکشان ها هم دارند خرامان خرامان می آیند.
و اما آن ها که زودتر رسیده اند، هر کدام دارند با دوستان خود، خوش و بش می کنند و سر در گوش هم، دارند پچ پچ می کنند.
یکی سر در گوش بغلی، به او آهسته می گوید” حتما خبر مهمی در راه است، آخر آسمان کمتر پیش می آید کسی را به حریم خود راه دهد”
ستاره ی خوش سیمایی آن طرف تر، از خوشحالی سر از پا نمی شناسد، دوست خود را بغل کرده و به او می گوید” خدای من!! یادت می آید کجا با هم آشنا شدیم? کمی پایین تر، بالای سر خانه ی کعبه، آن جا پدر یتیمان، مولایِ اهلِ زمین و آسمان متولد شد.
و آن دو خوشحال، همدیگر را بوس ستاره ای می کنند.
ستاره ای آن جا سر در گریبان، زانوی غم بغل گرفته است، آخر او دوستش را پیدا نمی کند، همین طور که چشم چشم می کند که مگر او را ببیند، دستانی از پشت، چشمانش را می بندد
و او از دستان طلایی اش متوجه می شود که دوستش را پیدا کرده است، او را در آغوش می گیرد، یک دل سیر با هم حرف می زنند و خاطرات جشن ِ قبلی را مرور می کنند که چه شبی بود، شبِِ تولدِ سیده ی زنان عالم، مادرِ حسنین.
به به چه سر و صدای پُر آرامشی، ستارگان ِ ریش سفید، نورانی تر از همه، دارند شب ِتولد ِ پیامبر ِ نور را مرور می کنند.
بعضی از ستارگان انگار که سوگلی آسمان اند و از همه چیز خبر دارند ؛ چرا که سر از پا نمی شناسند، نه این که نزدیک باشد بال دربیاورند نه، بلکه بال ها را از قبل درآورده اند.
آسمان که دیگر هیچ، قند در دلش آب می کنند.
همه منتظر اند، الان دیگر فارغ از دوستان، افطاری و خوش گذرانی کنجکاو اند که چه خبری در راه است.
ناگهان آسمان گوشه ای از زمین را با انگشت نشان می دهد و همه ی ستارگان، با چشمان ِ درشتشان به آن جا خیره می شوند و منتظر اند که ناگهان، نوری خیره کننده زمین را فرا می گیرد. 
آن نور کسی نیست جز حسن ِمجتبای ِ علی(ع)….
علی(ع) پدر شده است.
دُردانه ی پیامبر(ص)، مادر شده است.
چهل چراغ ِ ماه ِ رمضان آمده.
کریم ِ اهل ِ بیت آمده.
او را کریم می گویند؛ چرا که بخشنده ترین است و بعد ها حتی صحن و سرا و ضریحش را هم می بخشد، به کی?? نمی دانم.
ولی می دانم که کس دیگری در راه است، می دانم که او می آید و….

اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب الزمان

ِ​

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-03-03] [ 12:20:00 ق.ظ ]





  جانشین خدا   ...

 

#به_قلم_خودم

#همنوا_با_ابوحمزه #فراز_دوم

بسم الله کریم

الحَمد ُ لله الذی اسئله فیعطینی و ان کنت بخیلا حین یستقرضنی.

و من همه ی تو را می خواستم، دادی، بی منّت .

و تو کمی از مرا خواستی، دست ِ دلم لرزید. کمی هم، حتی ذره ای، از تعلقاتم کوتاه نیامدم.

چه تناقضی با هم داریم آن همه احسان کجا!! این همه بُخل کجا!!

خدایا کمی از کَرَمَت را به من قرض بده تا به جای تو کمی قرض دهم، تا به جای تو کمی صدقه دهم، تا به جای تو کمی مهربانی کنم.

آخر خودت گفتی من جانشین ات هستم در زمین.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-02-30] [ 06:23:00 ب.ظ ]





  زمین لرزید   ...

