پاک و منزه اهل پرواز
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


خرداد 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  





جستجو





  دعا یعنی   ...

موضوعات: عکس نوشت  لینک ثابت



[شنبه 1397-03-19] [ 03:20:00 ب.ظ ]





  میخواست آبِ خُنک به او بدهد   ...

صندلی جلو نشسته بود، می خواست از کلمن برای خودش آب بریزد و بخورد، شیر کلمن را تا ته چرخاند ولی آب نبود. یکی از عقب گفت: من هم آب میخواهم و دستش را همان موقع دراز کرد. آب ِ کلمن تمام شده بود، آب روی ِ یخ های درون ِ کلمن ریخت. هنوز دست ِ عقبی دراز بود و منتظر، یواش یواش داشت غرولند میکرد که گفتم آب بده و نداد، انگار اصلا مرا ندیده. به او گفت کمی صبوری کن، فعلا دستت را پایین بیاور، تا آب سرد شود، الان آب گرم است، تازه روی یخ ها ریخته ام، هنوز سرد نشده.

ما آدم ها هم در مقابل خدا همین طور هستیم و در به دست آوردن خواسته هایمان عجله می کنیم . و خدا به ما می گوید صبر کن تا آماده اش کنم، می خواهم بهتر از آن چه خواسته ای به تو بدهم، آن قدر خودت را اذیت نکن، پریشانی نکن، فقط دعا کن و تلاش. اگر خواسته اش کمی دیرتر برآورده شد، زمین و زمان را به هم می دوزد و می گوید: خدا دیگر مرا دوست ندارد، خدا مرا نمی بیند، اگر مرا دوست داشت همین حالا خواسته ام را برآورده می کرد. و از این دست گلایه ها… در صورتی که خدا جز خیر برایمان نمیخواهد و اگر کمی دیرتر می دهد، حکمت دارد.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 02:38:00 ب.ظ ]





  شعبان رفت   ...

آخرین شب ماه شعبان است و من در گوشه ی دنجی در حال خواندن مناجات عشق هستم.
مناجات میخوانم و اشک می ریزم.
اشک می ریزم و به او می گویم: ای ماه نورم داری می روی؟؟می روی و این دل تنگم را تنها می گذاری؟؟؟
و او هم لبخندی تحویلم می دهد، غمگین است از رفتن ولی خوشحال، می دانم قند در دلش آب می کنند که مرا این چنین دلتنگ می بیند؛ ولی با این حال دست بر سرم می کشد، اشک هایم را پاک می کند، من هی ناز می کنم و او نازم را میخرد..
دست بر سرم می کشد و مرا دلداری می دهد که ناراحت نباش، من می روم ولی ماه خدا می آید، رمضان، ماه نزول نور، ماه فرق شکافته، نام فرق شکافته که می آید صدای هق هقم بلند می شود و زار می زنم و او ادامه می دهد، ماه دلِ شکسته، ماه غل و زنجیر شدن شیطان….و ماهی پر از برکت، روزش خدایی، شبش خدایی، ماهی که ساعت ها و ثانیه ها از پر رونق بودن رزق و روزی نفسشان بند می آید.
آنقدر از رمضان گفت تا راضی شدم به رفتنش.
گفتم باشد، برو به سلامت خیر؛ ولی سلام مرا به محمّد (ص) برسان، به او بگو خیلی دلتنگش هستم..
او را در حالی که به شدت اشک می ریختم، بدرقه کردم.
او رفت و من آرام زیر لب گفتم : نمی دانم سال دیگر تو را می بینم یا نه. 
اگر ندیدمت نشانی ام را پیدا کن و صلواتی بر من بفرست..
صلوات خدا بر تو ….
یا مولا علی مدد…​

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-02-26] [ 03:53:00 ب.ظ ]





  نیمه ی شبِ نیمه ی شعبان   ...

