همیشه نماز مغرب و عشایش را بلند بلند میخواند، آن روز هم طبق معمول داشت بلند میخواند که صدای باز شدن ِ در ِ هال آمد. صدا را شنید و میدانست حتما کسی آمده، رکعت آخر ِ نماز بود و این بار شروع کرد به زیبا و با صوت خواندن، میخواست بیشتر جلب توجه کند.

 سجده ی آخر ِ نماز بود که انگار چیزی مثل پُتک به سرش کوبیده شد، یادش به دعای ابوحمزه افتاد: ولا تجعل شیئا مما أتقرب ریاء، ریاء، ریاء… در همان سجده بود که اشک از چشمانش سرازیر شد، استغفار کرد و نماز را به پایان رسانید.

بعد از نماز بود که با خدای خودش شروع کرد به حرف زدن. گفت: خدایا من یک عمر نماز خواندم برای خودت، دیدی شیطان چطور گولم زد و این بار برای خودنمایی جلوی دیگری نماز خواندم، مرا ببخش. خدایا من میخواستم با نمازم به تو نزدیک شوم؛ ولی آن را وسیله ای برای خودنمایی و ریا قرار دادم. خدایا ممنونم که دعای ِ چند شب ِ قبلم را اجابت کردی و مرا متوجه اشتباهم کردی.

“وَ لا تَجْعَلْ شَیْئا مِمَّا أَتَقَرَّبُ بِهِ فِی آنَاءِ اللَّیْلِ وَ أَطْرَافِ النَّهَارِ رِیَاءً وَ لا سُمْعَةً وَ لا أَشَرا وَ لا بَطَرا”

و چیزی از آنچه که به وسیله آن به تو تقرّب می جویم را در همه اوقات شب و روز وسیله ریا و شهرت خواهی و هوس رانی و طغیانگری قرار مده

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-03-24] [ 08:56:00 ق.ظ ]