#به_قلم_خودم
#همنوا_با_ابوحمزه
#فراز_اول
سر ظهر است و بین دو نماز، کتاب مفاتیح را باز می کنم، دعای آقای ابوحمزه را پیدا می کنم و شروع می کنم به خواندن..
بسم الله الرحمن الرحیم
الهی لا تؤدّبنی بعقوبتک
خدایا ادب مکن مرا به عقوبتت.
همین که گفتم عقوبتت، زمین لرزید.
ترسیدم، قلبم لرزید.
برگشتم دوباره خواندم
الهی!! الهی !!الهی!! ادب مکن مرا به عقاب خودت و اشک ریختم..
الهی به حالِ منِ بیچاره رحمی..
حالِ من، مثل بچه ای می ماند که با بدو بدو کردن و شیطنت خودش را در جوی آب پر از لجن انداخته است و بدنش پر از زخم های ریز و در شت شده است و حالا باید خودش را به مادر برساند و اگر مادر تنبیهش کند رمقی برایش نمی ماند.
خدای خوبم!!! من با نافرمانی ات و حلقه به گوشِ شیطان بودن، خودم را در منجلاب گناه انداخته ام، روحم زخمی است، ذلیلم و توانِ تنبیه را ندارم، به مهربانی ات محتاجم، دستِ نوازشت را می خواهم.
الهیییییییییییی..
لا تؤدبنی بعقوبتک.
تؤدبنی به مکتبِ مادر پهلو شکسته.
تؤدبنی به مکتبِ گنجینه ی وفاداری.
تؤدبنی به مکتبِ سپهدار ِ شهید اشک.
تؤدبنی به مکتبِ عشق 
دستم را روی دلِ زمین می گذارم، انگار دلش دیگر نمی لرزد, آرام گرفته است..
الهی العفو..

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[شنبه 1397-02-29] [ 11:02:00 ق.ظ ]





  شرمنده ی حسین(ع) شد   ...

#به_قلم_خود
پرسید خوبی؟؟؟
گفت نه خوب نیستم..
گفت مگر نشنیده ای که مریضی خروار خروار می آید و مثقال مثقال می رود..
گفت آخر من مریض نیستم من درد بی درمان گرفته ام
و او گفت: حسین(ع) درمانِ دردِ بی درمان است ☺
سکوت کرد، انگار شرمنده ی حسین (ع) شد.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[جمعه 1397-02-28] [ 06:10:00 ب.ظ ]





  دلتنگی   ...

 

هر جا خواستی سفر کنی، دلتنگی را با خودت ببر.

در کنج آلاچیق.. در حرم عشق.. در یکی از گوشه های شش گوشه… در زیر درخت انتظار.

هر جا رفتی او را ببر. آخر دلتنگی یعنی کن فیکون،‌ دلتنگی گاهی باعث گشادی دل می شود.

گاهی او کن فیکون می کند.

دلتنگ که می شوی برای رهایی از آن، به حبل المتین متوسل می شوی و او برایت کن فیکون می کند، کاری می کند کارستان.

و او خوب گوش می کند ببیند دلِ تنگت چه می خواهد.

و فقط کافی است او به حرف های دلت گوش دهد، آن دل به وسعت دنیا گشاد می شود..

دلتنگی یعنی عشق. دلتنگی باید باشد؛ چرا که آدم اگر از عشق خالی شود، از دنیا خالی می شود… و دنیا هم از او.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 05:31:00 ق.ظ ]





  در تیررس نگاه او   ...

وقت هایی که خیلی خوش به حالم می شود، گله می برم پیش او که چرا این همه خوشم؟؟ که چرا نگاهم نمی کند؟؟؟
فکر می کنم بار آخر گله ام کارساز بوده، چون از آن به بعد در تیررس نگاهش هستم.
دارد مخصوص نگاهم می کند.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-02-27] [ 10:56:00 ق.ظ ]





1 3 4

  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
 
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی