پاک و منزه اهل پرواز
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


اردیبهشت 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        





جستجو





  جانشین خدا   ...

 

#به_قلم_خودم

#همنوا_با_ابوحمزه #فراز_دوم

بسم الله کریم

الحَمد ُ لله الذی اسئله فیعطینی و ان کنت بخیلا حین یستقرضنی.

و من همه ی تو را می خواستم، دادی، بی منّت .

و تو کمی از مرا خواستی، دست ِ دلم لرزید. کمی هم، حتی ذره ای، از تعلقاتم کوتاه نیامدم.

چه تناقضی با هم داریم آن همه احسان کجا!! این همه بُخل کجا!!

خدایا کمی از کَرَمَت را به من قرض بده تا به جای تو کمی قرض دهم، تا به جای تو کمی صدقه دهم، تا به جای تو کمی مهربانی کنم.

آخر خودت گفتی من جانشین ات هستم در زمین.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-02-30] [ 06:23:00 ب.ظ ]





  زمین لرزید   ...

#به_قلم_خودم
#همنوا_با_ابوحمزه
#فراز_اول
سر ظهر است و بین دو نماز، کتاب مفاتیح را باز می کنم، دعای آقای ابوحمزه را پیدا می کنم و شروع می کنم به خواندن..
بسم الله الرحمن الرحیم
الهی لا تؤدّبنی بعقوبتک
خدایا ادب مکن مرا به عقوبتت.
همین که گفتم عقوبتت، زمین لرزید.
ترسیدم، قلبم لرزید.
برگشتم دوباره خواندم
الهی!! الهی !!الهی!! ادب مکن مرا به عقاب خودت و اشک ریختم..
الهی به حالِ منِ بیچاره رحمی..
حالِ من، مثل بچه ای می ماند که با بدو بدو کردن و شیطنت خودش را در جوی آب پر از لجن انداخته است و بدنش پر از زخم های ریز و در شت شده است و حالا باید خودش را به مادر برساند و اگر مادر تنبیهش کند رمقی برایش نمی ماند.
خدای خوبم!!! من با نافرمانی ات و حلقه به گوشِ شیطان بودن، خودم را در منجلاب گناه انداخته ام، روحم زخمی است، ذلیلم و توانِ تنبیه را ندارم، به مهربانی ات محتاجم، دستِ نوازشت را می خواهم.
الهیییییییییییی..
لا تؤدبنی بعقوبتک.
تؤدبنی به مکتبِ مادر پهلو شکسته.
تؤدبنی به مکتبِ گنجینه ی وفاداری.
تؤدبنی به مکتبِ سپهدار ِ شهید اشک.
تؤدبنی به مکتبِ عشق 
دستم را روی دلِ زمین می گذارم، انگار دلش دیگر نمی لرزد, آرام گرفته است..
الهی العفو..

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[شنبه 1397-02-29] [ 11:02:00 ق.ظ ]





  شرمنده ی حسین(ع) شد   ...

#به_قلم_خود
پرسید خوبی؟؟؟
گفت نه خوب نیستم..
گفت مگر نشنیده ای که مریضی خروار خروار می آید و مثقال مثقال می رود..
گفت آخر من مریض نیستم من درد بی درمان گرفته ام
و او گفت: حسین(ع) درمانِ دردِ بی درمان است ☺
سکوت کرد، انگار شرمنده ی حسین (ع) شد.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[جمعه 1397-02-28] [ 06:10:00 ب.ظ ]





  دلتنگی   ...

 

هر جا خواستی سفر کنی، دلتنگی را با خودت ببر.

در کنج آلاچیق.. در حرم عشق.. در یکی از گوشه های شش گوشه… در زیر درخت انتظار.

هر جا رفتی او را ببر. آخر دلتنگی یعنی کن فیکون،‌ دلتنگی گاهی باعث گشادی دل می شود.

گاهی او کن فیکون می کند.

دلتنگ که می شوی برای رهایی از آن، به حبل المتین متوسل می شوی و او برایت کن فیکون می کند، کاری می کند کارستان.

و او خوب گوش می کند ببیند دلِ تنگت چه می خواهد.

و فقط کافی است او به حرف های دلت گوش دهد، آن دل به وسعت دنیا گشاد می شود..

دلتنگی یعنی عشق. دلتنگی باید باشد؛ چرا که آدم اگر از عشق خالی شود، از دنیا خالی می شود… و دنیا هم از او.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 05:31:00 ق.ظ ]





  در تیررس نگاه او   ...

وقت هایی که خیلی خوش به حالم می شود، گله می برم پیش او که چرا این همه خوشم؟؟ که چرا نگاهم نمی کند؟؟؟
فکر می کنم بار آخر گله ام کارساز بوده، چون از آن به بعد در تیررس نگاهش هستم.
دارد مخصوص نگاهم می کند.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-02-27] [ 10:56:00 ق.ظ ]





  شعبان رفت   ...

آخرین شب ماه شعبان است و من در گوشه ی دنجی در حال خواندن مناجات عشق هستم.
مناجات میخوانم و اشک می ریزم.
اشک می ریزم و به او می گویم: ای ماه نورم داری می روی؟؟می روی و این دل تنگم را تنها می گذاری؟؟؟
و او هم لبخندی تحویلم می دهد، غمگین است از رفتن ولی خوشحال، می دانم قند در دلش آب می کنند که مرا این چنین دلتنگ می بیند؛ ولی با این حال دست بر سرم می کشد، اشک هایم را پاک می کند، من هی ناز می کنم و او نازم را میخرد..
دست بر سرم می کشد و مرا دلداری می دهد که ناراحت نباش، من می روم ولی ماه خدا می آید، رمضان، ماه نزول نور، ماه فرق شکافته، نام فرق شکافته که می آید صدای هق هقم بلند می شود و زار می زنم و او ادامه می دهد، ماه دلِ شکسته، ماه غل و زنجیر شدن شیطان….و ماهی پر از برکت، روزش خدایی، شبش خدایی، ماهی که ساعت ها و ثانیه ها از پر رونق بودن رزق و روزی نفسشان بند می آید.
آنقدر از رمضان گفت تا راضی شدم به رفتنش.
گفتم باشد، برو به سلامت خیر؛ ولی سلام مرا به محمّد (ص) برسان، به او بگو خیلی دلتنگش هستم..
او را در حالی که به شدت اشک می ریختم، بدرقه کردم.
او رفت و من آرام زیر لب گفتم : نمی دانم سال دیگر تو را می بینم یا نه. 
اگر ندیدمت نشانی ام را پیدا کن و صلواتی بر من بفرست..
صلوات خدا بر تو ….
یا مولا علی مدد…​

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-02-26] [ 03:53:00 ب.ظ ]





  دریای غیرت   ...

موضوعات: عکس نوشت  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-02-24] [ 07:11:00 ب.ظ ]





  یه بردی بی یه گردو   ...

یه بَردی بی، یه گردو
بَرد سر گردونه اشکنا
گردو گو هی هی هی گریوس ره تی ننش.
نَنَش گو په گردو چته ایگریوی؟؟
گردو گو بَرد سَرمه اشکناده.
ننه ی گردو ره تَی بَرد گو پَه بَرد سیچه سر گردو نه اشکنادی؟؟
گو اگر مو بَردی بیدوم علف دوروم سوز وینیبی
گو په علف سیچه دورش سوز ویبویی؟؟
گو اگر مو علفی بیدوم، میش سر گلومبه مه نیزه.
گو په میش سیچه سر گلومبه شه ایزنی؟؟
گو اگر مو میشی بیدوم چپون با سگش هو هو وم نیکه
گو په چپون سیچه ای کاره ایکنی؟؟؟
گو اگر مو چپونی بیدوم موش سفره مه،نیخه.
گو په موش سیچه سفره شه ایخری ؟
گو اگر مو موشی بیدوم
دالو دینوم نیکه
گو په دالو سیچه دینش ایکنی؟
گو موش بی اجازه ایا من حونم..

ترجمه
یه سنگی بود یه گردو
سنگ سر گردو رو شکوند
گردو گریه کرد و رفت پیش مادرش.
مادرش گفت گردو برا چی گریه می کنی؟؟
گردو گفت سنگ سرم رو شکسته
مادر گردو رفت پیش سنگ، بهش گفت چرا این کار رو انجام دادی؟؟
گفت اگر من سنگی بودم، علف دورم سبز نمی شد.
گفت علف چرا دور سنگ سبز میشی؟؟
گفت اگر من علف بودم، میش منو نمی خورد.
گفت میش چرا علف رو می خوری??
گفت اگر من میش بودم چوپان با سگش دنبالم نمی کرد.
گفت چوپان چرا با سگت دنبالش می کنی???
گفت اگر من چوپانی بودم موش سفره مو نمی خورد.
گفت موش چرا سفره شو می خوری؟؟
گفت اگر من موش بودم پیرزن داخل خونه اش دنبالم نمی کرد.
گفت پیرزن چرا دنبالش می کنی؟؟
گفت چون بی اجازه میاد تو خونه ام..

☺ :):) ☺

پ. ن: قصه لُری البته با کمی تغییرات به قلم خودم

موضوعات: متیل لُری  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-02-23] [ 05:40:00 ب.ظ ]





  وصال یار   ...


سلام

مهدی جان!!!

دلتنگم….بیا…

حتی روز هم به امید دیدن تو شب می کند.

خورشید از برای دیدن تو این همه صبر می کند.

ماه را در دل شب ها ببین

او هم از برای دیدن تو آه می کشد.

بیا…زمین و زمان از برای دیدنت رنج می کشند..

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 09:06:00 ق.ظ ]





  شهید خوش نام   ...

از کنار گلزار شهدا رد شدند.

هستی پرسید چرا می گویند شهیدان گمنام؟؟؟؟

فلانی گفت: واژه کم آورده ایم؛ اگر نه این ها گمنام نیستند..

آن که گمنام است ماییم و آن ها خوش نام هستند و نامشان در بین ملائک مشهور است.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[شنبه 1397-02-22] [ 07:24:00 ق.ظ ]





  خیرین عزیز   ...

وقتی به شهر فلان رسیدند..ورودی شهر نوشته بود: خیرین عزیز خوش آمدید..

آن یکی گفت: اگر خیر نبودند، عزیز هم نبودند.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 05:37:00 ق.ظ ]





  الهی و ربی من لی غیرک   ...


سلام

منم…من کسی هستم که من لی غیرُک ام..

تو هم الهی و ربّی هستی.

چقدر خوشحالم..

مرا دریاب..این جا منتظرم…

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[جمعه 1397-02-21] [ 11:19:00 ب.ظ ]





  صلوات ابوالحسن ضرّاب اصفهانی   ...

#به-قلم-خودم
عصر جمعه است و دارم صلوات آقای ضراب را می خوانم. قبل از خواندن صلوات، کامم تلخ بود، شیرینی خوردم بلکه کامم شیرین شود؛ ولی نشد.
با کام تلخ شروع به خواندن صلواتی می کنم که منسوب به امام مهدی است.
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی پیامبر عزیز
صل علی فاطمه ی دردانه ی او
صل علی جگر پاره پاره
صل علی شهید اشک
صلی علی سید بزرگوار اهل عبادت
صل علی شکافنده همه ی علم ها
صل علی گنجینه ی علوم
صل علی موسای زندان کشیده
صل علی ضامن آهو ها
صل علی ..صل علی
صل علی مهدی (بر او سلام ها)
صلواتی پاک، صلواتی بسیار، صلواتی ثابت و جاودان..
صلوات ها را می فرستم و آب دهانم را مز مزه می کنم، نه انگار از طعم تلخ خبری نیست.
ای قدیر وَ بلّغهم به آرزویشان در دین و دنیا و آخرت.. 
کامم شیرین شد.
عکس-نوشته-تولیدی-خودم

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 07:32:00 ب.ظ ]





  صلوات   ...

خدایا صلواتی بفرست بر پیامبر(ص)…
صلواتی بفرست بر همه ی خوب ها..
صلواتی بفرست بر خودت…
و صلواتی بر ملائک مقربت.
و او را برسان..
دنیا در حال ویران شدن است..

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 03:22:00 ب.ظ ]





  گُُل بهشتی   ...

موضوعات: عکس نوشت  لینک ثابت



 [ 11:37:00 ق.ظ ]





  میهمان های با برکت   ...


#به_قلم_خودم
میهمان های با برکت
چند روزی بود که کسی عیادت مادر نمی آمد, می گفت دلم پوسید به ناری زنگ بزنید که بیاد پیشم.
برای این که دلش باز شود و روحیه بگیرد برای مقابله با دردهایش، با آن حال نزار بردیمش خانه ی خاله.

آن جا که بودیم, هم کلاسی ها تماس گرفتند که می خواهند بیایند عیادت مادر وقتی گفتم خانه ی خاله هستیم, قرار عیادت با ان شاء اللهی به فردا موکول شد.
فردای آن روز، شربتی آماده کردم.
هر دفعه که شربت درست می کنم نیت می گیرم, نیت امام حسین, نیت فاطمه ی زهرا(س).
این بار یادم رفت نیت بگیرم، ولی در ذهنم بود که برای طلبه هاست، برای سربازان امام زمان.
همین که شربت آماده شد, زنگ خانه به صدا درآمد, همسایه بود, آمده بود عیادت مادر.
میهمان را داشتیم بدرقه می کردیم که دوباره صدای زنگ در آمد.
خلاصه پنج شش نفر از همسایه ها آمدند.
خواهرم گفت: چه شربتی بود، تمام شد.
به او گفتم: این از برکت طلبه هاست, هنوز نیامده برکت را از پیش فرستادند.

این روز ها مهمان برایمان برکت است.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-02-17] [ 11:19:00 ق.ظ ]





  حکمت دردِ چشم های کور   ...

​#داستان واقعی

#به_قلم_خودم

گوسفندان از چرا برگشته اند و آهی جان تلاش می کند که آن ها را به آغل ببرد، از دستش فرار می کنند و این طرف و آن طرف می روند, حسابی خسته و کلافه شده است، آن طرف تر پدر را می بیند که دارد از درد چشم به خود می پیچد ولی دم نمی زند, از یک طرف پدر و درد یک ماهه ی چشم، از یک طرف شیطنت گوسفندان، رو به آسمان می کند و می گوید خدایا آخر مگر چشم کور هم درد دارد؟؟
کاخدادوست صدای دخترش را می شنود، طی این هفت سال که از نابینایی اش می گذشت پیش او بوده، هر چند خیلی پیرمرد زبر و زرنگی است و با این حال کوری همه ی کار هایش را خودش انجام می داد؛ ولی قبلا این درد ها را نداشت، یک ماهی می شد که درد هم به کوری او اضافه شده بود.
دخترش را خیلی دوست دارد و می داند که او هم جانش را برای بابا خدادوست می دهد، بعد از فوت مادر علاقه پدر و دختر نسبت به هم بیشتر شده بود.
آهی جان به دنبال گوسفندان رفت و از کپری که پدر در آن بود دور شد، کپر کناری آن ها مال مش حیدر بود او را آهسته صدا می زند و از او می خواهد که او را محله بالا ببرد، پیش پسرش جعفر.
دو سه روزی از رفتنش پیش جعفر می گذشت. صبح بلند شد نماز بخواند، هنوز چشم هایش خواب آلوده بود، از زیر پشه بند بیرون آمد، سرش را که رو به آسمان بلند کرد ، باورش نمی شد داشت ماه را از پشت بردیال می دید، به چشم هایش دستی کشید، می خواست مطمئن شود که خواب نیست، نه انگار واقعا بینایی اش را به دست آورده.
وضو گرفت، نماز خواند و دائما خدا را شکر می کرد، رفت کنار چاله و به یاد هفت سال پیش چایی را دم زد. آتش و هیزم ها را می دید و خدا را شکر می کرد، همان جا کنار چاله نشست و خوشحال بود که از این امتحان پیروز بیرون آمده.
منتظر بود که پسر ها بیایند و آن ها را هم دل شاد کند. پسر ها زودتر رفته بودند که گوسفندان را آماده کنند تا برای چرا ببرند، وقتی برگشتند بساط صبحانه را آماده دیدند، البته به سبک پدر، چای درون کتری.
اول متوجه نشدند، ولی وقتی پدر را دیدند که استکان ها را برداشت و یکی یکی چایی برای آن ها ریخت و جلوی آن ها گذاشت، با تعجب به هم نگاه کردند، جعفر با لکنت گفت: پ پ در ت تو د د داری می بینی؟؟ و پدر با صدایی که از خوشحالی می لرزید گفت: چی فکر کردی پسر، تازه می تونم امروز خودم تنهایی گوسفندا رو برا چرا ببرم.
هر سه با صدای بلند شروع کردند به خندیدن طوری که همسایه ها هم آمدند. این قدر خوشحالی کردند که گوسفندان را هم فراموش کردند، بیچاره گوسفندان.
کاخدادوست روانه ی محله ی پایین شد، این بار بدون کمک، از محله بالا تا پایین فاصله ی زیادی نبود شاید ده دقیقه, می خواست دخترش را ببیند و به او بگوید که درد چشم کور هم حکمتی دارد. به او بگوید که بعد هر سختی آسانی است و صبوری درمان درد است.
سر راه به قنات سر زد، چقدر دلش می خواست این آب زلال را یک بار دیگر ببیند و حالا می دید, به درختان زیر ده نگاه می کرد و لذت می برد. به کپر آهی جان رسید. او مشغول کم و زیاد کردن هیزم زیر پاتیل بود و داشت تلاش می کرد با فوت کردن آتش هیزم را شعله ور کند. 
مردم از محله ی بالا او را صدا زده بودند که خدادوست دارد تنهایی می آید سمت محله ی پایین و او باورش نشده بود، فکر می کرد دارند سر به سرش می گذارند.
سرش را از زیر پاتیل بالا گرفت، پدر را دید، به پشت سرش نگاه کرد ببیند چه کسی همراهی اش کرده، وقتی کسی را ندید به پدر نگاهی کرد و مثل برق گرفته ها جیغی کشید و پدر را در آغوش گرفت، چشمانش را بوسه باران کرد و قربان صدقه اش می رفت, پدر را نشاند، برایش پُشتی گذاشت و رفت که از شیرینی های درون صندوقچه بیاورد تا جشنی دو نفره بگیرند.
طرف صندوقچه می رفت و بلند بلند می گفت: من نذر کرده بودم اگر درد چشم هایت خوب شد یکی از گوسفندان را قربانی کنم؛ ولی حالا که چشم شما و دل من روشن شده، باید قوچی قربانی کنم و به همه ی اهالی روستا سور بدهم.
 کنار پدر نشست و پیشانی او را بوسید و از او خواست فردا صبح برای مسجد روستا اذان بگوید، آخر پدرش تا قبل از نابینایی مؤذن بود.
بعد از این اتفاق مردم روستا می گفتند: کاخدادوست نظر کرده ی خداست.
زن های حامله ی روستا پیش او می آمدند و از او می خواستند که برایشان دعا کند و هر کسی از اهالی که مریضی سختی می گرفت به او دلداری می دادند و می گفتند: دیدی کاخدادوست چطور شد؟ و برایش او را مثال می زدند.

پ.ن۱:همه ی کارهای خدا حکمت دارد، حتی درد چشم کور.
پ.ن۲:آهی جان مادر بزرگ این حقیر، بابا خدادوست  بابابزرگ مادرمه.
پ.ن: عکس روستای خودمون نیمدور هستش.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[شنبه 1397-02-15] [ 03:17:00 ق.ظ ]





  نیمه ی شبِ نیمه ی شعبان   ...

#به_قلم_خودم
شب است و نیمه ی شعبان..
چه غوغایی در آسمان و زمین بر پاست
ملائکه بین آسمان و زمین در آمد و شد هستند.
می گویند امشب افضل شب هاست.
می گویند هیچ کس دست خالی نمی ماند.
بعضی نذری می پزند، بعضی در مسجد احیا گرفته اند، بعضی فارغ از احوالات آسمان و زمین در خواب غفلت اند، بعضی در این شب تازه متولد می شوند، بعضی، بعضی …..
من هم گوشه ای احیا گرفته ام، می خواهم دعا کنم، چقدر ذهنم آشفته است، اگر بخواهم تک تک برای همه دعا کنم سالی طول می کشد و تا صبح چیزی نمانده، برای دوستانم، خانواده، همسایه ها، بیماران، اسیران در زندان و…..
با خود فکر می کنم برای او(صاحب الزمان)دعا کردن شامل دعا برای همه می شود.
گوشه ای،نشسته و برای او دعا می کنم و میدانم او هم هر کجا که هست، برایم دعا می کند.
اشک ریزان زمزمه می کنم: اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب الزمان.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-02-12] [ 01:52:00 ق.ظ ]





  بی قرار لحظه ای ناب   ...


#به_قلم_خودم
دلم دارد بی قراری می کند.
بی قرار است و منتظر.
منتظر سالروز مژده ای هستم که پیامبر مهربانی ها هزار و اندی سال پیش داده بود.
ساعت ها، دقیقه ها و حتی ثانیه ها دارند نفس زنان پیش می روند تا خود را به لحظه ی ناب تولد برسانند و این لحظه ی ناب دارد برای آمدن ناز می کند، حتما نازش خریدار دارد.
ناز او را مادری پهلو شکسته خریدار است.
آری او نازش را می خرد، چرا که آمدن او یعنی آمدن منتقم پسرش، شهیدش، حسین(ع).
او می آید و انتقام می گیرد.
دوست دارم زمان در همان لحظه متوقف شود تا به لحظه ی ظهور لبیک گوید.
آری آن لحظه وصف نشدنی است.
و من بی قرار آن لحظه هستم

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-02-11] [ 05:27:00 ب.ظ ]





  ماء مُعینم تولدت مبارک   ...


#تولیدی_به_قلم_خودم
#عکس_نوشته_تولیدی
ای نور خدا در زمین!!
ای دیده ی خدا در بین بندگان!!
ای ولیُّ الناصح!!
ای صاحبی که نصیحت می کنید؛ ولی بعضی به جای پند گرفتن، ملال می گیرند.
ای ماء معینم سلام.
ای پدر هزار و چند ساله ام!!
راستی!!! امسال چند ساله می شوید؟؟؟
ای امام غریبم، با چشمان خود شاهد غربت شما بوده و هستم.
آن روزی که به دنیا گفتم ارباب بی سر و او خیال می کرد ارباب بی سر شمایید.
آن روزی که از شما برای بچه های آبادی گفتم، غربتتان را لمس کردم، روزی که هیچ کدام از بچه ها نمی دانستند شما هنوز زنده اید، نمی دانستند چند ساله اید.
روزی که نامه ی رامشاد 13ساله را خواندم و غم دنیا بر دلم تلمبار شد.
نامه را می خواندم و اشک می ریختم.
اشک غم به خاطر غربت شما و اشک شوق به خاطر قول مردانه ای که داشت به شما می داد.
می گفت با این که سن کمی دارم و نمی توانم یکی از 313 نفری باشم که برای شما جنگ می کنند و برای عدل و دادگری تلاش می کنند؛ ولی قول مردانه می دهم با انجام کارهای خوب، خواندن نماز و قرآن دل شما را شاد کنم.
می گفت آقا من تعجب کردم که شما حدود خیلی سال است که زنده اید و دعا می کرد که زمان ظهور شما زنده باشد.
داریم به روز تولدتان نزدیک می شویم و من امیدوارم رامشاد، سر قول و قرار خود مانده باشد.
روز تولد نزدیک است، همه مشغول آذین بستن هستند؛ ولی اگر تمام دنیا را برای آمدن شما آذین ببندند کفایت نمی کند.
دل ها بایل آذین بسته شود.
باید از این سر دل تا آن سر دل، ریسه کشید، ریسه ای از مهر، ریسه ای از وفا، ریسه ای از ایمان واقعی و… آنقدر ریسه بست که دنیا نورانی شود از این همه خوبی.
آن وقت است که جشن تولد، واقعی می شود.
و همه در این جشن حضور دارند، فقیر، ثروتمند، همه و همه حضور دارند.
و من دوست دارم دلی پاک و نورانی به ماء معینم هدیه بدهم.
و او هم صلوات بر محمد(ص) و آل محمد(ص) بفرستد و ظهور هر چه زودترش را از خدا بخواهد

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-02-10] [ 01:30:00 ب.ظ ]





  زیبایی‌های "سجده"   ...

✨ اگر بخواهیم نماز در وجود ما تأثیرگذارتر باشد، غیر از رعایت احکام و آداب در کل نماز، قسمتی از نماز که باید آن را با طول دادن و توجه بیشتر اجرا کنیم «سجده» است. سجدۀ طولانی و با توجه، در از بین بردن کبریایی ما و جا انداختن عظمت و کبریایی خدا در دل ما خیلی اثر دارد.
🔰از آنجایی که خدا می‌دانست چه آثار و برکات فوق‌العاده‌ای در سجدۀ نماز وجود دارد و بندگانش در حالت سجده چقدر به او نزدیک هستند، در هر رکعتی دو تا سجده گذاشته است. شما هم از آن ابتدای نماز که «الله اکبر» گفتی، عشقت به آن لحظات سجده باشد. بگو: «جانم! الان یک رکوع می‌روم، بعد می‌روم به سجده.» تا از سجدۀ اول بلند شدی، انگار قلبت دارد از قفسۀ سینه بیرون می‌آید، دلت دارد از جا کنده می‌شود که خدا صدا می‌زند: «صبر کن عزیزم، دوباره برو به سجده» از سجده که می‌خواهی بلند شوی مثل این است که می‌خواهند نفست را بگیرند. این‌قدر سجده را دوست داری!
✨بعد از سجدۀ دوم، دیگر نمی‌توانی بلند شوی. می‌گویی: «خدایا من نمی‌خواهم از سجود در خانه تو سر بردارم» خدا می‌فرماید «دستت را بده به من عزیزم، می‌دانم تو دیگر نمی‌توانی، می‌دانم دیگر دوست نداری سر از خاک در خانه‌ام برداری، می‌دانم چقدر سجده را دوست داری. بیا خودم کمکت می‌کنم» لذا می‌گویی: «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ؛ به یاری و قوت خداوند بلند می‌شوم و می‌نشینم.»
🔰برای همین اثر فوق‌العادۀ سجده است که می‌توانیم ذکر سجده را سه مرتبه و بیشتر بگوییم. سعی کن سجده‌هایت را طولانی‌تر کنی. نگو: «زودتر نماز را تمام کنم تا به فلان کارم برسم!» نگو: «بروم مغازه، دیر شده است؛ الان مشتری‌ها را از دست می‌دهم!» نگران نباش، سجده را کمی طولانی کن، آن مشتری‌ای که باید حسابی تو را به نوا برساند می‌آید، دو دقیقه دیرتر می‌آید؛ همۀ کارها دست خداست. امام صادق(ع) می‌فرماید: «اگر بنده‏اى عجله كند و (از درِ خانۀ خدا زود بلند شود) تا به دنبال حاجتش برود، خداوند می‌گويد: آيا بنده‏ام نمی‌داند كه من بايد حوائج را بر آورده کنم؟!» 
✨سجده خیلی قشنگ است. انسان در سجده، نهایت کوچک شدن پیش خدا را تمرین می‌کند. البته این تمرین از اول در دل غوغا نمی‌کند، اما وقتی مدتی این کار را قشنگ انجام می‌دهم، خدا می‌داند که از عشق و عرفان و این مسائل، در دل من خبری نیست، ولی می‌بیند که من خودم را نگه داشته‌ام و می‌گویم «سُبْحانَ رَبّیَ الاَعلی وَ بِحَمدِه» و دوباره می‌گویم: «سُبْحانَ رَبّیَ الاَعلی وَ بِحَمدِه» دلم می‌گوید بلند شو دیگر بس است. اما وقتی من یک‌بار بیشتر بگویم، از یک طرف حال خودم را گرفته‌ام، از طرف دیگر هم خدا دارد نگاهم می‌کند. آن‌وقت خدا به ملائکه‌اش می‌فرماید: این بندۀ مرا نگاه کنید. تازه‌کار است، اما ببینید چگونه از خودش برای من مایه می‌گذارد. هر کسی یک‌‌مقدار وقت بگذارد و کمی به خودش زحمت بدهد، خداوند آن‌قدر تحویلش می‌گیرد که تصورش را هم نکرده باشد.
🔰امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «اگر نمازگزار بفهمد هنگام سجده چه رحمتی از جانب خداوند او را در برگرفته، دیگر سر از سجده برنمی‌دارد.» نقل شده است که گاهی یک سجدۀ امام کاظم(ع) تا به صبح طول می‌کشید. خدا می‌داند که اگر اهل تقوا فرصت داشته باشند، درِ خانه خدا چه می‌کنند.

 

📚 بخشی از کتاب “چگونه یک #نماز خوب بخوانیم؟” اثر علیرضا پناهیان

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-02-09] [ 11:24:00 ب.ظ ]





  انسان بالان دیده   ...


#تولیدی-به قلم- خودم
دام هایی برای گرگ پهن می شود. وقتی گرگ چند بار توانست زرنگ باشد و در این دام ها نیفتد به او، بالان دیده می گویند؛ یعنی باتجربه می شود.

ای کاش ما آدم ها هم می توانستیم بالان دیده شویم.

بالان های ابلیس، نامرئی و شیطانی است. او دشمن قسم خورده ی آدم هاست.

او هر روز مشغول پهن کردن بالان است.

برای بعضی ها بالان کوچک پهن می کند، برای بعضی بزرگ، بعضی ها اصلا نیازی به بالان شیطان ندارند، به دنبال او می روند بدون بالان.

بعضی ها هم آن قدر با زره تقوا خودشان را پوشانده اند که حتی در بالان های نامرئی شیطان هم نمی افتند، این ها دیگر بالان شیطان دیده اند، آن قدر با تجربه شده اند که بالان شیطان را از هشت فرسخی تشخیص می دهند و راهشان را راست می کنند تا در بالان شیطان نیفتند.

ای کاش من هم بالان دیده، بودم.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 03:41:00 ب.ظ ]





  خدایی که زود جبران می کند   ...

#تولیدی-به قلم-خودم
از جلوی شیرینی فروشی رد شد، به شیرینی ها نگاه کرد، خیلی به شیرینی علاقه داشت.پدر پرسید: اگر دوست داری تا برات بگیرم.

خیلی دلش می خواست ولی می دانست پدر پول زیادی ندارد، پا روی نفسش گذاشت و با خود گفت هر چه خواست که نباید در اختیارش بگذاری، البته پول داشت ولی گفت برای دارو های مادر لازمش می شود و با خود گفت از اینجا که بگذرم شیرینی ها فراموشم می شود و خدا اگر بخواهد برایم از جای دیگری جبران می کند.

تنها به خانه برگشت، مشغول کارهای خانه شد.شیرینی ها را هم فراموش کرد.

دوساعت بعد برادرش آمد، شیرینی به دست.

 آه از نهادش بلند شد و با خود گفت، دیدی نتوانستی چشمانت را کنترل کنی، دیدی پدر از طرز نگاهت فهمید شیرینی می خواهی و به علی سفارش آوردن شیرینی را کرده، آخر علی سالی یک بار هم، شیرینی برای خانه نمی خرید.

داشت خودش را سرزنش می کرد که پدرش آمد. چرخی در آشپز خانه زد و گفت: به به این شیرینی ها از کجا اومده؟ فاطمه خانم شما که گفتی شیرینی نمی خوام آخرش رفتی خریدی؟؟

فاطمه گفت: یعنی شما به علی نگفته بودید شیرینی بخره؟؟؟

جوابی که پدر داد باعث تعجبش شد و اشک در چشمانش حلقه بست و با خود گفت: چه زود خدا برایم جبران کرد.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[جمعه 1397-02-07] [ 11:07:00 ق.ظ ]





  چرا نهی از منکر در یک جامعه، ضعیف می شود؟.   ...

زیرا آن ها که باید نهی از منکر بکنند، خود آلوده می شوند، سست می شوند، آدمی که از درون می پوسد و فرو می ریزد، دیگر جرئت ندارد فریاد بزند و وقتی که ظلم می بیند, شرک و نفاق می بیند, وقتی فساد اخلاقی می بیند, جرئت نمی کند اعتراض کند؛ زیرا به چیزی بسته شده است و کسانی می توانند حرّ و آزاد باشند و نهی از منکر کنند که به چیزی آلوده نباشند.

بر گرفته از کتاب محمّد(ص)پیامبری برای همیشه.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-02-05] [ 08:37:00 ق.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
 
 
آموزش طراحی سریع بروشور