#به_قلم_خودم
شب است و نیمه ی شعبان..
چه غوغایی در آسمان و زمین بر پاست
ملائکه بین آسمان و زمین در آمد و شد هستند.
می گویند امشب افضل شب هاست.
می گویند هیچ کس دست خالی نمی ماند.
بعضی نذری می پزند، بعضی در مسجد احیا گرفته اند، بعضی فارغ از احوالات آسمان و زمین در خواب غفلت اند، بعضی در این شب تازه متولد می شوند، بعضی، بعضی …..
من هم گوشه ای احیا گرفته ام، می خواهم دعا کنم، چقدر ذهنم آشفته است، اگر بخواهم تک تک برای همه دعا کنم سالی طول می کشد و تا صبح چیزی نمانده، برای دوستانم، خانواده، همسایه ها، بیماران، اسیران در زندان و…..
با خود فکر می کنم برای او(صاحب الزمان)دعا کردن شامل دعا برای همه می شود.
گوشه ای،نشسته و برای او دعا می کنم و میدانم او هم هر کجا که هست، برایم دعا می کند.
اشک ریزان زمزمه می کنم: اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب الزمان.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-02-12] [ 01:52:00 ق.ظ ]





  ماء مُعینم تولدت مبارک   ...


#تولیدی_به_قلم_خودم
#عکس_نوشته_تولیدی
ای نور خدا در زمین!!
ای دیده ی خدا در بین بندگان!!
ای ولیُّ الناصح!!
ای صاحبی که نصیحت می کنید؛ ولی بعضی به جای پند گرفتن، ملال می گیرند.
ای ماء معینم سلام.
ای پدر هزار و چند ساله ام!!
راستی!!! امسال چند ساله می شوید؟؟؟
ای امام غریبم، با چشمان خود شاهد غربت شما بوده و هستم.
آن روزی که به دنیا گفتم ارباب بی سر و او خیال می کرد ارباب بی سر شمایید.
آن روزی که از شما برای بچه های آبادی گفتم، غربتتان را لمس کردم، روزی که هیچ کدام از بچه ها نمی دانستند شما هنوز زنده اید، نمی دانستند چند ساله اید.
روزی که نامه ی رامشاد 13ساله را خواندم و غم دنیا بر دلم تلمبار شد.
نامه را می خواندم و اشک می ریختم.
اشک غم به خاطر غربت شما و اشک شوق به خاطر قول مردانه ای که داشت به شما می داد.
می گفت با این که سن کمی دارم و نمی توانم یکی از 313 نفری باشم که برای شما جنگ می کنند و برای عدل و دادگری تلاش می کنند؛ ولی قول مردانه می دهم با انجام کارهای خوب، خواندن نماز و قرآن دل شما را شاد کنم.
می گفت آقا من تعجب کردم که شما حدود خیلی سال است که زنده اید و دعا می کرد که زمان ظهور شما زنده باشد.
داریم به روز تولدتان نزدیک می شویم و من امیدوارم رامشاد، سر قول و قرار خود مانده باشد.
روز تولد نزدیک است، همه مشغول آذین بستن هستند؛ ولی اگر تمام دنیا را برای آمدن شما آذین ببندند کفایت نمی کند.
دل ها بایل آذین بسته شود.
باید از این سر دل تا آن سر دل، ریسه کشید، ریسه ای از مهر، ریسه ای از وفا، ریسه ای از ایمان واقعی و… آنقدر ریسه بست که دنیا نورانی شود از این همه خوبی.
آن وقت است که جشن تولد، واقعی می شود.
و همه در این جشن حضور دارند، فقیر، ثروتمند، همه و همه حضور دارند.
و من دوست دارم دلی پاک و نورانی به ماء معینم هدیه بدهم.
و او هم صلوات بر محمد(ص) و آل محمد(ص) بفرستد و ظهور هر چه زودترش را از خدا بخواهد

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-02-10] [ 01:30:00 ب.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
 
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی