پاک و منزه اهل پرواز
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


مرداد 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    





جستجو





  صبوری   ...

از وقتی که به هوش آمده بود، مثل دیوانه ها این طرف و آن طرف میرفت، اصلا چیزی از تصادف یادش نمی آمد، کتفش درد ِ شدیدی داشت؛ ولی نگران بود و می خواست ببیند بقیه در چه وضعیتی هستند. 

وحشت زده بالای سر ِ همه ی اهل ِ کاروان آمد، مسئول ِ کاروان بود، کاروانی که می رفت سمت ِ مشهد الرضا. یکی مُرده بود، یکی پایش را در دستش گرفته و آه و ناله میکرد، یکی میگفت دستم دستم، دستم نیست، یکی بی هوش.

بالای ِ سر ِ زینب دوست ِ صمیمی اش که رسید، چشم هایش باز بود و از زیر ِ چادر معلوم نبود که حالش خوب است یا نه، چادر را کمی عقب زد، چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد، باورش نمی شد، نفس در سینه اش حبس شده بود، به یکباره شروع کرد به جیغ کشیدن و یا زهرا یا زهرا گفتن. یکی از دستانش قطع شده بود، همین طور بی قراری می کرد که زینب او را به آرامش دعوت کرد و گفت: “لیلا آروم باش، چیزی نشده”

خدای من!!! این شجاعت و صبوری را از کجا آورده بود؟؟ گمان میکنم او صبوری اش را از بانویی الگو گرفته باشد، بانویی که بعد از آن همه مصیبت، می گفت: من غیر از زیبایی چیزی ندیدم.

زینب از زینب (س) الگو می گیرد..

پ.ن: امروز او را بین ِ صفوف ِ نماز ِ جمعه دیدم، چقدر صبورانه داشت، صفوف را مرتب می کرد.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-05-08] [ 03:48:00 ب.ظ ]





  میخواست آبِ خُنک به او بدهد   ...

صندلی جلو نشسته بود، می خواست از کلمن برای خودش آب بریزد و بخورد، شیر کلمن را تا ته چرخاند ولی آب نبود. یکی از عقب گفت: من هم آب میخواهم و دستش را همان موقع دراز کرد. آب ِ کلمن تمام شده بود، آب روی ِ یخ های درون ِ کلمن ریخت. هنوز دست ِ عقبی دراز بود و منتظر، یواش یواش داشت غرولند میکرد که گفتم آب بده و نداد، انگار اصلا مرا ندیده. به او گفت کمی صبوری کن، فعلا دستت را پایین بیاور، تا آب سرد شود، الان آب گرم است، تازه روی یخ ها ریخته ام، هنوز سرد نشده.

ما آدم ها هم در مقابل خدا همین طور هستیم و در به دست آوردن خواسته هایمان عجله می کنیم . و خدا به ما می گوید صبر کن تا آماده اش کنم، می خواهم بهتر از آن چه خواسته ای به تو بدهم، آن قدر خودت را اذیت نکن، پریشانی نکن، فقط دعا کن و تلاش. اگر خواسته اش کمی دیرتر برآورده شد، زمین و زمان را به هم می دوزد و می گوید: خدا دیگر مرا دوست ندارد، خدا مرا نمی بیند، اگر مرا دوست داشت همین حالا خواسته ام را برآورده می کرد. و از این دست گلایه ها… در صورتی که خدا جز خیر برایمان نمیخواهد و اگر کمی دیرتر می دهد، حکمت دارد.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[شنبه 1397-03-19] [ 02:38:00 ب.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
 
 
دانلود مجلات فناوري اطلاعات